همه‌ی زندگی من در اين دوگانه خلاصه می‌شود. در اين‌كه چيزی از پشت نگه‌ام داشته باشد برای چيزی كه در جلوی رو ايستاده و چونان راهنمای ذاتی پيشم می‌برد. و "من" اين وسط چی هستم؟ يك موجود وارفته، يك موجودی كه وجودش صرفا در وابستگی است.

من، باري، در سال‌های پيش، در سال‌های خيلی پيشتر از اين، چشمم بر خالی بودن زمين زير پايم باز شد. و از آن موقع تا به حال اغراق نيست اگر بگويم، همه‌ی زندگی‌ام تلاش برای بنا كردن بنای عظيمی بر بی‌بنيانی بوده.

من موجود وارفته‌ای هستم كه به وارفتگی خودم آگاهم و اگر لحظه‌ای خودم را و زندگی‌ام را بهلم همه چيز فرو می‌ريزد و می‌دانم كه فرو می‌ريزد. همه چيز فرو می‌ريزد. برای همين انقدر شديد وابسته‌ام،‌ اين وابستگی‌های شديد است كه مرا نگه داشته بدون اين‌كه زمين سفتی زير پايم باشد. ساختمان عظيمی را تصور كنيد كه معلق است و زمينی زيرش نيست اما با بندهايی به جايی نامعلوم وصل شده تا معلق بماند. وضع من دقيقا وضع اين ساختمان هم نيست، رشته‌های ساختمان اگر پاره يا ضعيف شوند، ساختمان "چيزي" هست كه فرو می‌ريزد. رشته‌های من اما اگر قطع شوند "چيزي" نيست كه فرو بريزد. حداقل ديگری چيزی نيست كه صدای فروريختنش را بشنود. من اگر فرو بريزم شايد مختصری از افراد اين دور و بفهمند اما از خودم چيزی نمی‌ماند كه فروريختم را بفهمد: من وارفتگی مطلقم، من فقط در اين وابستگی‌های شديد است كه وجود دارم، در اتصال به اين بندها و رشته‌ها.

دليل همه‌ی اين وابستگی‌های غيرقابل فهم من همين است، همه‌ی چيزهايی كه سخت به آن‌ها چسبيده‌ام و به‌نظر ديگران حقير و بی‌ارزش می‌آيد. برای من چه آن چيزی كه بقيه محترم می‌دانند چه آن‌چه از نظرشان حقير است در حقيقت يكی است: اين‌ها برای من نگهدارنده هستند، برای همين انقدر جدی هستند، برای همين همشه‌شان را انقدر جدی‌شان می‌گيرم، چه آن‌چه از نظر ديگران حقير و بی‌ارزش است و چه آن‌چه والا است.

اين رشته‌های وابستگی اگر شل شوند من فرو می‌ريزم. و اين رشته‌ها از نظر ديگران امور نازلی هستند، چيزهايی مثل موقعيت تحصيلی يا شغلی و يا حتی روابطم. من اين‌ها را بيش از آن جدی می‌گيرم كه هر آدم ديگري، چون بيش از هر آدم ديگری می‌دانم كه هيچ زمين سفتی نيست و تنها چيزی كه مرا موقتا نگه داشته همين رشته‌های وابستگی است. رشته‌های وابستگی فرونريختن موقتی‌اند. وابستگی به رشته‌هايی كه خود سرشان جايی گم می‌شوند و به هيچ زمين محكمی نمی‌رسند.

من هميشه خودم را در اوج وابستگی نگه می‌دارم و با وسواس زياد اين وابستگی‌ها را در اوج وابستگی نگه می‌دارم. و فكر می‌كنم افراد زيادی هستند كه اگر نگاه دقيق‌تری به زير پايشان بيندازند، می‌فهمند كه بايد رشته‌های اطراف خود را محكم نگه دارند به‌جای اطمينان به چيزی به عنوان يك "من" موهوم كه بنيان سفت و محكم همه‌چيز است.

