امروز رفتم دوستی را ببینم. در راه دیدن تعداد نیروهای تا‌بن‌دندان‌مسلح متعجبم کرد. حالم خراب شد. یک‌ربع زود سر قرار رسیدم و تا در پارکی در آن اطراف چرخی بزنم، خبر نگران‌کننده‌ی دیگری رسید. به همه‌ی نگرانی‌های اجتماعی و غم‌های شخصی، چند روزی است که ناامیدی دیگری هم اضافه شده: احساس می‌کنم فعالیتی که تاحدی (البته نه چندان زیاد) در آن مشارکت داشتم و برایم مصداقی شده بود از مفید بودن زندگی و کنشگری، رو به نابودی است. خبر آخر در مقابل هرچه در این دوهفته گذشته چندان شدید نبود، ولی شاید دقیقاً به خاطر همه‌ی انرژی‌ای که این مدت رفته، انگار ناگهان سدی را برابر روانم شکست. دوست را که دیدم، بغض اول را توانستم تحمل کنم تا خودم را به دست‌شویی برسانم، اما بار دوم نزدیک‌تر از آن نشسته بودیم که بتوانم پشت دری پنهان شوم. مدت‌ها است که این کار را کمتر می‌کنم: کمتر پیش می‌آید که حال بدم را ببرم پیش دوستی. بیشتر شنونده‌ام. اگر هم از حالم بگویم با غم و اضطراب نمی‌گویم. عصبی شدم که این‌بار نتوانستم ساکتش کنم. شاید اگر چند دقیقه بیشتر تا شروع دیدار زمان داشتم می‌توانستم.

شاید در اثر همین حال بود که توئیتی نوشتم. بعداً از خودم متعجب و عصبانی شدم. من مدت‌ها است تلاش کرده‌ام که از حال شخصی فاصله بگیرم و بعد تصمیم سیاسی بگیرم. احساس کردم توئیتی که نوشتم دقیقاً خلاف تصمیم‌هایی بود که مدت‌ها است سعی کرده‌ام به آن‌ها پایبند باشم: این‌که حال بد را وارد فضای اجتماعی نکنم، اگر حرف تازه‌ای ندارم همان عصبانیت عمومی را بازتکرار نکنم، از روی حال بد شخصی نظر سیاسی ندهم و... انقدر از این‌که این‌ها را شکسته‌ام عصبانی شدم که توئیت را پاک کردم. واقعیت این است که حداقل در مسائل سیاسی من آدم شهودی‌ای نیستم. نظرم در زمان شکل می‌گیرد و کمتر پیش می‌آید که در ابتدای واقعه نظری درباره‌ی کلیت آن داشته باشم. گرچه شخصیت هیجان‌زده‌ای بارآمده‌ام، اما یاد گرفته‌ام که هیجانم را کنترل کنم تا در طول زمان و اتفاقاً با خواندن نظرات متناقض بفهمم که جایی که من ایستاده‌ام کجاست و با مبناهایی که از قبل داشته‌ام وضع فعلی را چطور می‌بینم.

شب دوباره رفتم کافه. قرار بود متنی که دوستی نوشته بودم را بخوانم. فضای کافه غریب است. انگار هیچ اتفاقی در دنیا و کشور و شهر نیفتاده. خصوصاً که هنوز طبق روال سابق اغلب میزها در اشغال افرادی با لپ‌تاپ و کتاب است که سخت مشغول کارند. این فضا آدم را آرام‌تر می‌کند. رئیس اخیر کافه هم رفته و رئیس سابق برگشته. و خود همان سلام‌وعلیک آشنا و نگاه‌های مراقبی که فاصله‌شان را حفظ می‌کنند، به من اطمینانی بیش از در خانه بودن می‌دهد.