از دور

دوباره احساس می‌کنم که زندگی خودم را زندگی نمی‌کنم. انگار نویسنده‌ای، کارگردانی، یا فقط شاهدی بر زندگی دیگری هستم. می‌بینمش و می‌فهممش اما زندگی من نیست. دارم خودم را در این روزگار می‌کشم.

چیزهای خوبی هست، مثل آن گهگاهی که توجه‌ام جلب می‌شود به این‌که در کارم پیشرفت می‌کنم، چیزهای بیشتری را می‌فهمم، دغدغه‌ام شکل منسجم‌تری می‌گیرد، و استاد راهنمایی دارم که تحسینش می‌کنم و رابطه‌مان انسانی و حرفه‌ای است. چیزهای بدی هم هست، مثل همهٔ لحظاتی که فکر می‌کنم چقدر دور و دیر و کم‌ام. اما این‌ها به هم متصل نمی‌شوند. انگار جنبه‌های مختلف زندگی واحدی نیستند. اجزائی مجزااند که اتصالشان به هم تصادفی است.

نمی‌توانم بگویم بیشتر حالم خوب است یا بد. این را می‌دانم که کار را که کنار بگذارم، که تنها چیزی است که در آن پخته‌تر و منسجم‌تر از قبلم، خود فعلی‌ام را کمتر دوست دارم. انگار دست‌آوردهایی که در ساختن خود بدست آورده بودم را تک‌تک از دست می‌دهم و شخصیتم در سیری قهقرایی است. از آن آرامش، تسلط، ثبات، و استقلالی که سال‌ها برای بدست‌آوردنش تلاش کرده بودم چیز کمی مانده. شخصیتی شده‌ام عصبی و بی‌تحمل و پرتوقع.

تلاشی برای فهمیدن

در این مدت بارها به نوشتن متنی مشابه فکر کرده‌ام اما سرعت اتفاقات چنان شدید است که هر صورت‌بندی‌ای از موضوع به سرعت موضوعیتش را از دست می‌دهد. همین حالا هم که می‌نویسم به این فکر می‌کنم که چنین نوشتنی در زمانی که مردمی جان می‌دهند، عده‌ای دیگر بیم جانشان را دارند، و برخی در زندان‌اند تا حدی بی‌جا است. اما همزمان به این هم معتقدم که تلاش برای فهم موقعیت چه برای کنش کردن و چه برای کاری نکردن لازم است. آن‌چه در ادامه می‌آید همراه با همهٔ این تردیدهاست و از زبان کسی است با موقعیت و تاریخی مشخص: کسی که همشه سیاست مسئله‌اش بوده، مدتی در گذشته در ایران تا حدی فعالیت سیاسی داشته، اما حالا از دور بیشتر دنبال‌کنندهٔ اخبار است. و البته در کنار همهٔ این‌ها حرف‌های کسی است که سیاست و حقوق و اخلاق هم برایش دغدغه‌ای نظری است و هم شخصی، در هیچ کدام متخصص نیست، اما تا حدی خوانده و فکر کرده و بحث کرده و با ادبيات موضوع بیگانه نیست. این‌ها که می‌نویسم حاصل این خواندن‌ها و تاحدی تاملات شخصی است.

اول چند نکتهٔ نظری:

۱. من به وجود وظیفهٔ اخلاقی جمعی در کنار وظیفهٔ اخلاقی فردی معتقدم. فرقشان در این است: در حالی که هر کدام از ما در روابط بیناشخصی‌مان (و شاید نسبت به خودمان) وظیفه‌ای داریم، وظایف دیگری هم داریم که ناشی از عضویت‌مان در یک جامعه است. این دو شکل وظیفهٔ اخلاقی ارتباط نزدیکی با هم دارند اما قابل تقلیل به یکدیگر نیستند.

۲. برخی از وظایف جمعی حتی قبل از این‌که دولت و نظام قضایی مستقر شود هم وجود دارند، برخی دیگر برای تعیین حدودشان نیازمند تصویب قوانین و شکلی منسجم‌تر از دستگاه قضایی هستند. مثالی از این دستهٔ‌ دوم احترام به اموال دیگران است. حتی اگر غیرشهودی به نظر برسد، استقرار حق مالکیت و تشخیص حدود و شرایط آن وابسته به وجود نظام قضایی است.

۳. وظیفهٔ اخلاقی دستورالعملی از پیش مشخص نیست. یعنی دستورالعملی نیست که یکبار دانسته و فهمیده شود تا در موقعیت‌های مختلف به کار رود. انجام وظیفهٔ اخلاقی نیازمند فهم ارزشی است که در پس آن وظیفه قرار دارد و ایجادکنندهٔ آن وظیفه است. به تبع این، پیروی از وظیفهٔ اخلاقی شبیه این نیست که رباتی کد از پیش‌مشخصی را اجرا کند. پیروی از وظیفهٔ اخلاقی ضرورتاً نیازمند تامل بر ارزش زیرین وظیفه و شناسایی و تشخیص موقعیت مناسب برای تحقق آن ارزش است. مثال: اگر یک ارزش پشت وظیفهٔ دروغ نگفتن احترام به دیگری به عنوان انسان عاقل توانا بر تصمیم‌گیری باشد که برای تصمیم‌گیری‌هایش نیاز است که عامدانه فریب نخورد، آن‌گاه دروغی که جان کسی را نجات می‌دهد می‌تواند خلاف وظیفه نباشد.

۴. به دلیل این‌که وظيفه یک دستورالعمل از پیش مشخص نیست، کنش کامل اخلاقی (که از سر وظیفه انجام می‌شود) علاوه بر این‌که نیاز به تامل بر روی ارزش زیرین وظیفه دارد، همچنین نیازمند مراقبت و توجه است که تبعات انجامش در تناقض با ارزش دیگری قرار نگیرد، یا اگر قرار گرفت جبران مناسبی تمهید شود. در همان مثال پیشین: پذیرفتن مسئولیت و تلاش برای بهبود تبعات (منفی‌ای) که از دروغ ضروری ناشی می‌شود به عهدهٔ شخصی است که از روی وظیفه و ارزش زیرین آن رفتار می‌کند.

