تنها یک خدا می تواند مرا نجات دهد/دوباره زهد
تجسم یافته اضطراب و بی قراری این چند روز، در دردهای جسمانی: شکم، معده، کمر، حتی دست و پا... مقاومت برابر هر مسکن و آرام بخش.
چیزی کم شده از من، دیگر خودم را هم نمی توانم باشم.
تصمیم به زهدِ دوباره گرفته ام، به چند دلیل.
پست شده ام و فاسد و هم زمان، چیزی شبیه لذت جویی جسمانی. پذیرش تداوم این فساد و پستی و سخت است، اما دیوانه ام می کند این فکر که این فساد ذهنی و وجودی معلول لذت جسمانی باشد، برعکسش را بهتر می توانم تحمل کنم، بیشتر شبیه من است. پستی و فساد به تنهایی آن قدر آزار دهنده نیست که تصور معلول لذت بودنش نابودگر است. زهد مانع این فکر است. زهد که باشد حداقل مطمئنم می کند که فسادم معلول لذت جسمانی نبوده. تحمل پستی بدون اضطراب از اینکه علتی چون لذت جسمانی دارد ممکن تر است.
من معتقد بوده ام به وجودی بودن علم و به تجسد آگاهی و به زیستن دانایی، عجیب نیست که این پیوند علم و زیست را تسری دهم به پیوند فساد فکری و زیست مثلا لذت جویانه. همیشه اندیشه ای را زیسته ام ولی دیگر نمی دانم که این لذت اندیشه و خواندن و آگاهی بوده که دورم داشته از هر لذت دیگری؟ یا زندگی دور از هر لذتی، سبب شده که با این لذت انتزاعی اندیشیدن مانوس شوم؟ لذت زندگی ساره وارم سبب شده که برایم زیست دیگری جاذب نباشد یا عدم داشتن زیست دیگری مرا به این زیست کشانده؟ به کجا رسیده ام که حتی شک می کنم که اگر زیستم دیگر بود یا امکان زیست دیگری را داشتم شاید موقعیت فکری ام دیگر بود؟ می توانم اول لذت پست نبودن فکری را دوباره کشف کنم؟ یا زهد مرا بر می گرداند به زیست و لذتِ قبلی؟
گرایشم به فلسفه ی صدرایی بیشتر شده، نمی توانم برابر جذبه ی استدلال هایش مقاومت کنم، و زهد، حتی چون من جسمانی و بی اعتقاد، نفس را نجات می دهد. به مرحله ی عقل نرساند حتی، از حس جدا می کند و حداقل تا تخیل بالا می آوردش.
حتی فکر نکنم که با زهد ناگهان علمی ظهور می کند، می ترسم که این زیست روزمره فاسدم کرده باشد.
من دیگر خودم را هم نیستم و دیگر زهدم هم آن زهد سابق نیست، شاید فقط تلاشی است برای بازسازی دوباره. اینکه ببینم هنوز می توانم ساده ترین بخشِ خودِ سابقم را بازسازی کنم، شده حتی برای نمایشی کوچک. آنقدر خسته و منزجرم از این زیست جدید و آنقدر ناامید که چیزی برگردد که حتی این شباهت ساده با زیست قبلی را را دوست بدارم، انگار که آخرین امکان باشد.
پی نوشت: "پستی" و "فساد"، پستی و فساد اخلاقی نیستند. ضعف فکری و وجودی اند. حماقت و بلاهت اند، بی ارزشی اند.
گفتم "شبیه لذت جویی جسمانی"، خودش را هنوز نجسته ام.
پی نوشت: اصلا بگو که این تیتر تب هایدگر زدگی من است. اصلا لذتِ همدردی با سخنرانی بیژن عبدالکریمی است.