می شود گفت که دو نوع بی خدایی وجود دارد. من اسم نوع اول را می گذارم "بی خدایی راسلی" و اسم دومی را می گذارم "بی خدایی نیچه ای"

بی خدایی راسلی که نگاهی به شدت انسان گرایانه دارد.سعی می کند بفهمد کارکردهای وجود خدا برای انسان چه بوده؟ و سعی می کند نشان دهد بدون وجود خدا نیز تمام  آن چه با خدا ممکن بوده, ممکن است. و نیز مفهوم خدا را پدیده ای بشری می داند و محصول ذهن بشری و سعی در تحلیل دوباره ی همه ی مسائل انسانی بدون در نظر گرفتن خدا دارد. در واقع نوعی بی تفاوتی نسبت به مفهوم خدا دارد و حداکثر به شیوه ی شکل گیری این مفهوم علاقه مند است.

این نوع بی خدایی من در 6 سال گذشته بوده. در این 6 سال من به راحتی هر چه تمام تر تمام امور انسانی و غیر انسانی ام را بدون رجوع(یا احساس ناز به رجوع)به مفهوم خدا پیش برده ام. و مدام فکر کرده ام آن چه باعث به وجود آمدن مفهوم خدا در ذهن انسان ها شده چه بوده است. با این فرض نه به دنبال اثبات وجود او رفته ام و نه انکار وجودش. بلکه به دنبال ارائه ی تحلیل هایی بدون در نظر گرفتن این مفهوم(خدا)بوده ام. و نهایتا نشان دادن عدم ضرورت وجودش

بی خدایی نیچه ای, برعکس, سعی می کند نشان دهد که اگر ما خدا را کشته ایم چه چیزهایی در جهان تغییر کرده اند. این نوع بی خدایی جهان بی خدا و جهان با خدا را یکسان نمی داند و اصولا معتقد است که بدون وجود خدا برخی چیزها تغییر ماهوی پیدا می کنند. ولی این تغییر لزوما چیزی نیست که در جایی غیر از ذهن فیلسوف خود را نشان دهد. در واقع فیلسوف وقتی که خدا را کشت اصولا مفاهیم را به گونه ای دیگر درک می کند و با کشتن خدا همه چیز در ذهن او تغییر می کند(در حالی که بی خدای راسلی چنان که گفتی می تواند بسیار شبیه به بسیاری از فیلسوفان حتی دینی باشد, بی خدای نیچه ای اساسا چیزی متفاوت است)

بی خدای نیچه ای به این نمی اندیشد که اگر خدا در ابتدا برای زندگی عملی انسان ساخته شد حالا که می توان زندگی عملی را بدون او توجیه کرد, بود و نبودش تفاوتی نمی کند. بلکه به این می اندیشد که باور به خدا بر تمام مفاهیم تاثیر گذاشته است و حذف او به معنای تغییر همه ی معانی ست.

این نوع بی خدایی ایست که من اکنون خود را به آن نزدیک تر احساس می کنم. و برای اولین بار فکر می کنم که منطق بهترین راه برای اثبات خداست زیرا که منطق بدون خدا اصولا بی معنا و بی فایده است: در منطق چند اصل بدیهی وجود دارد که راهی برای اثبات آن ها نیست به این علت که دایره ی شمول آن ها چنان وسیع است که تمام گزاره های دیگر را در بر می گیرد در نتیجه امکان ندارد که از پیوند دو گزاره ی دیگر پدید آیند. به غیر از اولین آن ها که همان اصل امتناع تناقض است و واضحا اصلی ناظر به تفکر نیز هست, بقیه ی اصول به جهانی خارج از اندیشه نظارت دارند, مثل اینکه: اجمالا حقیقتی هست, علم کاشف از واقعیت است , علیت و ...

واضح است که تمام این اصول ناظر بر این هستند که جهانی هست و این جهان قواعدی دارد و این قواعد قابل شناختند. منطقیون و فلاسفه ی قدیم از همین اصول استفاده می کنند تا وجود خدا و بسیاری چیزهای دیگر را اثبات کنند. حال سوال این است که چه چیزی باعث می شود که کسی به اصولی غیر از اصل عدم تناقض باور پیدا کند؟(با این یاد آوری که این اصول قابل اثبات نیستند)چنان که گفتی تمام فلاسفه ی مسلمان به این اصول پایبندند و در عین حال این اصول را شهودی می دانند. ولی حرف من این است که چرا باور کردن این اصول راحت تر از باور کردن خداست؟ اگر خدایی نباشد چه دلیل وجدانی ای وجود دارد که کسی بپذیرد که عالم نظمی دارد و علم کاشف عالم است و محسوسات قابل شناختند؟ به نظر من هیچ! بلکه از نظر وجدانی(شهودی)پذیرش تمام این اصول فرع پذیرش خداست(و پذیرش این اصول هم که کلا شهودی ست)و اگر بتوانی بپذیری که خدایی هست و از خصوصیات آن خدا این است که جهان را طبق قاعده ای بیافریندو... می توانی به آن اصول ایمان بیاوری و بعد هر چه را که خواستی اثبات کنی. وگرنه اگر که به این اصلی ترین یقین, یقین نداشته باشی یعنی می توانی به هیچ چیز(غیر از اصل عدم تناقض در ذهنت)یقین نداشته باشی. در واقع چنان که فیلسوفان مسلمان ادعا می کنند مرز فلسفه و سفسطه در قبول آن تعداد اصول بدیهی نیست بلکه تنها در قبول 2 اصل است که هر دو شهودی اند. این برای من فهم فلسفه هایی مثل اسپینوزا را راحت تر می کند که می گوید برای شناخت معلول(جهان و قوانینش) باید علت را شناخت و در کتاب اخلاقش ابتدا صفات خدا را بر می شمرد و سپس به درستی به ضرورت می رسد. که اگر خدایی باشد ضرورتی هم هست. یا دکارت که می گوید من یقینم را به آن چه اثبات می کنم از این جا می آورم که خدایی هست و..

بدون شهود مفهوم خدا هیچ ضرورتی در عالم پدید نمی آید, عالم ماده و حس عرصه ی پدید آمدن کلیات و ضروریات نیست. اگر خدا را بشود انکار کرد هر چیزی انکار کردنی ست. و این عالم ذهنی بی خدای نیچه ای را دگرگون می کند. می خواهم بگویم که در 6 سال گذشته ام به هیچ چیز یقین نداشته ام ولی برایم تحلیل معنا داشت, واقعیاتی بودند که بر زمینی سست بنا شده بودند اما پیش می رفتند. حالا دوباره درگیر شده ام با مفهوم خدا و اینکه چه نیازی ست به ساختن دیگر مفاهیم در زمینی سست. حتی حرف ها نظرهایم به ظاهر هم که تغییر نکرده باشند معنایشان برای خودم عوض شده.

من که می دانم بدون خدا هیچ یقینی به این جهان نیست و سعی در شناختش چقدر بی معناست و دلیلی(ولو وجدانی)برای پذیرش ضرورت در جهان ندارم تمام زندگی فکری ام سخت تر می شود.