۵. وقتی تبعات کنشی که اولاً از روی وظيفه انجام شده مهم باشد و کنش کامل اخلاقی مستلزم مراقبت از نتایج و تبعات باشد، وضعیت و دیدگاه کسی که مخاطب کنش ماست هم در حین و هم بعد از انجام کنش اخلاقی مهم می‌شود. مثال: اگر به کسی کمک می‌کنیم، مهم است که نظر او دربارهٔ این کمک را بدانیم و مراقب این باشیم که بعد از کمک به نحوی نامناسب وابستگی ایجاد نشود. به رسمیت شناختن مخاطب کنش‌های اخلاقی بخشی جدایی‌ناپذیر از کنش‌کردن از روی وظیفه است.

من وقتی به این‌که در مورد وضعیت فعلی در ایران چه باید و می‌توانم بکنم،‌ به این‌ها فکر می‌کنم. از آخری شروع می‌کنم و یکی یکی به سمت بالا که اصولی انتزاعی‌تر است می‌روم. دعوای معمول داخل‌نشین و خارج‌نشین به کنار، من فکر می‌کنم که وقتی ایران نیستم ولی تبعات هرکاری که بکنم برای مردم داخل ایران است، باید به چیزهایی از این دست فکر کنم: آیا ایجاد این تبعات در گفت‌وگو و با موافقت آن‌ها بوده، آیا در ایجاد این تبعات عاملیت آن‌ها را به رسمیت شناخته‌ام و… این‌جا است که خارج از ایران بودن مدخلیت پیدا می‌کند. من تا وقتی که در ایران بودم، کنش‌گر و همزمان مخاطب کنش سیاسی خودم بودم. نمی‌توانم چشم بر این ببندم که حالا بسیار کمتر از زمانی که در ایران بودم مخاطب کنش هستم و تبعاتش بسیار کمتر بر زندگی‌ام اثر می‌گذارد. البته که هر اتفاقی در ایران بیفتد بر زندگی من تاثیر می‌گذارد، اما این تاثیر اصلاً در حدی نیست که اگر در ایران زندگی می‌کردم می‌بود. دربارهٔ گفت‌وگو و به رسمیت شناختن مخاطب کنش، فکر می‌کنم که باید بسیار محتاط باشیم وقتی ادعا می‌کنیم که می‌خواهم صدای مردم داخل ایران را به گوش دیگران برسانیم. آن‌چه در رساندن صدام (بخشی) از مردم به گوش جهانیان می‌کنیم بر همهٔ مردم اثر می‌گذارد. وقتی خودمان جزو این تاثیرپذیرفتگان نیستیم (یا درجهٔ تاثیرپذیری‌مان به شکل قابل توجهی کمتر است) باید محتاط باشیم که اطمینان به این‌که صدای مردم هستیم از کجاست و در نظر گرفتن دیگرانی که نظری مخالف دارند اما از کنش ما تاثیر می‌پذیرند در کجای معادلات ماست. و باید حواسمان باشد که این صدا دادن به بخشی از جامعه همزمان است با خاموش ماندن صداهای دیگر؛ خصوصاً وقتی تنها صدایی که به گوش آن‌ها که جامعهٔ جهانی می‌خوانیم می‌رسد، صدای بخش مشخصی از مردم است.

حالا در مورد نکتهٔ چهارم. ماهیت کنش سیاسی که اقتضای تاثير گسترده دارد،‌ پذیرش مسئولیت همهٔ تبعاتش را سخت می‌کند. من نمی‌گویم که هیچ‌کاری نکنیم چون ممکن است تبعات بدی داشته باشد. اما فکر می‌کنم مهم است که کاری را نکنیم که می‌دانیم تبعات بدی دارد، یا اگر چنین می‌کنیم، به خاطر تحقق ارزشی مهم‌تر، باید تبعات جانبی بد کنش‌هایمان را بپذیریم و تا حد ممکن برای جبران آن‌ها تلاش کنیم. مثلاً معتقدیم که در این شرایط فشار آوردن به افراد برای این‌که با حکومت همکاری نکنند لازم است (گرچه می‌پذیریم که چنین فشار آوردنی تبعات بدی دارد و ممکن است به خودی خود هم رفتار قابل دفاعی نباشد)، و از تبعات تبلیغ کردن این ایده یکی هم این است که یکی پیدا می‌شود که مشخصات اعضای خانوادهٔ یک عنصر حکومتی را منتشر می‌کند و باعث آسیب‌ها متعدد غیرموجه می‌شود. عجيب است که نسبت به این تبعات حساس نباشیم و برای جبران آن نکوشیم، حتی اگر همچنان بخواهیم از کنش اول‌مان دفاع کنیم.

دربارهٔ نکتهٔ سوم: اگر توجه‌مان به ارزش پشت وظیفه باشد، آن‌گاه روشن می‌شود که بسیاری از کارها که در راستای انجام وظیفه انجام می‌شود اما ضد ارزش بنیادین زیرین وظیفه است، نباید انجام شود. مثلاً اگر ارزش پشت وظیفهٔ اعتراض سیاسی، احترام به زندگی و آزادی و حقوق برابر (زن‌ها و دیگر سرکوب‌شدگان) است، تبعاً شکل این اعتراض نمی‌تواند در تناقض با این ارزش‌ها باشد؛ مثلاً نمی‌تواند نقض بیشتر حقوق گروهی دیگر از سرکوب‌شدگان باشد، نمی‌تواند شامل محدودتر کردن آزادی‌های دیگران باشد و…

من به آن‌چه در نکتهٔ دوم گفتم عمیقاً معتقدم. از تبعات این اعتقاد این است که اعتراضمان به نظام سیاسی و قضایی موجود هرقدر شدید باشد، و در نتیجهٔ این اعتراض اشکال مختلفی از نافرمانی مدنی و شکستن قانون مجاز باشد، بخشی از قوانین هست که شکستن آن‌ها نقض وظایف جمعی‌ای است که نسبت به هم داریم، مستقل از رابطه‌مان با حکومت. مهم است که تمايز بگذاریم بین شکستن و نقض قوانینی که مستقیماً به اعتراضمان مربوط‌اند یا قوانینی که شکستن آن‌ها حقوق شخصی دیگران را نقض نمی‌کند، و قوانینی که شکستن آن‌ها حقوق بنیادین افراد و وظایف جمعی ما را نقض می‌کند. مثال خیلی دم دستی‌اش این است: به نشانهٔ نافرمانی مدنی می‌توانیم از خود قانون ناعادلانه‌ تبعیت نکنیم، یا مالیات ندهیم، یا در خیابان بمانیم،‌ اما نمی‌توانیم با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت در خیابان‌های شهر حرکت کنیم. با سرعت مطمئن حرکت کردن وظیفه‌ای است که نسبت به همهٔ افراد جامعه داریم ولی حدودش فقط توسط قوانين تصویب‌شده می‌تواند مشخص شود. حتی اگر بخشی از نظام قضایی را ناعدلانه می‌دانیم، می‌توانیم و باید احترام به بخشی از آن را حفظ کنیم.

