از برکات تصادفی
نزدیک سه هفته از نمایشگاه کتاب گذشته. با نقدهایی که دربارهی نمایشگاه هست، بیگانه نیستم، با اینحال، این نمایشگاه برای من خیر و برکت بسیار داشت. کتابهایی هستند که دسترسی به آنها در جایی دیگر بسیار دشوار است. اینها تنها خریدهایم از نمایشگاه نبودند اما عمدهی خریدهایم بودند.
این سه هفته خوشی بیاندازهای را تجربه کردم. مدتها بود اینطور بیدغدغه و مفصل نخوانده بودم. ساعتهای زیادی، چیزی بین ۶-۸ ساعت در روز چیزهایی را میخواندم که هیچ وظیفهای برای خواندنش نداشتم و هیچ تأثیر مستقیمی بر زندگی حرفهایام ندارند؛ از سر لذت و خوشگذرانی محض خواندم. چهار جلد مسائل پاریسیّهی علّامه قزوینی در این مدت تمام شد و دلم برای این کتاب تنگ میشود. این احساس را به این شدت فقط یکبار دیگر داشتم: زمان خواندن جلد آخر خانوادهی تیبو. بغض میکردم از تصور اینکه به زودی دیگر این کتاب همراهم نخواهد بود. کتاب بسیار خوشخوان جهان چگونه مدرن شد و رسالهی همدلیبرانگیز چرا من یهودی نیستم را هم خواندم. خواندههای شخصیای که در همان زمان خواندنشان لذت بردم و مطلوب کل طالب. رسالهی نفس ارسطاطالیس که باباافضل کاشانی در قرن ۷ ترجمه کرد، آنقدر که فکر میکردم هیجانزدهام نکرد، شاید فقط این یکی بود که حس میکردم مبنا بر وظیفه باید تمامش کنم. برادرزادهی رامو هم تمام شد، من هربار چیزی از دیدرو میخوانم از اینکه این صورت متن و این سبک نوشتار در قرن ۱۸ تولید شده بهتزده میشوم. مدتها بود اینطور چند کتاب را سر به بن نخوانده بودم. این غیر از کتابهایی است که اضافه شدنشان به کتابخانهام، تورقهای شبانه را طولانیتر کرد: فن سماع طبیعی، عجایبالدنیا، لسان العجم، ترجمهی تفسیر طبری.
عجب سه هفتهی درخشانی بود. کار موظفم، یعنی شغلم، به پایان رسیده بود، دور اول ترجمهی متنی که بیشتر از سر علاقهی شخصی پیاش را گرفتهام هم تمام شده بود و هیچ نگرانی و فشار بیرونیای نبود. شاید از دوازده سال پیش تا حالا، هیچوقت اینطور بیدغدغه و بدون اضطراب نبودهام. کم از درسی که خواندهام و کارهایی که کردهام لذت نبردهام، اما این لذت همیشه آلایشی داشته به اضطراب برای انجام وظیفه. حالا انگار تصویر روشنی دارم که اگر دورهی بعدی درس-کارم نیاز به استراحت و آرامش داشتم، آن چند هفتهی آرام دقیقاً باید چگونه باشد.
حالا که اینها را مینویسم، خواندن جذابترین کتابهایی که از روزهای نمایشگاه دستم گرفته بودم تمام شده. و شاید دیگر زمان این نباشد که دوباره چند کتاب همینقدر مطلوب را همزمان شروع کنم. ترجمهی شخصی دارد صاحبی پیدا میکند و احتمالاً متعهد شدهام به اینکه سروشکلاش را درست کنم و تحویلش دهم. این یعنی دوباره تقیّدی و وظیفهای و ناآرامیای. دوران زیادی سرخوشانه را نمیشود مدّت طولانی ادامه داد. از حالا نشانههای بازگشت آن ناآرامی و اضطراب همیشگی را میبینم و سعی میکنم کنار بیایم با این وضعیت روانی معمولتر.