حالا انقدر گذشته که بتوانم بگویم رفتن تجربه‌ی بنیادینی است که حتی اگر مرزهای تجربه‌ی انسان و شناختش از خودش را تغییر ندهد، نور جدیدی بر آن‌ها می‌اندازد، ویژگی‌ای که کاملا می‌تواند عارضی باشد، یعنی به نفس رفتن و دور بودن برنگردد، بلکه صرفا مربوط به برخی تبعات ناخواسته‌ی این دوری باشد، مثلا این‌که آدم در دوری تنهاتر است و خلوت‌تر و به ناچار زمان بیشتری دارد برای تامل و تفکر و دیگر این‌که قید و بندهای خارجی‌اش کمتر است، در نتیجه تغییر شجاعت کمتری می‌خواهد.

از بزرگ‌ترین ترس‌هایم این بوده که روشی/مدلی که کار می‌کنم، به آن‌‌چه ایدئالم از کار فلسفی است راه نمی‌برد. روش ساعت‌ها و روزها در کتاب‌خانه ماندن، و شرح بر شرح خواندن و تلاش برای این‌که از دل شرح‌های صدگانه بر متنی کلاسیک، شیوه‌ی نگاه خود را نه در مسئله‌ای تازه یا پاسخی تازه به مسئله‌ای قدیمی، بلکه در نحوه‌ی پاسخ به یک شارح یا دفاع از متن اصلی برابر اعتراض منتقدی نشان دهم. به اصالت این کار شک نداشتم. و امیدوار بودم، نوع نگاه من که گاهی در نحوه‌ی پاسخ من به یک شارح یا منقد می‌تواند خودش را نشان دهد، کم‌کم بال‌وپر می‌گیرد، رشد می‌کند و آن‌قدر قوی می‌شود که بتواند اولا در کنار شارحان دیگر بایستد. ایدئالم هم مشخص بود، این‌که این نوع نگاه چنان پا بگیرد، که روزی در کنار متن اصلی بایستد. فکر می‌کردم/می‌کنم شواهد محکمی در دفاع از این شیوه‌ی کار کردن هست، مثلا این‌که فلاسفه‌ای که مرا به هیجان می‌آورند، متن‌شان اغلب متنی است ایستاده در کنار متن فیلسوفی پیشین، در جواب به آن، یا در جواب به سوال مشابه و گاهی در مطرح کردن سوال تازه که متن قبل از آن ناتوان بوده. بسیاری از فلسفه‌پژوهانی که به هیجانم می‌آورند هم از این دسته‌اند: تفاسیر نو به متن‌های کهن، ولی نه تفاسیر بریده شده از سنت، بلکه جست‌و‌جوی دوباره‌ی سنت برای یافتن مفهومی که به کار تحلیل جدیدی از متنی کلاسیک بیاید.

اما شواهد علیه این‌که آن شیوه‌ی کار واقعا به آن ایدئال راه‌می‌برد، بیشتر است. هر متن اصیلی در کنار متن/متون اصیل دیگر ایستاده و هر شرح اصیلی تکیه بر سنت پیشین دارد، اما کدام فیلسوفی یا فلسفه‌پژوه هیجان‌انگیزی، عمده‌ی کارش نقد و بررسی شروح معاصر و اندکی پیشین است؟ از آن‌ها که من می‌شناسم هیچ‌کس. آن‌چه من می‌بینم، دعوای پاسخ‌ها به سوال‌های اصیل است و مفاهیم برخاسته از دل سنت‌های قویِ مشترک، نه جدل بر سر تفسیر جزئی فلان شارح از فلان متن در منظورمه‌ی فکری آن شارح، آن‌چه فلسفه را این‌طور جذاب کرده، پاسخ‌های درخشان و ایده‌های ناب است که به مقابله با هم برخاسته‌اند، نه دعواهای خُردِ کناری که فقط در توصیفی خاص از یک فیلسوف ظاهر می‌شوند.

