تقریبا سه سال پیش، شهریار خسروی تحت تاثیر یاکوبسن(و بحثش در نقش های زبان) و رویایی(و امضاهایش)، سه مقاله نوشت با موضوعاتِ نام شعر، تقدیم شعر و امضای شعر. ایده ی مرکزی این سه مقاله، از نظر خود شهریار، این بود که این سه عنصر(نام، تقدیم و امضا) میخ هایی خارج از شعر نیستند که به آن اضافه شوند. از نظر شهریار باید نسبت به این عناصر مسئولیت پذیر بود. در واقع کاردکرد ادبی زبان و شعر بر همه چیز تقدم دارد، حتی بر زیبایی معشوق، حتی بر خود معشوق. پس اگر این عناصر در شعر یا همراه آن به کار می روند باید از جنبه ی زیبایی شناسی ادبی مورد توجه قرار گیرند نه چیز دیگر. این عناصر باید اولا و بذات به خاطر کارکرد ادبیشان به کار روند نه به خاطر چیزی خارج از ادبیات.

من مقاله ی تقدیم شعر را چند بار خوانده ام، برداشت من از این مقاله چنین است: ایده ی اصلی آن مقاله این بود که تقدیم شعر اگر که ادبی باشد، جزئی از شعر است، پس به چیزی خارج از شعر ارجاع پیدا نمی کند. در نقد شعر باید با تقدیم شعر هم مثل بقیه ی شعر برخورد کرد، یعنی بحث خودارجاعی در متون ادبی را به تقدیم ادبی هم تسری داد. با این رویکرد، معشوقی که شعر به او تقدیم می شود، دیگر موجودی در خارج نیست، بلکه همان معشوق ادبیِ داخل در شعر و جزئی از شعر است. هر عنصری که مربوط به شعر باشد ارجاعش به داخل شعر است نه خارج آن. همان قدر که بررسی تاریخی رابطه ی شمس و مولانا از طریق اشعار مولانا از منظر نقد جدید بی معنا است، در نظر گرفتن کسی که شعر به او تقدیم شده به عنوان موجودی خارجی هم بی معنا است. البته این حرف به معنای اینکه، آنکه شعر به او تقدیم شده وجود خارجی ندارد، نیست بلکه منظور این است که اساسا وجود خارجی اش مطرح نیست و شعر(و تقدیم شعر) به این وجود خارجی ارجاع نمی دهد بلکه به خودش و معشوق درون شعر ارجاع می دهد.

حالا من می خواهم این ایده را تسری بدهم به تمام متون، (درواقع ایده شهریار که نه، ایده ی رایج نقد ادبی جدید را) می خواهم دریدا و یاکوبسن را ترکیب کنم و بگویم مرز قاطعی بین متن ادبی و غیر ادبی وجود ندارد، درواقع اصلا متن غیر ادبی وجود ندارد، پس اگر قائل شویم که متن ادبی خود ارجاع است، می توانیم قائل شویم که اصولا هر متنی خودارجاع است. یعنی که زبان نه فقط در کارکرد ادبی اش که اصولا در همه ی کارکردهایش خودارجاع است. باور نکنید که شخصا معتقد به چنین موضع رادیکالی باشم، فقط می خواهم برخی نتایج رویکرد ممکنی را توضیح دهم.

اگر قائل شویم که نقش خود ارجاع بودن زبان را نه تنها در متون ادبی، بلکه در متون دیگر مانند متون فلسفی هم می شود لحاظ کرد، آنوقت دیگر ارسطویی که مثلا در هایدگر یا افلاطونی که در گادامر وجود دارد دیگر شخصی خارجی و تاریخی نیست، حتی آثار خود آن ها(ارسطو و افلاطون) هم نیست. و ارسطویِ در آثار هایدگر همواره نه تنها ارسطوی هایدگر است بلکه اساسا چیز دیگری هم نمی تواند باشد و ارسطوی هایدگر را نه با کتاب متافیزیک ارسطو بلکه با خود آثار هایدگر باید شناخت. یعنی حتی دیگر نیاز نیست که برای فهم هایدگر حتما ارسطو و آگوستین و... بخوانید.(مثلا شاید بشود کتاب هایی نوشت و هرجا که هایدگر به ارسطو اشاره کرده را در آن ها گردآورد و برای آموزش هایدگر از آن ها استفاده کرد).

شاید طرح این بحث درباره ی متون فلسفی کمی افراطی باشد، اما طرح آن درباره ی وبلاگ معقول به نظر می رسد:

بحث درباره ی وبلاگ و اینکه وبلاگ به چه معنا متن است را برای پستی دیگر می گذارم، مثلا سوال از اینکه وبلاگ متن است از آن حیث که یک کنش فرهنگی است و از این رو می توان با روش های نقد ادبی به بررسی اش پرداخت(شبیه مطالعات فرهنگی) یا متن است از آن حیث که قابل مقایسه با دیگر آثار ادبی مثل داستان کوتاه یا رمان است و به دلیل شباهت هایش با آن ها باید مورد مطالعه ی نقد ادبی قرار گیرد؟

فعلا می خواهم بگویم که وبلاگ به هر معنا که متن باشد، می توان کارکرد زبان را در آن خود ارجاع دانست. پس وقتی در وبلاگ از شخص خاصی نام می برم(یا بدون نام اشاره ای می کنم) این نام(یا اشاره) به شخصی حقیقی در خارج از محیط وبلاگ ارجاع پیدا نمی کند. حتی وقتی به وبلاگ دیگری لینک می دهم، نقش و معنا و تعریف وبلاگ لینک داده شده در وبلاگ من ممکن است با آنچه در محیط مجازی به نظر می رسد متفاوت باشد. من به هر وبلاگی که لینک بدهم یا هر نامی که در وبلاگم بیاورم یا به هر شخصی که اشاره ای کنم، ارجاعش اولا و بذات به متن وبلاگ خودم است، من از آن ها از آن حیث که نقشی(و معنایی) در وبلاگ من دارند یاد می کنم نه نقشی که در محیط مجازی یا دنیای حقیقی دارند.

پی نوشت: خوب است که علایق عملی در هر تلاش نظری در نظر گرفته شوند. چند پستی که تا به حال درباره ی حق تن و اخلاق در رابطه نوشته ام(و هنوز ادامه دارند) گاهی به بهانه ی وجود عزیزی بود که تفاوتش، جذابیتش و شدت حضورش چاره ای جز تحلیل مدام همه چیز، برای عقل سرد من نمی گذاشته. هر چند که وجودش امکانی برای گفتگو نبود.

پی نوشت: و البته بسیاری از استدلال هایی که تا به حال در این وبلاگ آمده اند، حاصل گفتگو با دیگری بودند. مثلا بسیاری از استدلال ها در واقع استدلال های کاوه بودند یا نظرات مبهم من که به کمک او اندکی شکل استدلالی تری پیدا کرده بودند. البته واضح است که این کاوه، نه این کاوه ی لاجوردی است که نویسنده ی نسخه قابل انتشار است و نه این کاوه ی لاجوردی که در آی پی ام است(حتی آن چپق هم یک چپق نبود). رد پای این کاوه را فقط می شود در چند پست وبلاگ من مثل در کدام جهان ممکن پیدا کرد. احتمالا نه هیچ آدم عاقلی و نه هیچ کاوه ی عاقلی قبول نمی کند که نوشته های این وبلاگ به او ارجاع پیدا کنند.

یک علت اینکه این ها را گفتم این بود که ترجیح می دهم چند پست را به شکل مکالمه بنویسم و خواستم طرف مکالمه را معرفی کرده باشم.