بی-خودی
آمدم برای ف توضح دهم که حالم چطور است، گفتم «دیدهای گاهی اوضاع اطراف و شرایط بیرونی آشفته است اما تو آرامی و حالت بد نیست؟ من در وضعیت معكوس این حالم». هر دو خندهمان گرفت که حالم را با توصف وضعیت متضادش توضیح دادم. اما میدانم چرا چنین کردم. وضعیت معمول من، خصوصاً در آن چند سال فاصلهٔ ارشد و دکتری که دوباره فرصت زندگی در تهران را داشتم، مطابق جملهٔ اول بود. گویی بلاهای بیرونی به سختی میتوانستند آرامش درونیام را خراب کنند. بارها در اینجا نوشتهام و از مهمترین حسرتهایم است که در زندگی فعلی وضعیت معکوس است.
وضعیت بیرونی، دستکم ظاهراً، خوب است. سال سخت اما موفقی را گذراندم. با مسئولیت دانشجوییای که داشتم برخی کارهای زمین ماندهٔ دانشکده را سروسامان دادم و مطمئن بودم که دیگران قدر کاری که کردهام را میدانند، فعالیت اصلی سال سوم که نوشتن و دفاع از مقالهای بلند است و طوری آمادگی پایاننامه است خوب پیش رفت و رضایتبخش تمام شد، دو درس اجباری مانده را با نمرهای بیش از انتظار و نیاز خوب گذراندم، و زندگی شخصیام سامان بهتری گرفت.
از بیرون که نگاه کنم، احتمالاً همهٔ آدمهای درگیر زندگیام در سال گذشته از عملکردم راضیاند. منظورم اساتید است و شاگردهایم و همکلاسیهایم. اما من حالم خوب نیست. احساس میکنم زندگیام در سال گذشته سلسلهای بود از کنشهایی برای راضی کردن آدمهای اطراف و معیارهای بیرونی. انگار نارضایتی شخصی، یا دستکم نبود رضایت شخصی، را با دلخوشیهای کوچک بیرونی سرکوب کردم. چرا باید آن مسئولیت دانشجویی را میگرفتم و بیش معمول برایش زمان میگذاشتم؟ چرا باید درسی که به حوزهٔ کارم بیربط است را با بالاترین نمره میگذراندم؟ چرا وقتی تیای درسی با استادی پرمشکل بودم سعی کردم تا بچهها کمبود کمتری حس کنند؟ چرا در اثر همهٔ اینها انقدر کم برای خودم زمان گذاشتم؟ آنقدر کم که حتی فرصت اینکه فکر کنم که چه میخواهم را هم نداشتم.
فقط در زندگی کاریام اینطور نبودم. احساس میکنم در زندگی شخصیام هم همین الگو را داشتم. تلاش مدام برای راضی نگه داشتن همه: برای تطبیق با معیارهای بیرونی. آن هم برای منی که همیشه تا جایی که توانستهام از هر توقع از پیش مشخصی فرار کردهام و زیرش زدهام. فکر میکنم شاید برای همین است که مدتها است که گویی رابطهٔ از راه دور (چه در دوستی و چه در رابطهٔ عاشقانه) برای من بهتر جواب میدهد: کمتر همیشه درگیر انتظارات دیگرانم. نه اینکه همیشه دیگران چیزی بخواهند و بگویند. این منم که نمیتوانم به این فکر نکنم که دیگران چه توقعی دارند. حتی اگر آن توقع را برآورده نکنم، فشار روانیاش را با خودم میکشانم. بارها از ذهنم گذشته که کاش کسی بود که دوستم داشت اما دستکم برای مدتی هیچ توقعی نداشت: تماس میگرفت و حالم را میپرسید نه برای اینکه وظیفهای در دوستی یا رابطه را برآورده کنم، بلکه برای اینکه پناه باشد و گوش دهد، بدون هیچ خواستی، بدون هیچ توقعی.
رویکردم نسبت به روابط شاید از نظر اخلاقی قابل دفاع باشد، اما حس میکنم دیگر انسانی نیست. بزرگترین دغدغهام و تعینکنندهترین دلیل در رفتارهام در رابطهٔ انسانی اصل وظیفه است. دیگر کمتر از رابطهٔ انسانی لذت میبرم یا کاری را میکنم که برایم طبیعی است یا دوست دارم. عمدتاً کاری را میکنم که فکر میکنم وظیفه دارم که انجام دهم. نتیجهاش آدمی بداخلاق و ناخوش در رابطه است. کسی که میتوانی رویش حساب کنی و تا حدی اطمینان داشته باشی که خطای بزرگی نمیکند، اما نمیتوانی لحظات شادی و سرخوشی سبکبار را با او تجربه کنی.
مدتها است که روزها میدوم و شبها هیولایی که روزها با کار پنهانش کردهام سر برمیآورد و نیزه میزند که «همهٔ اینها که چه؟ این چیزی است که هستی؟ این چیزی است که میخواستی؟»