اما چرا همه‌ی اين وابستگی‌ها برای نگه‌داشتن اين موجود ذاتا وارفته "هست"؟ برای آن هدف راه‌برنده. آن هدفی كه خود نقطه‌ی روشنی نيست اما هست. برای آن كاری كه انگار اگر من نباشم بر زمين انجام نمی‌شود. برای آن نقطه‌ی راه‌بر مبهم است كه اين پيوند‌های می‌مانند و من در اين وابستگی‌ها خودم را تثبيت می‌كنم. برای همين، آن هدف، مبهم و ناروشن مهم است. آن هدف مبهم و ناروشن و نه هيچ هدف واضح در دسترسي. هيچ هدف واقعی در اين جهان زندگي، نقطه‌ی اتكای همه‌ی وابستگی‌ها نيست، همه‌ی هدف‌های واقعی و روشن تنها همان رشته‌های شديد وابستگی‌اند، رشته‌هايی كه خودشان فقط رشته‌اند. آن هدف اصلی نفطه‌ی مبهمی است كه صرفا ذاتا راه‌برنده است و نه هيچ چيز ديگری از قبيل زمينی سفت.

پی‌نوشت: خيلی از تصميم‌های زندگی‌ام را فقط اين‌طور می‌توانم بفهمم. رفتن يا نرفتنم از ايران را بيش از همه. اگر بروم يكی از اين رشته‌های وابستگی سست می‌شود، يك رشته‌ی بسيار مهم: دوستانم و نقشی كه در زندگی اجتماعی اينجا دارم. رشته‌ی جدی امكان رابطه‌ی عميق و جدی و منحصربه‌فرد انسانی با انسان‌های جدي. رفتن از ايران حتما اين امكان را از من می‌گيرد. از طرف ديگر بيشتر ماندن در ايران ممكن است سبب قطع رشته‌ی ديگری شود: زندگی و موقعيت حرفه‌اي. اين يكی به‌همان اندازه رشته‌ی جدی‌ای است برای من. من كه وابستگی محض‌ام و عين وابستگی و می‌دانم كه اگر وابستگی‌ها نباشند هيچ‌چيز ديگری مرا نگه نمی‌دارد، تصميمم برای رفتن و ماندن تصميم برای زنده ماندن يا نماندن است. آن هدف مبهم در دور دست كه همه‌ی اين وابستگی‌ها را توجيه می‌كند تصميم‌گيرنده‌ی اصلی است، اما اگر اين رشته‌ها نباشد، رفتن به سمت آن هدف ممكن نيست. من می‌ترسم، من موجودی ذاتا شل و وارفته‌ام يا بهتر بگويم، موجودی هستم كه عميقا می‌داند شل و وارفته است برای همين نگران اين رشته‌هايی است كه معلق نگه‌ش داشته‌اند و می‌داند اگر اين رشته‌ها نباشند همه‌ چيز فرو می‌ريزد، همه چيز ديگر نيست. آدم‌های ديگر يا واقعا زمين سفتی زير پايشان دارند، چيزی مثل يك "من" مشخص و يا فكر می‌كنند كه چنين چيزی هست، برای همين رشته‌های وابستگی را خيلی جدی نميگيرند و فكر می‌كنند اگر اين‌ها نباشند باز خودشان باقی می‌مانند. من اما هيچ "من" ای غير از آن هدف ذاتا راه‌برنده و اين رشته‌ها نيستم و اگر هيچ رشته‌ای نباشد باقی نمی‌مانم. وحشت رفتن يا ماندن در ايران همين است. اين ترس كه هر دو تصميم ممكن است رشته‌ی وابستگی را قطع كند و من در خودم نمی‌بينم كه با يكی از اين رشته‌ها ادامه دهم. من زيادی شلم، مرا چيزهای زيادی بايد سرپا نگه دارند، دوستان زياد، دوستان خيلی زياد، روابط متعدد و آدم‌های مهم و جدی زياد، موقعيت حرفه‌ای خيلی خوب و... من را كم‌تر از اين‌ها نمی‌تواند نگه دارند، يكی از اين‌ها بدون ديگری هم نمی‌تواند نگهم دارد. همين حالا هم هر وقت پای يكدام كمی می‌لنگد دوباره آن وجه شل و وارفته‌ی من خودش را نشان می‌دهد، دوباره اين‌كه هيچ زمين سفتی نيست و من هر لحظه می‌توانم هيچ شوم نمايان می‌شود.