حفظ احترام به جان و مال و حسن‌شهرت دیگران از دستهٔ آن وظایف جمعی همهٔ ما به همدیگر به عنوان اعضای یک جامعه است که حدودش توسط قانون مشخص می‌شود اما وجود اصل وظيفه مستقل از قانون است. می‌دانم این یکی بحث برانگیز است. اما حتی در موارد رادیکال تغییر نظام سیاسی معمولاً بخش‌هایی از نظام قضایی برجا می‌ماندند، بخشی‌هایی عمدتاً مربوط به حقوق و وظایف افراد نسبت به همدیگر که تنها با قانون حدود مشخص می‌یابند. از نگرانی‌های من این است که در نافرمانی مدنی مرز این‌ها کمرنگ شود. اگر هدف ما تحقق دموکراسی باشد یا هر نظامی باشد که آزادی و امنیت و برابری در آن بیشتر رعايت شود، و چه راه‌مان برای رسیدن به این هدف انقلاب باشد یا اصلاح، بخشی از قوانين مربوط به حقوق دیگران باید محترم شمرده شوند، اگر که اصلاً هدف و ارزش آزادی و برابری است.

و در مورد نکتهٔ اول، فراتر از آن‌چه قانون مشخص می‌کند و می‌تواند با قانون مشخص شود، ما وظایفی نسبت به هم داریم، نه فقط در روابط شخصی‌مان، بلکه به عنوان اعضای یک جامعه. مثال: در یک نظام قابل قبول از آزادی بیان، دولت نمی‌تواند بسیار از چیزها را ممنوع کند، اما وظایف جمعی ما نسبت به همدیگر می‌تواند مستلزم این باشد که تلاش کنیم صحبت‌های نفرت‌انگیز عمومی را کم کنیم، در حالی که همزمان تحمل‌مان را نسبت به ایده‌های مخالف بالا می‌بریم و حتی برای شنیده شدن صدای اقلیت‌ها تلاش می‌کنیم. من فکر می‌کنم که فضای پر از توهین و موج‌های نفرت به سمت این و آن، ضد این وظیفهٔ جمعی ما نسبت به همدیگر است و فکر می‌کنم که این وظیفه‌ای است که انجامش برای تحقق هر شکلی از آزادی و برابری ضروری است.

با همهٔ این‌ها در ذهن، خصوصاً مورد چهار و پنج، من برای خودم این را مناسب‌تر می‌دانم که کمتر کنش ایجابی کنم. می‌دانم که چقدر ناخوشایند است که بیشترین کاری که می‌کنم اعتراض و نقد کنش‌های ایجابی دیگران است. این به معنی این نیست که فکر می‌کنم دیگران هم نباید کنش ایجابی کنند. اما فکر می‌کنم جای من برای کنش ایجابی مناسب نیست. اغلب انتخابم سکوت است، مگر در جایی که فکر می‌کنم فراگیری یک رفتار ضد ارزش‌هایی است که آن رفتار مدعی آن است و خود را معتقد به آن ارزش‌ها می‌دانم. فکر می‌کنم در محيط بکل مغشوش که در آن ارتباط ارزش‌ها و کنش‌ها قطع شده و هدف جای وظيفه و کنش با نظر به ارزش‌ها را گرفته، هیچ ارزشی متحقق نخواهد شد، دست‌کم آزادی و برابری متحقق نخواهد شد. و البته مخاطبم بیشتر دوستان و اطرافیانم هستند: بخشی از شهروندان معمولی بی‌قدرت و سلاح. دلیل این یکی در آن پنج مورد نمی‌گنجد: من گفت‌وگو با کسی را ممکن می‌دانم که اولاً تا حدی ارزش‌های مشترک داریم، ثانیاً می‌توانیم همدیگر را موجوداتی عاقل فرض کنیم که نسبت به دلیل حساس‌اند. تنها بازیگران این ميدان که در موردشان به این‌ها مطمئنم، دوستان و اطرافیانم هستند.

پی‌نوشت: اگر حرف نظری قابل قبولی در این نوشته می‌بینید، چیزهایی است که عمدتاً از باربارا هرمان و شانا شیفرین یاد گرفته‌ام در دو کتابی که مشخصاتش را در زیر می‌گذارم. اگر بخشی از نوشته یا تمامش به نظرتان نامربوط است، آن را به حساب اغتشاشات فکری و بدفهمی‌های من بگذارید.

Herman, Barbara. The moral habitat. Oxford University Press, 2021.

Shiffrin, Seana Valentine. Democratic law. Oxford University Press, 2021.

پراکنده

در این چند روز، اگر کسی جرئت کرده و دربارهٔ ایران پرسیده، گفته‌ام که همین حالا تحت فشار شدیدی هستم و منصفانه نیست که فکر کنند باید برابر کنجکاوی اطرافیانم در این‌جا هم پاسخگو باشم.

نوشته‌های اینجا اغلب نتیجهٔ تاملاتم نیست، اعلام موضع هم نیست، بیشتر روند فکر کردن است. آماده نیستم از آن‌ها دفاع کنم. ممکن است بتوانم درباره‌شان با کسی حرف بزنم، اما حمله و دفاع هرگز.

به حال خودم در این روزگار فکر می‌کنم. به این‌که گویی تصمیم گرفتم بین کاری که می‌دانم غلط است (اما دلم می‌خواهد انجامش دهم)، کاری که درباره‌اش تردید بسیار دارم،‌ و سکوت، آخری را انتخاب کنم. وقتی این‌ها را می‌گویم و اضافه می‌کنم که دیگران را قضاوت نمی‌کنم که تصمیم متفاوتی گرفته‌اند، کسی باور نمی‌کند. انقدر که چند وقت است «این موضع من است»، «دیگران را قضاوت نمی‌کنم» و… فقط به عنوان تعارف بیان شده. اما من واقعاً قضاوتی ندارم، دقیق‌تر بگویم، دربارهٔ بخش بزرگی از فعالیت‌های دیگران قضاوتی ندارم. تعداد کمی از رفتارها هست که نظر قاطعی دارم که غلط است (مثل دعوت به تحریم و جنگ و مبارزهٔ خشن از طرف کسی که خودش در ایران نیست). چیزهایی هم هست که با ذائقهٔ من جور نیست، اما داوری اخلاقی، به معنی دقيق كلمه، درباره‌اش ندارم. مثلاً برخی از رفتارها به نظرم بیشتر جلب ترحم می‌آید. نمی‌خواهم درباره‌اش بحث کنم، نمی‌خواهم مصداق بیاورم.

