توقف
باید قبول کنم که وضع زندگی قرار است همین بماند: از این ددلاین تا آن ددلاین. بدون هیچ فرصت واقعیای برای توقف و استراحت. شبیه نمودار سینوسیای که هر پایینرفتنش نشانهٔ صعود دوباره است.
دو هفتهٔ دیگر آزمون جامع است. در گروه کلاسیمان نوشتم که هر کدام از این سوالهایی که فرستادهاند خودش یک مقالهٔ کامل است و شکلکی نشاندهندهٔ نگرانی فرستادم. نمیدانم چطور قرار است در دو هفته بتوانم پاسخ معقولی برای هر کدام آماده کنم و چطور بعداً قرار است در حدود سه ساعت این پاسخها را یکجا بنویسم. عکسالعملها زیادی کلاسیک بود. دو موجود مذکر کلاس بلافاصله گفتند که امتحان را جدی نمیگیرند و کمترین تلاش را برای آن میکنند. دیگران: ابراز نگرانی مشابه. رویکرد گروه اول معقولتر است. این آزمونها (که به طرز مسخرهای سه بار و در انتهای هر ترم برگزار میشوند) هیچ ربطی به هیچ چیز واقعیای ندارند. به علاوه، فقط قبول/رد شدن در آنها مهم است و بعید میدانم هیچ وقت کسی رد شده باشد. اما من نمیتوانم. نمیتوانم زیادی ساده بگیرم. نمیتوانم دوباره همهٔ مقالهها را نخوانم و سعی نکنم دوباره تحلیلشان کنم. و طبیعتاً وقتی برای این کارها نیست.
بیانرژی بودن و خستگی ادامه دارد. میدانم راهحل معجزهآسایی در کار نیست. باید سعی کنم به کار کردن ادامه دهم، گیرم با شدت کمتر. و بعد انقدر کار کردن را بیشتر کنم که جایی برای فکر کردن به وضعیت باقی نماند: دوباره شکل وضع واقع را پیدا کند، نه موضوع ارزشگذاری و احساس.
چند روز پیش به ذهنم رسید که شاید این بیانگیزگی و بیانرژی بودن حاصل این است که کارهای پیشرویم بسیار مکانیکی است: مقالههای کلاسها را بخوانم و گزارش بنویسم، مقالههای ترم قبل را دوباره بخوانم و پاسخ سوالات آزمون جامع را بیرون بکشم. هیچ کدام ربط زیادی به فعالیت مولد فلسفی ندارد. این ترم به خاطر شرایطی که پیش آمد، قرار شد یک درس را مطالعهٔ انفرادی بگیرم. کار معمولی نیست. این درس معمولاً باید سال سوم به بعد گرفته شود. اما وضعیت من نامشخصتر از آن است که این محاسبات را بشود به کار برد. حتی خیلی دقیق نمیدانیم که من دانشجوی سال چندم حساب میشوم. در رفتوبرگشت ایمیلی با استادی که قرار است مطالعهٔ انفرادی را با او بگذارنم، چند دقیقه آن جذبهٔ فکر کردن شخصی برگشت. باید به طور خلاصه برایش مینوشتم که روی چه موضوعی میخواهم کار کنم. و همان چند دقیقه فکر کردن هیجانزدهام کرد. به نظر میرسد که کمکم دارم به این نتیجه میرسم که پایاننامه هم دربارهٔ چه باشد و هرجایی که فضایی پیدا میکنم که شخصاً تصمیم بگیرم، نوشتهها و خواندهها را به آن سمت میبرم.
دوست دارم که امیدوار باشم که وقتی کار کردن روی مقالهٔ درس مطالعهٔ انفرادی را شروع کنم، انگیزهام برگردد. دوباره از ساختن استدلالها هیجانزده شوم و خواندن درگیرم کند. اما برای اینکه به این مرحله برسم باید این دو هفتهٔ ناخوشایند را خوب بگذارنم: باید بتوانم از پس آزمون جامع بربیایم، مقالهٔ کوتاه بیمزهای برای یکی از کلاسهای این ترم بنویسم، مقالات کلاسها را بخوانم و گزارشها را آماده کنم. انگار یکسال است که منتظرم که کارهای بیمزه تمام شود تا به کارهای جدیتر برسم.