هنوز مطمئنم، فلسفه و ایده‌های اصیل فلسفی (در هر سطحی) جز با کار سخت بدست نمی‌آید. مسئله این است که کدام کار سخت؟ از ابتدا بازخوانی چندباره‌ی شروحی که دقت بر دقت می‌افزایند؟ به گمانم نه. بلکه روشِ نزدیک‌تر به ایدئال، تمرین برای پاسخ اصیل به مسئله‌ی کوچک و بعد تلاش برای بزرگ‌تر کردن ابعادش است. تلاش برای پیدا کردن سوالی که بتوان بدون ارجاع به هزاران شرح پیچیده، به عنوان سوال مطرحش کرد و بعد تلاش برای یافتن پاسخ اصیل به این سوال. می‌شود وقتی قرار است از فیلسوفی بنویسیم، از تمایزی بپرسیم که اولین بار در کار فلان شارح مطرح شده، یا این‌که سوال کوچکی را دوباره مد نظر قرار دهیم که خود فیلسوف مستقیما به آن پاسخ داده، گرچه در حاشیه‌ی سوال اصلی. من از این می‌ترسم که سوال تقریبا هیچ کدام از نوشته‌های تا به حالم را نمی‌توانم روشن، برای کسی که همه‌ی آن شرح‌ها را [که من خوانده‌ام] نخوانده، توضیح دهم. اما برگردیم به فلاسفه‌ یا فلسفه‌پژوهان هیجان‌انگیز، به‌نظر می‌رسد، همواره سوال روشن مشخصی وجود دارد که اهمیتش واضح است. گرچه فهم عمیق‌تر آن سوال، مستلزم شناخت فلاسفه‌ی قبل و معاصر است، اما مثلا هر کسی با تعریف دو دوگانه‌ی تحلیلی/تالیفی و ماتقدم/ماتاخر می‌تواند فهم اولیه‌ای از سوال کانت در نقد اول بدست آورد، فهم پاسخ کانت البته دیگر است. همین‌طور است درباره‌ی همه‌ی سوال‌های فرعی کانت، مثلا در مورد زمان و مکان، علی‌الاصول می‌شود سوال را به‌نحو روشنی مطرح کرد که اهمیتش واضح باشد، گرچه فهم عمیق آن‌ها نیازمند دانستن همه‌ی علم و فلسفه‌ی زمان کانت باشد.

ماندن تغییر را سخت می‌کند. اگر مانده بودم، ترجیح می‌دادم در شیوه‌ای که به نظر می‌رسید خوب بلدم بمانم، در دقت نظر در شروح و شروح بر شروح و بعد در کناره‌ها نگاه شخصی‌تر خود را مطرح کردن. اما تجربه‌ای متفاوت انگار مرا در مواجهه‌ی دوباره با این قرار داد که چطور باید پژوهش فلسفی کرد، پژوهشی که حداقل رو به سوی ایدئال فلسفی‌ام داشته باشد. تجربه‌ای که اگر در محیط امن آشنایم مانده بودم تن به آن نمی‌دادم.

ناچار شدم (یعنی، به در و دیوار زدم که راه فراری از آن پیدا کنم و نشد) درسی تحلیلی و بسیار معاصر انتخاب کنم. خواندم و خواندم و توان نوشتنم نبود. علی‌الاصول متنی از آن دست که من می‌شناختم وجود نداشت که شرحی و شروحی بر شرحش نوشته شده باشد و من با خواندنشان نگاه شخصی خودم را پیدا کنم. راهِ شروع کردنِ نوشتن درباره‌ی چنین مسئله‌ای را پیدا نمی‌کردم. به توصیه‌ی رفیق‌امن، کتاب‌خانه رفتن و سروکله زدن با همان اندک منابعِ شبه‌کلاسیک موجود را کنار گذاشتم، روزهایم را به کافه‌گردی گذراندم و در هر کافه چند ساعتی به سوال خام و راه‌های ممکن پاسخ به آن فکر کردم. قطعا همه‌ی متن‌های فلسفی‌ای که در پاسخ به آن سوال نوشته شده بود، از ایده‌های من بهتر و درخشان‌تر بود، اما در آخر من ایده‌ای داشتم که در پاسخ به سوال مشخصی شکل گرفته بود، سوالی که می‌توانستم تقریبا برای هر کسی توضیحش دهم و روشن کنم که چرا حداقل سوال جالبی است،‌ ایده‌ای که می‌توانستم بهترش کنم، می‌توانستم برگردم و پاسخ‌های نابی که به سوال مشابه داده شده بود را بخوانم و بگویم حالا از جایی که من ایستاده‌ام، هرکدام از پاسخ‌های پیشتر داده شده را چگونه می‌بینم. کارم به قرص‌و‌محکی همیشه که در پاسخ به شرحی و نقدی می‌نوشتم نبود،‌ در پاسخ به شرح، جای پایم را در متن گسترده شده توسط دیگری محکم می‌کنم، در عوض قدم‌های اول برای پاسخ دادن به یک سوال بدون تکیه‌ی تام و تمام به شارحی، قدم‌های لرزانِ نازکِ پرخطایی است. اما دومی است که باید ببالد، حتی اگر هزار بار قطع شود. اولی هیچ‌گاه نمی‌بالد، فقط در زمینی گسترده می‌شود که هیچ وقت ازآنِ خودش نیست. دومی هم حتما هزار پیوند معلوم و نامعلوم با زمینه و زمانه‌اش دارد، اما این پیوندها را از آن خود کرده.

حالا حتی به این فکر می‌کنم که برای پایان‌نامه، با سوال و مسئله‌ی مشخصی شروع کنم، به‌جای موضوعی که تسلط نسبی‌ام به ادبیات موضوع را به رخ می‌کشد.