وقتی می‌گویم قضاوت ندارم منظورم چنین چیزی است: افرادی که منافع مادی دارند به کنار، به گمانم اغلب افراد این روزها درگیر دلیل‌آوری‌های مختلف اخلاقی هستند. مقدمات این دلیل‌آوری‌ها با هم متفاوت است و به تبعش نتایجش هم متفاوت است. برای این‌که کسی را از نظر اخلاقی قضاوت کنم، یا باید فکر کنم که اصلاً درگیر دلیل‌آوری اخلاقی نیست (مثلاً از روی منافع شخصی‌اش عمل می‌کند) یا باید فکر کنم که مقدماتش به شدت معیوب است. اولی در مورد اکثر اطرافیانم صدق نمی‌کند، یا دست‌کم من تصمیم گرفته‌ام که باور کنم که صدق نمی‌کند. در مورد دومی، انقدر فاکتورها و مقدمات ممكن زیاد است که نمی‌شود به راحتی از حرف‌هایی که افراد در شبکه‌های اجتماعی و غیره می‌زنند تشخیص داد که دقیقاً کدام مقدمات است که متقاعدشان کرده که فلان موضع را بگیرند. تا وقتی نمی‌دانم این مقدمات چیست داوری‌ای دربارهٔ موضع‌شان ندارم. و بسیار محتمل می‌دانم که به مقدمه‌ای فکر می‌کنند که از چشم من دور مانده.

همین‌ها را که می‌نویسم با خودم می‌گویم که این چه وضع عمل کردن یا حتی قضاوت (ن)کردن است. در میان بحران نشسته‌ای و دربارهٔ نقش دلیل‌آوری اخلاقی در ارزیابی کنش‌های دیگران فکر می‌کنی. به این فکر می‌کنم که همیشه دلیل خوبی داشتم که چرا باید فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی‌ام از فعالیت‌های نظری‌ام جدا باشد و همین بوده که پرهیز کرده‌ام از این‌که کارم دربارهٔ مثلاً فلسفهٔ سیاسی باشد. اما حالا که مدتی است جدی‌تر درگیر فلسفهٔ حقوق و اخلاقم، گویی هر تشخیص درست و غلط سخت‌تر شده. ذهنم در جایی از تحليل متوقف می‌شود. سخت‌تر می‌توانم کاری کنم که نمی‌توانم از آن دفاع کنم، و دفاع از هر موضعی بسیار سخت‌تر شده.

این‌که فکر کنی باید کاری کنی ولی ندانی چه کاری وضع ساده‌ای نیست. نمی‌توانم بگویم که برایم مهم نیست که دیگران چه فکر می‌کنند. چیزی در قلبم آتش می‌گیرد وقتی قضاوت دوستانم را دربارهٔ سکوت کردنم می‌شنوم. و فکر می‌کنم آن‌ها هم حس مشابهی دارند اگر/وقتی که من دربارهٔ فعالیتشان نظری می‌دهم. این نیست که این‌ها را حس نکنم. فقط سعی می‌کنم تا حد ممكن این‌ها بر کل فرایند فکر کردنم غالب نشوند. فکر می‌کنم لابد همه می‌دانند که اتفاقاً در این میانه سکوت کردن کار ساده‌ای نیست: هم حس درونی شخصی است که باید کاری کرد، و هم فشار قضاوت بیرونی. فشار درونی شخصی و بخشی از قضاوت‌های بیرونی را می‌شود با چند حرف و نوشته در فضای عمومی آرام کرد. به هیچ عنوان فکر نمی‌کنم هرکس حرف می‌زند به این قصد است. اما من دربارهٔ خودم می‌دانم که اگر حالا حرفی بزنم، فقط برای آرام کردن ناآرامی درونی‌ام. وقتی نمی‌دانم که چه بگویم، وقتی نمی‌دانم که چه باید گفت، چه باید کرد، حرف زدنم یا کاری کردنم فقط درمان شخصی است. می‌خواهم تا جای ممكن برابر چنین چیزی مقاومت کنم.

عذاب ناگشته.

حالم بد است. حال کی بد نیست؟

دیگرانی را می‌بینم که کاری می‌کنند، تجمع، پخش اخبار، تحلیل، تشویق، فحش و… هیچ‌کدام را نمی‌توانم، حتی نمی‌توانم با کسی حرف بزنم. تنها کاری که می‌کنم خواندن و خواندن است.

