در دو پست قبل ادعا کردم که فلسفه به عنوان فعالیتی ذهنی، مثل هر فعالیت دیگری، برای ادامه­ی حیاتش در جامعه نیازمند کاردکردی است و پیشنهاد کردم که فلسفه در ایران می­تواند عهده­دار مسئله­ای موجود در جامعه­ی ما باشد، مسئله­ی واقعاً موجودی که فلسفه می­تواند عهده­دار بررسی آن شود، مسئله­ی رابطه­ی ما با غرب، و ذیل آن ارتباط "علم اسلامی" با "علم غربی" است. زیرا به نظر می­رسد که واژه­ی علم در این دو تعبیر، مشترک لفظی است و به دلیل سابقه و تعریف متفاوتی که از "علم" در این دو سنت وجود دارد، تقابل آن­ها باعث ایجاد مسائل بسیاری شده. فسلفه می­تواند جایگاه و مبانی و مسائل هر کدام از این­ دو تعریف از علم را از هم تفکیک کند و به طور جداگانه به بررسی مبناها و تعاریف و کارکردهای هر کدام بپردازد.

در این پست با توصیف مکتب­های فلسفی مختلفی که در مواجهه­ی با غرب در ایران شکل گرفته­اند، و پاسخ­های احتمالی­ای که هر کدام از مکتب­های فلسفی موجود در ایران می­توانند به این مسئله بدهند را بررسی می­کنم و سپس توضیح خواهم داد که چرا فکر می­کنم ما درایران سنتی فلسفی داریم که پتانسیل بررسی این مسئله را دارد و به دادن پاسخی مناسب برای این پرسش بسیار نزدیک است و راه­های احتمالی­ای که این سنت می­تواند به این پرسش نزدیک شود را در پست دیگری توضیح خواهم داد.

در توصیف مکتب­های مختلف فلسفی­ای که در ایران وجود دارند بر نسبتی که بین سنت فلسفه­ی اسلامی و سنت فلسفه­ی غربی برقرار کرده­اند، تکیه خواهم کرد. در توصیف این مکاتب از سخنان استاد ارجمند، دکتر طالب زاده، که نظراتشان در این باره را در گفت­و­گویی که من و سجاد ابوالفتحی و محمد یارندی با ایشان داشته­ایم مطرح کرده­اند، استفاده می­کنم.

مکتب قم: منظور مکتبی است که چهره­های شاخص آن عمدتاً در پژوهشکده­های مختلف قم فعالیت می­کنند، این مکتب سعی می­کند پیوندی بین فلسفه­ی تحلیلی و بخش­هایی از سنت ما(خصوصاً اصول) برقرار کنند.

نوع نسبتی که این مکتب بین سنت فلسفه­ی اسلامی و سنت فلسفه­­ی غربی برقرار می کند مبتنی بر تلقی مشخصی از فلسفه به طور خاص، و از علم به طور عام است.

می توان مبنای ارتباطی را که این مکتب بین دو سنت(اسلامی/غربی)، چنین دید:

فلسفه دائر مدار حق و باطل است، و عقل و اندیشه یک حقیقت واحد است و جنبه­ی تاریخی ندارد. باید عقل را به شیوه­ای صحیح به کار برد تا به آن حقیقت یگانه رسید. نتایج فلاسفه یا صحیح است یا غیر صحیح و با معیار عقل می­شود این­ها را از هم تشخیص داد.

این نوع نگاه در سنت اسلامی به اصول نزدیک می­شود که تکیه­اش بر رسیدن به اصول موضوعه و به کارگیری روش صحیح برای رسیدن به نتایج درست است و توجه بسیاری به منطق می­کند، و برای مثال در مواجهه­اش با فلسفه­ی غرب به دنبال مغالطات فلاسفه­ی غرب می­گردد، این نوع نگاه می تواند به نگاه فلسفه­ی تحلیلی نزدیک شود، فلسفه­ای که به دنبال شکافتن و تحلیل مسائل به شیوه­ای درست است.

در این مکتب ادعا می­شود که مسائل فلسفی مشترک هستند و در هر سنتی می­توانند مطرح شوند و تنها یک پاسخ درست به هر مسئله وجود دارد، و پاسخ­های گوناگونی که به یک مسئله داده می­شود را می­توان با معیار عقل و منطق سنجید و پاسخ درست را مشخص کرد.

 مکتب تهران: منظور مکتبی است که چهره­های شاخص آن در دانشگاه تهران هستند. این مکتب در سنت ما بیشتر به حکمت متعالیه و بعد مشاء و در سنت غربی به  فلسفه قاره­ای(خصوصاً کانت و هایدگر) توجه دارد. افراد مختلف این مکتب هر یک سعی کرده­اند بین بخشی از سنت فلسفه­ی اسلامی با بخشی از فلسفه قاره­ایِ سنت غرب ارتباط ایجا کنند و نسبت آن­ها را با هم بررسی کنند.

نوع ارتباطی که افراد شاخص این مکتب بین فلسفه­ی اسلامی و فلسفه­ی غرب برقرار کردند مبتنی بر برداشت مشخصی از فلسفه به طور خاص و از علم به طور عام است.

در این نگاه عقل جنبه­ای تاریخی دارد و در فرهنگ­های مختلف دریافت­های مختلفی پیدا می­کند، در نتیجه فلسفه مشتمل بر مبانی و مسائل است، نه فقط مسائل.

در این نگاه پذیرفته می­شود که فلاسفه مبانی متفاوتی دارند و فیلسوف اسلامی می­خواهد مبانی دیگر فلسفه­ها را درک کند و گفت­و­گویی در اعماق فلسفه، با پرسش از مبانی فلسفه، بین فلسفه­ها برقرار کند. این برخورد می­تواند نحوه­ای برخورد هرمنوتیکی باشد که درآن سعی می­شود دو سنت به زبان مشترکی برای درک یکدیگر نزدیک شوند.

این مکتب که افراد شاخص آن در دانشگاه تهران هستند، وامدار دو نوع نگاه است، یکی نگاهی که در افرادی چون استاد مطهری و علامه طباطبایی و دیگری نگاه افرادی چون مرحوم احمد فردید. در نگاه علامه طباطبایی و استاد مطهری سعی می­شد که مسائل و انتقادات فلسفه­ی غرب با مبانی فلسفه­­ی اسلامی پاسخ داده شود(این نگاه بعداً سبب ظهور نوعی از فلسفه­ی تطبیقی در دانشگاه تهران شد). در نگاه مرحوم فردید هم مبانی فلسفه اصولاً غربی بودند و نمی­شد هیچ ارتباطی بین مبنایی که فلسفه را به طور کلی تشکیل می­دهد، با سنت ما برقرار کرد. در نگاه فردید تمایز آن چنان مبنایی است که امکانی برای گفت­و­گو و برقراری ارتباط وجود ندارد. این دو نگاه در مکتب تهران به هم پیوستند. و مکتب جدیدی را به وجود آوردند که در بالا توضیح داده شد.

در پست بعد توضیح خواهم داد که چرا مکتب تهران می­تواند به این مسئله، یعنی بررسی علم، نزدیک شود.