دربارهی قهرمانان و گورها
-اين كتاب خيلي وقته نبود!
-بله ولي حالا هست.
- آخه خيلي وقت بود ديگه چاپ نميشد.
-ميدونم ولي الان ديگه چاپ ميشه.
-جدي؟ يعني الان ديگه هميشه هست؟
-بله ديگه هميشه هست.
-آخه خيلي وقته نبود فكر كردم از انبار دراومده، يعني الان خيلي از اينها هست؟
-نه ديگه هميشه هست ولي بله خيلي وقته نبود ولي الان ديگه خيلي هست.
-يعني من الان لازم نيست خيلي بخرم؟
-خيلي؟ نه خانم چرا خيلي بخريد.
اين مكالمهي من و يكي از فروشندههاي شهر كتاب است دربارهي كتاب "دربارهي قهرمانان و گورها" نوشتهي ساباتو. من ديوانهي اين كتاب بودم، يكبار چهار سال پيش خواندمش و ديوانهام كرده بود، جرئت نكردم دوباره بخوانمش، حتي كتاب خودم را داده بودم به كسي كه ديگر جلوي چشمم هم نباشد. به نظرم اين رمان نمونهي عالي نثر آمريكاي لاتين است، براي من خيلي از يوسا و ديگران بهتر است خيلي. كتابم را هيچ وقت پس نگرفتم و ديگر هم اين كتاب در بازار نبود كه دوباره بخرم. چندين بار احساس نياز كردم كه دوباره بخوانمش و نبود، خواستم به كسي بدهم و نبود، خواستم به كسي معرفي كنم كه نبود و... به جايش هي "تونل" (اثر ديگر ساباتو) خواندم و هي تونل معرفي كردم و هي هديه دادم، اما تونل دربارهي قهرمانان و گورها نبود، چيزي كمتر داشت.
ديشب ايميل شهركتاب مركزي آمد كه كتابهاي جديد "خارجي" آوردهاند. امروز با خستگي و بيحوصلگي بعد از كلاس آلماني رفتم شهركتاب كه روانم را آرام كنم. حالم اين روزها كمي مغشوش است و براي من خسته و عصبي از حرف زدن با آدمها و درگير با مسئلهي منابع ناموجود فلسفه در ايران و درگير كشمكش دوري و نزديكي به زندگي روزمره، شهركتاب مسكن بود: كه كمي منابع ببينم كه شايد جديد باشند و رمان جديد بگيرم كه به هيجانم بياورد و رنگ تازهاي به روزمرگي بدهد و چرخ بزنم در صنايع دستي و خوشحال شوم و ذوق كنم و كتابي براي اين گفتوگوهاي اخيراً مرگ محور بگيرم و لوازمالتحرير بخرم كه نشان دهم هنوز چيزهايي باقي است.
منابع جديدي كه شهركتاب آورده بود بهكارم نميآمد شايد اولين بار بود كه كمترين ذوقي براي خريد هيچكدام نداشتم و بخش صنايع دستياش بد شده بود، بهنظرم آمد ديگر فقط گران است، مثل قبل نو و هيجانانگيز نيست، اينبار لوازمالتحريرش هم مرا برنينگيخت. با نااميدي رفتم كه كه حداقل كتاب مرگمحورم را پيدا كنم، مثل هميشه ترجيح دادم خودم در قفسها چرخ بزنم، به كتابها دست بكشم، نوازششان كنم و برخي را بردارم و چند دقيقهاي بغل كنم. همينطور آرام آرام از جلوي بخش آمريكايي و انگليسي و ايتاليايي و... ميگذشتم تا به فرانسه برسم كه ناگهان معجز رخ داد: "دربارهي قهرمانان و گورها"! كتاب را برداشته بودم و همينطور بهتزده به قفسه نگاه ميكردم، بغلش كرده بودم و فكر ميكردم اصلا معني ميدهد كه با دوباره يافتن اين كتاب كتاب تازهاي بخرم؟ ناگهان دومي را هم در قفسه ديدم، همينطور متعجب كه چطور بقيه اين گنج گرانبها را همينطور رها كردهاند دومي را هم برداشتم، انقدر احساس استغنا ميكردم كه وقتي به كتابي كه دنبالش ميگشتم رسيدم برش نداشتم، چون جلدش كمي خراب شده بود، در حالت عادي امكان ندارد كه به اين دليل كتابي را نخرم. همينطور دو دربارهي قهرمانان و گورها به بغل رفتم سراغ فروشنده كه حاصلش شد همان مكالمهي ابتدايي.
حالا از وقتي آمدهام خانه ماندهام كه با اين جسم گرانبها چه كنم؟ هديهاش بدهم؟ به كي؟ بعد اين همه سال كه آرزو كردهام به چندين نفر بدهم حالا كدام را انتخاب كنم؟ اصلاً چطور است فكر كنم كه در همين لحظه دلم ميخواهد به كي بدهم؟ چطور است پيش خودم نگه دارم و هي به ديگران قرض دهم؟ چطور است قابش بگيرم بگذارم آن بالا به هر كسي كه آمد معرفياش كنم؟ ديوانه شدهام ديگر.
پينوشت: گفتم كه چهار سال پيش كتاب را خواندهام، مطمئن نيستم كه اگر دوباره بخوانمش همانقدر هيجانزده شوم، چه بسا حالي كه از آن كتاب به من دست داد به خاطر شرايط همان دوره باشد، ميخواهم بگويم كه گرچه در لحظه من فكر ميكنم اين كتاب چنان خوب است كه طبيعي است باز قحطياش بيايد ولي شايد چندان هم جاي هول شدن نباشد، شايد انقدرها هم اين كتاب عجيب و خوب نباشد. طبعاً يك مسئلهي ديگر در اين هيجان امروز من تشنگي طولاني مدت بود، اينكه مدتها اين كتاب را ميخواستم و نبود، شايد اگر خانوادهي تيبو، سفر به انتهاي شب، شازده احتجاب، كيفر آتش و... را هم از من ميگرفتند بعد از چهار سال همين حال را نسبت به آنها داشتم.