هزاران چیز دامن می‌زند به این استیصال و ناتوانی از انجام مطلقاً هیچ‌کاری. به زمانی فکر می‌کنم که در ایران بودم و بحرانی پیش می‌آمد، به این‌که چقدر عصبانی‌ام می‌کرد وقتی دوستان خارج از ایرانم تماس می‌گرفتند برای پرسیدن، یا ابراز خشم، یا توصیه یا انتقاد به منی که وسط خیابان بودم. هنوز هم همان احساس زنده می‌شود وقتی که می‌بینم مردی که سال‌ها است خارج از ایران زندگی می‌کند و نه فعال سیاسی است و نه محقق با زمینهٔ کار مربوط و نه حتی پیگیری‌کنندهٔ دقيق جریانات اخیر ایران،‌ دربارهٔ مبارزه توصیه می‌کند: کسی که نه وسط میدان است، نه تجربهٔ مستقیمی از ماجرا دارد، نه آگاهی قابل اعتنایی از اتفاقاتی که می‌افتد، و نه نظریهٔ منسجمی دربارهٔ‌ این‌که کار درست چیست. و توصیه‌اش به کسانی است که وسط میدان‌اند و تجربهٔ مستقیمی از ماجرا دارند. در وسط این عصبانیت به خودم می‌گویم که بهتر است ساکت باشم. حتی برابر این‌ هم ساکت باشم. هر چیزی که من را به بی‌عملی و سكوت کشانده، دليل نمی‌شود که دیگران را هم به این فلج‌بودگی بکشاند. این‌ها را به خودم می‌گویم و بعد می‌بینم که شاید مسئله‌ام فقط این نیست. از دوستان دخترم که اتفاقاً سال‌ها در ایران فعال بوده‌اند و حالا خارج از ایران‌اند هم عصبانی‌ام. نمی‌خواهم نامنصف باشم، اما صدای بلندشان شبیه این است که «شما بروید در خیابان کشته شوید، ما این‌جا به شما افتخار می‌کنیم و برایتان دست می‌زنیم». گویی فکر می‌کنم که کسی که همین حالا برنمی‌گردد، حق ندارد که چنان رفتار کند که گویی بخشی از این جنبش است و در افتخاراتش سهیم. می‌دانم که کسی افتخار پخش نمی‌کند. اما این احساسِ «ما مبارزیم و کاری می‌کنیم»، در حالی که به جای به جان خریدن خطر برگشت، در محيط امن‌مان مانده‌ایم و توجه می‌گیریم، برایم عذاب‌آور است. می‌دانم که همهٔ‌ این‌ها نامنصفانه است. همهٔ این‌ها شاید فقط حاصل این است که شدیداً می‌خواستم ایران باشم و نیستم و از خودم بیزارم که حاضر نیستم که هزینه بدهم و همین حالا برگردم. انگار دلم می‌خواهد دیگرانی با موقعیت من هم در این احساس شریک باشند. این‌که در نهایت ما هیچ بخشی از جنبشی که انقدر دوستش داریم نیستیم، وقتی حاضر نیستیم که همین حالا به ایران برگردیم و بخشی از آن باشیم،‌ احساسی که نمی‌خواهم زیر پوشش این‌که گویی از راه دور کاری می‌کنم پنهانش کنم. من در موقعیت فعلی‌ام بخشی از این جنبش نیستم، نمی‌خواهم تظاهر کنم که هستم. شرمنده‌ام که بخشی از آن نیستم. شرمنده‌ام که آرزویم برای بخشی حقیقی از آن بودن مغلوب ملاحظات شخصی می‌شود برای ادامهٔ تحصیل.

ریشه‌برکنده

با خودم قرارگذاشته بودم که به عنوان کسی سیاست برایش مهم است، زمانی که تنها چیزی که می‌توانم دربارهٔ اتفاقات سیاسی بگویم ابراز احساسات شخصی است، حرف‌هایم را در فضای عمومی نگویم. منظورم از فضای عمومی بیشتر توئیتر است، نه این‌جا که گویی دفتری شخصی با شاید چند مخاطب محدود است که اصرار دارم که ندانم کیستند. در این چند روز چند بار از این قرار گذشتم، با این توجیه که نیاز به شرکت در سوگواری عمومی دارم. اما اگر در سخت‌ترین زمان‌ها بر قرارهای شخصی‌مان پایبند نمانیم، اصلاً دیگر این قرارها چه ارزشی دارد. تاملات شخصی‌ای که به چنین نتایج کلی‌ای می‌رسد قرار است راهنمایی روشن باشد برای زمانی که ذهن تیره‌تر از آن است که در شرایط دشوار پیش‌رویش تصمیم بگیرد. این تاملات کلی قرار است جلوي عمل در شرایط سخت را بگیرد، عملی یا حرفی که بعد از آرام شدن اوضاع فکر می‌کنیم باید آن‌طور نمی‌بود. شاید این‌جا می‌نویسم که بیش از این آن قاعدهٔ‌ شخصی را نقض نکنم.

یکی نوشته بود که حالمان شبیه بعد از ماجرای هواپیما است. فکر کرده بودم که چه تشبیه بی‌تناسبی. اما حالا می‌بینم که چقدر شبیه است. در فاصلهٔ سقوط هواپیما و اعلام حقیقت ماجرا، خانهٔ نزدیک‌ترین جمع‌شده بودیم. بحث بین من و دوتا از دوستان بالا گرفت. جایی نزدیک‌ترین تقریباً فریاد زد که وقت سوگواری است، نه بحث سیاسی، و ساکت شدیم. کاش حالا هم ایران بودم و می‌توانستم با نزدیکانم سوگواری کنم، با این فهم مشترک که بحث سیاسی موقوف است، فقط در همان جمع کوچک و برای مدت محدود، به احترام نیاز همه‌مان به سوگواری آرام، دست‌کم برای مدتی کوتاه. در آن دوره ویزایم أمده بودم اما نتوانسته بودم بروم. چقدر برایم مهم بود که در آن روزهای سنگین تهران بودم. حالا وضعم بیشتر شبیه بعد از مرگ شیدا است. زمانی که هر کدام‌مان در گوشه‌ای از دنیا سوگواری می‌کردیم. دست‌کم آن روزها بحثی لازم نبود. در فیس‌بوک می‌نوشتیم، گویی سوگواری دست‌جمعی از راه دور. تنها کاری که توانستم بکنم این بود که مطمئن شوم برخی دوستان نزدیک شیدا که دوستان من هم بودند به هم برسند، تا دست‌کم گروه‌های دونفرهٔ سوگواری داشته باشیم. خودم، بعد از آن چند روز که می‌نشستم زیر درخت جلوی کتابخانه پشت به مردم و پشت تلفن زار می‌زدم، منتظر ماندم تا سه نفر از دوستانم به بن آمدند، سوگواری واقعی را تا آن زمان به تأخیر انداختیم.

