مجموع
با «آقای سیبیل و کلاه» حرف میزدم که توانستم جمعبندیاش کنم: «دیدم برای بهتر کردن حالم باید خودم را جمع کنم، نه اینکه ول کنم.» داشتم توضیح میدادم که علیرغم نظر هرکدام از اطرافیانم که با آنها مشورت کرده بودم، ترجمهی جدید را شروع کردم. حتی علیرغم نظر خودم وقتی چند روز پیش اینجا از تردیدم مینوشتم و فکر میکردم روشن است که دستکم در سههفتهی آینده استراحت خواهم کرد و بیقیدوبند کتاب خواهم خواهند.
باز هم کتاب نجاتم داد. چند روز سرگردان بودم که هیچ کتابی در کتابخانهام نیست که خواندنش به هیجانم بیاورد. برعکس چند ماه گذشته که تقریباً همیشه چند کتاب پرکشش همزمان پیش میرفتند. از چند نفر کمک خواستم و افاقه نکرد. یکروز سری زدم به تکتک کتابفروشیهای کریمخان و باز جواب نداد. تا اینکه رفتم انقلاب. همهی کتابفروشیهای همیشگی را رفتم و مدام ناامیدتر شدم. رسیدم به آگاه که همان سلاموعلیک با اهالیاش حالم را بهتر میکند، نمیشود انقلاب باشم و از آگاه خرید نکنم. اما نجات در آخرین کتابفروشی بود: مثل همیشه، مولی. همزمان چندتا از کتابها را شروع کردم و انگار همین ذهنم را روشن کرد که راه گذراندن این چند روز ناآرام و پرتعلیق چیست.
حرف زدن با دوستان دربارهی چطور گذراندن روزهای سخت، فقط خوب نیست، برای من گاهی ضروری است. گاهی در همین نظر مخالفتشان با کاری که میخواهم بکنم، برایم روشن میشود که تصمیمم درست است. این بار هم همین شد. دستکم با پنج نفر از دوستانم حرف زده بودم و همگی توصیه کرده بودند که ترجمه را شروع نکنم و این روزهای در تعلیق را به دیدار دوستان و خواندنهای متفرقه بگذرانم. اصلاً شاید شروع کرده بودم به حرف زدن با دوستانم تا مطمئن و بیعذابوجدان از بیکاری، چنین کنم. شروع کردم و حالا بیش از آنچه قبلاً تصور میکردم ممکن باشد، مطمئنم که راهش اینطور رهاکردن نیست. شروع دوبارهی ترجمه انگار قرار گرفتن در محیط امنی است، در این ناآرامی معلق فعلی: برگشت به سبکزندگیای است که میشناسم بدون اینکه مجبور باشم دربارهی برنامهی هرروزم فکر کنم و تصمیم بگیرم. این را هم میدانم که اگر ترجمهی این متن را تمام کنم، و بشود که زمان انتشار هر دو متن در یک مجلد باشند، این چقدر حس بهتری به کل کار خواهم داشت. از ابتدا هم فکر میکردم به دلیل ارتباط تاریخی و مفهومی دو متن، بهتر است که هر دو را یکنفر ترجمه کند و با هم منتشر شوند، ترس از اینکه زمان کافی نباشد باعث شده بود از ترجمهی یکی منصرف شوم.
چشمم روشن است که اوضاع در چند روز آینده بهتر خواهد شد: زندگی منظمتر و آرامش بیشتر. تنها چیزی است که کم است و فکر میکنم اگر بود بیشک کیفیت زندگی را بالاتر میبرد، سنگنوردی یا چیزی مشابه است. بارها از فکر اینکه دیگر نمیتوانم سنگنوردی کنم غمگین و عصبانی میشوم.