برای من که به فلسفهٔ رنسانس و عصرجدید علاقه‌مندم، کتاب هرمس عربی جذابیت ویژه‌ای داشت. کشف و ترجمهٔ متون هرمسی (که حالا می‌دانیم احتمالاً در اوایل دوران مسیحیت نوشته‌شده‌اند) در اروپای قرن ۱۵ از عوامل مؤثر در تحولات فکری و علمی بود. به‌نظر می‌رسد تصویری که در متون عربی-فارسی از هرمس وجود دارد، نسبتی مستقیمی با آن تصور اروپایی ندارد. با این‌حال پیگیری تطور شخصیت هرمس در این سنت برای من کنجکاوی ذهنی شدیدی بوده. اما حتی اگر این علاقهٔ خاص هم نبود، کتاب به چشم من علاقه‌مند اما غیرمتخصص بسیار مطبوع و به‌نحوی عالمانه بود که سرنخ‌های متعددی برای خواندن‌های بعدی بدست دهد. در حین خواندن این کتاب و حالا که کمی از آن گذشته با علاقه و نگاهی دوباره برخی متن‌های کلاسیک در تفکر اسلامی را خواندم: به‌طور خاص برخی از آن‌چه از جاحظ به جا مانده و آثاری از باباافضل‌کاشانی. در آن‌چه بعد از این کتاب خواندم، جسارت و کلی‌نگری عجیب نظرات جاحظ در موضوعات مختلف از فلسفهٔ ترجمه تا مقایسهٔ ذهنیت ایرانی و عربی متعجبم کرده. در مورد باباافضل کاشانی، پیش‌تر ترجمهٔ رساله‌نفس ارسطو را از او خوانده بودم، ولی حالا می‌بینم که در ترجمه‌هایش، نوشته‌هایش، و آن‌چه به‌نظر می‌رسد در اصل نوشته‌های خودش بوده اما به اسم ترجمه آن‌ها را رواج داده (از جمله اثری منسوب به هرمس!) پروژهٔ فکری خاصی را دنبال می‌کرده.

اهمیت دیگر کتاب هرمسی عربی برای من آشنایی با برخی از مضمون‌ها در تفکر ایرانی-عربی در شش قرن اول هجری است. از جملهٔ ایده‌ای تکرارشونده دربارهٔ سیر گشتن و بازگشت علم در آفاق. در کتاب به روایتی از نوبخت اشاره می‌شود که طبق آن هرمس یکی از عالمانِ مدبر امور در زمان ضحاک بوده و بعد از ظهور پیامبری که باعث چندپارگی در کشور می‌شود، از بابل به مصر می‌رود و حکمت خود را در آن‌جا ترویج می‌کند. با ظهور اسکندر بسیاری از علوم نابود می‌شود، تا زمانی که اردشیر شروع به جمع‌آوری دوبارهٔ علوم ایرانی از سراسر جهان می‌کند و این نهضت توسط شاپور یکم ادامه می‌یابد. نویسنده با اشاره به این روایت توضیح می‌دهد که چطور به هرمس شخصیصتی ایرانی داده شده تا توضیح دهند که همان علم ایرانی بوده که به کشورهای دیگر رفته و بار دیگر در زمان شاپور به فارسی ترجمه شده است، نه دانشی بیگانه. این توجیه در ترجمه و گردآوری علوم از کشورهای مختلف مضمونی تکرار شونده در تاریخ علم است و داستانی مشابه با اضافه‌شدن شخصیت‌های مختلف از جمله استانس (مغ افسانه‌ای ایرانی)، دموکریتوس (فیلسوف یونانی) و... در متون مختلف تکرار می‌شود. در خلال بررسیهمین موضوع، نویسندهٔ کتاب حدس‌هایی مطرح می‌کند دربارهٔ برخی متونِ به فارسی میانه نوشته شده که امروز از بین رفته‌اند و احتمال می‌دهد که برخی از هرمس‌نامه‌های عربی، نه ترجمه از یونانی بلکه احتمالاً ترجمه از فارسی میانه‌اند. اهمیت چنین اشاره‌ای برای من در این است که دفاع مستقلی است از این ایده که پیوند تنگاتنگ و جدانشدنی است بین آن‌چه گاهی فرهنگ ایرانی پیش از اسلام خوانده می‌شود، و فرهنگ اسلامی؛ و شاید ردی گرچه ضعیف بر توهم انقطاع و جدایی بین فرهنگ ایران پیش و پس از اسلام.

از فواید دیگر کتابی که با تمرکزی محققانه بر یک موضوع نوشته می‌شود، این است که برخی مشهورات را زیر سوال می‌برد. از جمله مواردی که در این کتاب به چشم من آمد این است که از خوانده‌های پراکنده این تصور در من شکل گرفته بود که قطعاً حرّان نقش مهمی در تاریخ انتقال علوم ایفا کرده است. در این کتاب به طور خاص این فرض مورد بررسی قرار می‌گیرد که آیا متون عربی منسوب به هرمس در سنت اسلامی ترجمه از آثار صابئین حرّانی بوده است یا نه. کتاب با تمرکز بر همین مسئله استدلال می‌کند که شواهد محکمی برای وجود مرکز علمی مشخصی در حرّان (به‌طور خاص مدرسه‌ای افلاطونی) که این متون هرمسی (همراه با بسیار متون شناخته‌شدهٔ افلاطونی و نوافلاطونی در سنت اسلامی) را تولید کرده باشند، وجود ندارد و برخی از متون هرمسی که حدس زده می‌شود که از این طریق وارد سنت اسلامی شده‌اند، احتمالاْ توسط افرادی مثل ثابت ابن‌قرّه و نوادگان او نوشته شده‌اند: یعنی حرّانیانی که به عنوان مترجم، طبیب و منجم در بغداد و در دربار خلفای عباسی یعنی در مهد علم و تبادل دانش آن روزگار، زندگی و فعالیت علمی می‌کرده‌اند.

*هرمس عربی از حکیم کافرکیش تا پیامبر دانش. کوین فان‌بلادل. ترجمهٔ محمد میرزایی. نشر نگاه معاصر. ۱۳۹۳.