در این میان چیزهایی عصبانی‌ترم می‌کند. نمی‌فهمم که چرا دوستانم که خارج از ایران‌اند در شبکه‌های اجتماعی به زبانی غیر از فارسی از واقعه می‌نویسند. آن‌هایی که مدت‌ها است خود را فعال سیاسی می‌دانند به کنار، لابد می‌دانند چه می‌کنند و برای چه هدفی از چه وسیله‌ای استفاده می‌کنند. اما دوستان دیگرم، آن‌ها را نمی‌فهمم و می‌دانم حالا بدترین زمان برای چنین بحث‌هایی است. لابد هرکس طوری سوگواری می‌کند. سعی می‌کنم که فرار کنم از هر بحث ممکنی در این باره با کسی که ایران به دنیا نیامده و بزرگ نشده. آمده‌ام دانشکده و هر بار با احتياط از دفتر خارج می‌شوم، نگرانم که کسی را در راهرو ببینم و رنگ پریده و چشمان قرمز باعث شود که بپرسد چه شده. می‌ترسم کسی که هیچ راهی برای نزدیک شدن به فهم موضوع ندارد و همین‌طور هم هزار داوری بر حسب ملیت افراد دارد سعی کند دلسوزی کند، یا دلداری دهد. هیچ نیت خیری در این موارد در کار نیست. فقط تبعات چنین لحظاتی است که درسطح فردی و اجتماعی ادامه پیدا می‌کند. تبعاتی که تا آن‌جا که ذهن من به توان محاسبه‌اش می‌رسد برای هیچ‌کدام‌مان خوب نیست.

یقین گمشده، ماهی گریز

همزمان که دارم دربارهٔ موضوع خیلی مشخص و جزئی‌ای می‌خوانم و می‌نویسم ذهنم مدام می‌رود به سمت این‌که واقعاً در زندگی چه می‌کنم و چه می‌خواهم.

همین حالا که این صفحه را باز کردم تا از از این سرگشتگی‌ام بنویسم، صفحهٔ باز دیگر در کامپیوترم متنی دربارهٔ مفهوم شبه‌جرم است. در حین خواندم آن متن و نوشتن در موضوع مرتبط بود که دوباره شک کردم که واقعاً این کاری است که می‌خواهم بکنم. فلسفهٔ حقوق با همهٔ جذابیتش دو ويژگی دارد که همزمان جاذبه و دافعهٔ شدیدی برایم دارند. اولی درگیری زیاد با جزئيات است. بسیار تحسين می‌کنم فلاسفه‌ای را که با تامل صبورانه بر جزئیات است که نتایج کلی قابل‌دفاع می‌گیرند، به جای رطب و یابس بافتن و از عالم والا ایده‌ها را کسب کردن. اما همزمان نگرانی از غرق شدن در جزئيات است و این حس مدام که هیچ چیز سنگینی در تور خواندن‌های بسیار گیر نمی‌کند. مجموعه‌ای از حرف‌های کم‌اهمیت که هیچ‌کدام (به تنهایی) اهمیت قابل توجهی ندارد. دوم، عدم قطعیت و حاشیهٔ ابهام همیشگی است. من وسواس دقت ندارم، یعنی تا به حال فکر می‌کردم که ندارم. به این هم عمیقاً باور دارم که حوزه‌هایی مثل فلسفه اخلاق یا حقوق، آن‌طور که من به آن علاقه دارم، دربارهٔ شرایط امکان موضوعات است و نه مرزکشی‌های دقيق. اما این ابهامات مدام، این نامعلوم بودن مدام مرزها گاهی مرا دچار شک می‌کند که هیچ جدیتی در کار نیست. گویی می‌شد از حرفی کاملاً متناقض هم همین‌طور دفاع کرد.

سرگشته‌ام. مدام به خودم می‌گویم که باید فرصتی به خودم دهم، دست‌کم تا پایان سال بعد، و اگر احساسم نسبت به این حوزه سرراست نشد، آن‌وقت می‌توانم برگردم به حوزهٔ‌ کاری امن خودم. اما از این می‌ترسم که یک سال بعد فکر کنم که حالا که تا اینجا پیش آمده‌ام،‌ باید ادامه دهم و در همین حوزه بمانم.

انتزاع ملموس

داشتم فکر می‌کردم که کاش مانند برخی دیگر از زمان‌های زندگی‌ام، که البته معمولاً موردی و موقت بوده، این قرار را با کسی داشتم که داستان روزهایم را برایش تعریف کنم. چندباری پیش آمده بود که در میان سفری نامعمول، یا زمانه‌ای پرآشوب در زندگی‌ام، مدام برای کسی از حالم و از روایتم از روزگارم بگویم. بعد فکر کردم که چرا دیگر این‌جا نمی‌نویسم. سال‌ها این وبلاگ برایم همین بوده. جایی که در آن روایتم را بگویم و حس کنم که مخاطبی دارم، بدون این‌که لازم باشد هیچ مخاطب خاصی را در ذهن داشته باشم. این مخاطب مبهم همیشگی، ساکت، بی‌توقع، و شنوا سال‌ها آن نیاز به شنیده‌شدن و قضاوت نشدن را برآورده می‌کرده. حسرت می‌خورم که در این مدت کم نوشته‌ام. شاید چارهٔ دست‌کم بخشی از آشفتگی این روزها این باشد که بیشتر این‌جا بنویسم.

در کارم احساس سرگشتگی می‌‌کنم، در زندگی شخصی از آن هم بیشتر. با این حال این سرگشتگی و عدم اطمینان چنان نیست که نیاز به زیر میز زدن یا شروع بازی از ابتدا باشد. احساسی است برای تغییرات بنیادین اما تدریجی که دارم از میانشان عبور می‌کنم. گویی تنها لازم است که خودم را در کلیتش نگه دارم، فقط در آن حدی که از هم نگسلد، و بگذارم که این تغییرات کم‌کم رخ دهند، هرقدر بنیادین و ناآشنا که باشند.

دو روز پیش جلسهٔ نسبتاً مفصلی با باربارا داشتم. بحث از مقاله‌ای شروع شد. سعی کرد متقاعدم کند که با همدلی بیشتری مقاله را دوباره بخوانم، عمدتاً با تمركز به این نکته که این نقدهایی که به مقاله دارم در ذهن نویسنده بوده و نکتهٔ اصلی جای دیگری است. در رفت‌وبرگشت‌های مدام استدلال‌هایمان مدام به این‌جا خوردیم که باربارا بگوید «این خیلی انتزاعی است، سعی کن مثالی بزنی». حرف‌هایش را که خلاصه کنم می‌شود همین. این‌که من در نحوهٔ کار کردن و نوشتنم زیادی انتزاعی‌ام. نکتهٔ اصلی‌اش همین بود و این نکتهٔ ساده به شکل پیچیده‌ای به بخش‌های مختلفی از این گفت‌وگو و زندگی من گره خورده بود. باید سعی کنم یک‌به‌یک بازشان کنم.

