می‌دانم که نباید در هیچ شبکه‌ی اجتماعی بنویسم. حال همه بد است و نمی‌خواهم حالم را آن‌جا به کس دیگری منتقل کنم. این‌جا دفتری شخصی است، می‌شود اگر کسی خواست بیاید بخواند، مثل شبکه‌های اجتماعی نیست که مستقیماً حرفت را می‌فرستی دم خانه و جلوی چشم دیگری.

دیروز از خانه‌ی دوستی به سمت خانه‌ی دیگری می‌راندم و در راه فکر می‌کردم که مسئله‌ی شخصی‌ام در چند روز آینده مراقبت از دوستانم است، برای مسائل غیرشخصی، فکر می‌کردم تکلیفم با دنیا و فعالیت‌هایم روشن‌تر است. از غم‌هایم گفتم و غم‌هایشان را شنیدم، هم همدردی شخصی بود هم تلاش برای فهم این‌که مسئولیت اجتماعی در این میانه چیست. مصمم بودم که این کاری است که می‌توانم و می‌خواهم بکنم. در ذهنم می‌گذشت که می‌توان تسلط را حفظ کرد و ضمن غم‌خواری مسئولیت‌های فردی و اجتماعی را فراموش نکرد. اما در این چند روز شدت اتفاقات چنان است که مدام هر تصمیمی و حتی هر غمی را بی‌معنا می‌کند. مدام نهیب تازه‌ای می‌ٰرسد که فکر می‌کنی تا قبل از این آخری همه‌چیز قابل تحمل‌تر بود.

دلم می‌خواهم رمان بنویسم که هم فاجعه و تراژدی را به رسمیت بشناسم هم از درون روایت تلاش کنم معنایی به این آشفتگی بدهم، یا شاید معنایی به بی‌معنایی این آشفتگی.

در زندگی شخصی‌ام بارها پیش آمده که فکر کنم، اگر همان وقایعی که می‌گذرد را بنویسم، خواننده‌ای در آینده فکر خواهد کرد که چه نویسنده‌ی لوسی که نتوانسته جلوی خودش را بگیرد تا هزار اتفاق سنگین را در حجم کوچکی بگنجاند. روند اوضاع چنان است که همه‌ی تراکم اتفاقات و همزمانی‌های قبلی، حالا باورپذیرتر و کم‌تر فاجعه‌آمیز به نظر می‌رسند.

به تاریخی که گذشته فکر می‌کنم، به تاریخ خودمان، به تاریخ جهان. فکر می‌کنم جهان چطور جنگ‌جهانی را تاب آورد، خصوصاً دومی را، چطور توحش نازیسم را تاب آورد، چطور غم شخصی تنیده در شر سیاسی را تاب آورد.

باید بگذارم زمان بگذرد تا با کمی فاصله به همه‌ی فاجعه نگاه کنم. باید تاب بیاورم و فاجعه را روایت کنم.