در کدام جهان ممکن؟
"من آدم صادقی هستم"
من درک واضحی از این جمله ندارم. یعنی وقتی کسی این جمله را می گوید به من هیچ اطلاعی درباره ی خودش نمی دهد.
اولین مسئله، همان مشکل تعیین تعریف صدق است. اینکه گزاره ای صادق است یعنی چی؟ من از کجا باید بدانم که کسی که این جمله را می گوید چه تعریفی از صدق دارد؟
فرض کنید تعریف واحدی را برای صدق بپذیریم. مثلا بپذیریم که جمله الف صادق است یعنی جمله ی الف مطابق واقع است. و آدم صادق یعنی کسی که جملاتی مطابق با واقع را بیان می کند. به نظر می آید که تا اینجا، بحث با شهود اولیه ی همه (و درک عمومی) از صدق هماهنگ است.
حالا اگر این شخصی که ادعای صادق بودن دارد گزاره ای علمی بگوید، مثلا بگوید "نور همواره در خط مستقیم حرکت می کند" و از نسبیت هم خبر نداشته باشد، آیا این شخص صادق است؟ کلا هر شخصی که خود را صادق می داند اگر گزاره ای علمی بگوید و بعدا آزمایش هایی خلاف آن را نشان دهند آیا این شخص دیگر صادق نیست؟ از اول صادق نبوده و ما حالا فهمیده ایم صادق نیست؟ یا اصلا از لحظه ای که خطا بودن اعتقادش مشخص شده دیگر صادق نیست؟ احتمالا صادق ندانستن چنین آدمی به این دلیل که گزاره ی علمی ای را که امروز با آن موافق نیستیم گفته، چندان با شهود عمومی از صادق بودن مطابق نیست. پس شاید باید تعریف از صدق را عوض کنیم.
می شود بگوییم وقتی کسی خود را صادق می خواند منظورش این است که گزاره ای را که خلاف اعتقادش درباره ی وضع واقع باشد، بیان نمی کند. مثلا اگر شخصی به فیزیک نیوتنی معتقد بود و گفت "نور در خط مستقیم حرکت می کند" صادق است و اگر به فیزیک نسبیت معتقد بود و گفت "نور در خط راست حرکت می کند" صادق نیست.
اینکه صدق را نه در ارتباط با وضع واقع بلکه در ارتباط با وضعیت ذهنی و اعتقاد شخص تعریف کنیم هم مشکلات دیگری دارد:
اگر کسی که خود را صادق می داند، گفت به گزاره ی الف معتقد است و به گزاره ی ب هم معتقد است و شما با استدلال به او نشان دادید که ب نقیض الف یا نقیض یکی از لوازم الف است، آیا این شخص دیگر صادق نیست؟ یا اگر بعد از استدلال و فهمیدن اینکه الف و ب نقیض هم اند باز ادعای اعتقاد به هر دو را کرد صادق نیست؟ اگر شخصی که ادعای صادق بودن دارد بگوید به گزاره ی الف معتقد است و آگاه نباشد که از ملزومات گزاره ی الف انجام عمل ب است و نقیض ب را انجام داد، این شخص دیگر صادق نیست؟
فرض کنیم که تعریف را باز هم تغییر دهیم و بگوییم که وقتی کسی می گوید صادق است، منظورش این است که آگاهانه دو گزاره ی متناقض را به عنوان آن چه به آن معتقد است بیان نمی کند. حتی این تعریف هم مشکل را حل نمی کند، دلیلش هم این است تعریف برخی پدیده ها در شرایط مختلف برای شخص متفاوت است. مثلا شخصی که خود را صادق می داند در برابر این پرسش که "آیا با فلانی رابطه داشته ای یا نه؟" می تواند یکبار بگوید آری و یکبار بگوید نه، ظاهرا دو جمله ی متاقض گفته ولی ممکن است در هر بار پاسخ دادن به این سوال تعریفش از رابطه تغییر کرده باشد(حتی اگر نوع رابطه ی مورد سوال هم مشخص باشد) و حتی ممکن است هر دو تعریف از رابطه در ذهنش به طور موازی وجود داشته باشند. کم پیش می آید درباره ی موضوعات مهم زندگی در ذهن آدم فقط یک تعریف واضح و روشن وجود داشته باشد، پس وقتی از این امور سوال می شود شخص ممکن است دو جواب متناقض دهد.
این جمله "من آدم صادقی هستم" یک آدم را پیش بینی پذیر و مطمئن نمی کند. حداقل به من اطمینان خاطر نمی دهد. فارغ از اینکه نمی فهمم "صادق بودن" یعنی چه؟ صدق آن قدر انواع مختلفی ممکن است که سبب می شود هیچ اطمینانی به وجود نیاید.
"من آدم صادقی هستم" هیچ اطلاعی درباره ی طرف مقابلم به من نمی دهد.
پی نوشت: می شود کسی نیاید بگوید خلط اخلاق و منطق شده و یک مفهوم مدام جا به جا شده؟ متوجه هستم که از یک تعریف منطقی شروع کرده ام و با داوری ها اخلاقی تعریف را عوض کرده ام. هدفم بررسی یک مفهوم اخلاقی بود ولی باید از جای مورد توافقی شروع می کردم. می خواستم ببینم این آدم ها منطق و فلسفه خوانده که می گویند آدم های صادقی اند منظورشان چه چیزی می تواند باشد؟