جایی گفت که اگر بخواهم در این سطح انتزاعی کار کنم شاید تنها چاره کار کردن روی تاریخ فلسفه باشد. بعد که به این مکالمه فکر می‌کردم، دیدم که چقدر تمایل دارم به حیطهٔ امن خودم در کار فلسفی برگردم. تنها حوزه‌ای که شک کمی دارم که در آن خوبم. حوزه‌ای که می‌دانم چطور در آن کار کنم و مدل فکر کردن و نوشتنم گویی مناسب آن است. تاريخ فلسفه برای من گویی معشوقی از دست رفته است که هیچ‌گاه از او دل نکنده‌ام. اما زمانی که تحصیلم را در این‌جا شروع کردم، و حتی قبل‌تر، زمانی که تصمیم گرفتم تحصیلم را در ایران یا اروپا ادامه ندهم، به این فکر کردم که نمی‌خواهم (فقط) متخصصی در بخش مشخصی از تاریخ فلسفه باشم. این دوره تحصیلی که شروع شد سعی کردم باز باشم به حوزه‌های بسیار متفاوت از هرآنچه که تا پیش از این روی آن کار کرده‌ام. اما تنها حوزه‌ای که برقش مرا گرفت همین نظریهٔ حقوق بود که اولین کلاسی که در آن گرفتم دربارهٔ نظریهٔ حقوق کانت بود و شاید اگر این پیوند نبود این‌طور شیفته‌اش نمی‌شدم. فلسفهٔ ذهن با تايلر برج و فلسفهٔ زبان با دیوید کاپلان، با همهٔ هیجان کار کردن با این ذهن‌های درخشان، باعث نشد فکر کنم که ممکن است بخواهم در این حوزه‌ها کار کنم. برعکس، دست‌کم کلاس تایلر مطمئنم کرد که فلسفهٔ ذهن حوزه‌ای نیست که بتوانم به آن علاقه‌مند شوم.

جای دیگری از گفت‌وگویمان، باربارا گفت که با من همدل است که مبنای فلسفی یکی از استدلال‌های اصلی مقاله مستدل نشده، اما به این هم اشاره کرد که جزئیات قانون آمریکا در فهمیدن استدلال نویسنده و اشتباه نگرفتن آن با برخی مواضع فلسفی دیگر مهم است. من این را می‌فهمم. من اصلاً جاذبهٔ این را می‌فهمم که مقاله را از مورد به ظاهر کم اهمیت شروع کنی و با ادعاهایی پیش بروی که به نظر بی‌خطر می‌آیند و اگر مخاطب همراهت شود، در انتها از آن جزئيات نتیجه‌ای کلی و انقلابی بگیری که مخاطب را متعجب کند. اصلاً شاید این طرز نوشتن یعنی شروع کردن از جزئیات شاید تا حدی بدیهی و بعد نتیجهٔ گیری نامنتظر از آن جزئیات، برابر شروع کردن از ادعاها کلی بزرگ، چیزی است که شاید سال‌ها پیش مرا مفتون لایب‌نیتس کرده بود.

در جای دیگر صحبت، گفت که اگر این سیستم حقوقی هم نه، باید شروع کنم دربارهٔ یک سیستم حقوقی با جزئیات بخوانم و حرفم را برمبنای مصادیق جزئی پیش ببرم. شکی ندارم که راست می‌گوید. اما نمی‌دانم چقدر انگیزه و توان خواهم داشت برای کار کردن بر این جزئیات تا حرف‌های انتزاعی‌ترم را از آن‌ها بیرون بکشم. می‌دانم که تقریباً در هر حوزه‌ای در فلسفهٔ معاصر که بخواهم کار کنم اوضاع کمابیش همین است. کمتر حوزه‌ای از گره‌خوردن با تحقیقات تجربی یا واقعیات ملموس در امان مانده، حتی حوزه‌هایی که نوعاً بسیار انتزاعی محسوب می‌شدند. مسئله این است که اگر قرار است برای کار فلسفی مدت زیادی را صرف سروکله زدن با جزئیات حوزهٔ دیگری کنم و یا علوم شناختی بدانم، یا زبان‌شناسی، یا حقوق، کدام را ترجیح می‌دهم. به گمانم دست‌کم در این لیست اولیه، قطعاً حقوق. باربارا حق دارد، شاید تنها حوزه‌ای که بشود در آن در امان ماند تاريخ فلسفه باشد، بدون جاه‌طلبی‌ای برای داشتن حرفی در حوزه‌های دیگر. اما من اصلاً به این‌جا آمدم چون آدم‌هایی که در این‌جا در تاريخ فلسفه تحسین‌شان می‌کنم، فلاسفه‌هایی با دغدغه‌های معاصرند. و دوباره این سوال برمی‌گردد که من اصلاً این نوع کار فلسفی را که به خاطرش این دانشگاه را دوست داشتم در دراز مدت می‌خواهم؟

از دلایلی که با باربارا کار می‌کنم، در کنار این‌که از نظر فلسفی بسیار تحسینش می‌کنم، این است که مرا خیلی خوب و شخصی می‌شناسد. نوشته‌ها و نظراتش در مورد کارهایم صرفاً از روی انجام وظیفهٔ استادی نیست، از روی شناخت و دغدغهٔ شخصی می‌آید. وقتی که گفت که همهٔ کاری که سعی خواهیم کرد در تابستان بکنیم همین است که تلاش کنیم تا من راحت‌تر باشم در رفت‌وآمد بین ایده‌های انتزاعی و موارد ملموس، می‌دانستم که این را فقط از او می‌توانم بشنوم، با آن رابطهٔ شخصی‌ای که با هم داریم. می‌دانم که اگر قرار باشد در هر حوزه‌ای در فلسفهٔ معاصر کار کنم باید این مهارتی که همیشه از آن فرار کرده‌ام را یاد بگیرم، و می‌دانم باربارا بهترین کسی است که می‌توانم این را از او یاد بگیرم. کسی که هم مرا می‌شناسد و هم دغدغهٔ این‌که تغییری ایجاد کند را دارد، و هم من چنان احساسی به او دارم که از بنیان‌فکن‌ترین نقدهایش هم چنان آشفته نمی‌شوم که نتوانم کار کنم.

اواخر صحبت بود که سعی کرد گذرا اشاره‌ای بکند اما بعد مجبور شدیم جدی‌تر درباره‌اش حرف بزنیم. گفت که زمانی باید تصمیم بگیری که آینده را چطور می‌بینی. اگر قرار است در دانشگاه‌های غربی بمانی، این مهارتی است که باید کسب کنی. گفت که می‌فهمد و هیچ مشکلی ندارد اگر تنها چیزی که از این دوره می‌خواهم لذت بردن از فلسفه باشد و می‌فهمد که لذت بردن با همان سطح انتزاعی تناسب بیشتری دارد. بعد این را اضافه کرد که فکر می‌کند من می‌خواهم صدایی داشته باشد، فارغ از این‌که کجا و چطور کار می‌کنم، برای داشتن چنین صدایی لازم است که زمانی به قول او «این مسئله» را حل کنم. و این سخت‌ترین بخش صحبت بود. جایی که برای اولین بار توی صورتم خورد که حالا به جایی رسیده‌ام که برای تصمیم گرفتن دربارهٔ این‌که پروژه‌ای را چطور پیش ببرم، باید به این فکر کنم که چه تصویری از آیندهٔ خودم دارم. سوالی که صادق بودن با خودم دربارهٔ آن را سال‌ها به تأخیر انداخته‌ام.

بعد از یک ساعت صحبت‌مان، جلسهٔ دوساعت هفتگی‌مان بود با چند نفر دیگر که نقد دوم کانت را می‌خوانیم و من تمام دو ساعت حلقهٔ کانت‌خوانی‌مان را به این فکر می‌کردم که سال‌ها دیر به دنیا آمده‌ام.

گم‌شدن

 

روز تولدم یکی از تلخ‌ترین روزها بود. هیچ دلیل خاصی نداشت. مثل همیشه کار کردم. شام را با دوستی بودم. با خانواده حرف زدم و به دوستی زنگ زدم برای دردودل. تمام روز گریه‌ام قطع نمی‌شد و فقط از این بابت خوشحال بودم که ترکیب تمام شدن ترم و برگزاری کنفرانسی جدی در دانشگاه باعث شده بود که کسی در دانشکده نباشد و این قیافهٔ درهم‌ریخته را نبیند. به این فکر می‌کردم که شاید این‌طور نبوده که آدم قوی‌ای بوده باشم، شاید همیشه در زندگی‌ام فقط خیلی زیاد همیشه حمایت شده‌ام. این‌که فکر می‌کردم وابسته نیستم، شاید فقط به خاطر این بوده که به یک شخص خاص وابسته نبوده‌ام. به خانواده وابسته نبودم به خاطر دوستانم و به هیچ تک‌دوستی وابسته نبودم چون دوستان متعددی داشته‌ام.

همهٔ ترس‌هایی که سال‌ها قبل از زندگی و تحصیل در جایی خارج از ایران داشتم این‌بار به واقعیت پیوسته، بسیار متفاوت از مهاجرت تحصیلی قبلی. یک نوع گم‌گشتگی و این‌که جایم در زندگی خودم و اطرافم مشخص نیست. می‌دانم که راهش فرار کردن نیست، تحمل و کم‌کم ساختن است. می‌دانم که ساختن تدریجی زندگی وقتی از جوانی گذشته‌ای ساده نیست اما چارهٔ دیگری هم نیست.

زندگی‌های بیشمار

 

نام کتاب را یادم نیست. کتاب کوتاهی بود با نثری شاعرانه که دوران راهنمایی هدیه گرفته بودم. یکی از جمله‌های آخر کتاب این بود «در گذر زندگی‌های بیشمار بازی کرده‌ای». فقط نه ماه است که به اینجا آمده‌ام و حس می‌کنم در این مدت زندگی‌های متعددی داشته‌ام. دست‌کم سه زندگی.

حدود سه ماه اول گیجی بود و دلتنگی شديد، تلاش‌های ناموفق برای دوستی و ناامیدی‌های متعدد. آن‌چه بودم و بیشتر آن‌چه فکر می‌کردم جلوهٔ بودنم در این محیط جدید است را دوست نداشتم. عنوان محترمانه‌اش می‌شود شوک فرهنگی. ولی هیچ‌وقت پیش از این انقدر گسستگی از اطرافیانم را حس نکرده بودم.

سه ماه بعد زندگی شخصی و دقیق‌تر فردی نسبتاً به قاعده و تا حدی لذت‌بخش داشتم، همراه با دوستی‌های سطحی و معاشرت‌های متعددی که هیچ‌کدام از سطحی عمیق‌تر نمی‌شد. در میانهٔ این سه‌ماه دوم بود که هم‌دفتری کم‌کم نقش پررنگی‌تری در زندگی‌ام پیدا کرد و به‌تدریج بدل شد به بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی روزمره. همین زمان بود که به دوستی‌های قدیمی‌تر که در این اطراف بودند هم شکل دوباره‌ای دادم: به سفر رفتم و فا را دیدم و نون مدتی را پیش من گذراند.

سه‌ماه سوم بیشتر و شاید تنها در درهم‌تنیدگی روزمره‌ام با هم‌دفتری گذشت. یک زندگی گویی دونفرهٔ غیرعاشقانه. برای من معمول است که روزمره‌ام را با دوستی بگذرانم، اما این سطح حضور مدام چیز تازه‌ای است. اوایل نگرانم می‌کرد خصوصاً که همزمان شد با کاهش دوبارهٔ معاشرت‌های معمول‌تر با دیگران. حالا فکر می‌کنم حضور کسی که در همهٔ بالاوپایین‌های روزمره با همهٔ‌ پیچیدگی و سختی‌اش، اطمینان و آرامشی به کل زندگی می‌دهد. این نیست که دیگر نگران نباشم، خودخواهی و تفردم هیچ‌وقت اجازه نداده بودم که برنامه‌های زندگی‌ام این‌طور و انقدر به دیگری گره بخورد.

احساس مدام روزهایم، در همهٔ زندگی‌های متفاوتی که داشته‌ام، شک بوده و سرگشتگی. حس می‌کنم زندگی‌ای که می‌کنم، هرچه که هست، هرچیزی که سال‌ها در خودم ساخته بودم و دوستش داشتم را از من گرفته و بدترین وجوه شخصیتم را که مدت‌ها کنترل و آرام کرده بودم دوباره بالا آورده است. شخصیتی که به آن تبدیل شده‌ام را دوست ندارم: ناآرام، بی‌تحمل، بی‌صبر، و تا حدی وابسته. سال‌ها بود که فکر می‌کردم آرامش درونی‌ام چنان است و آن‌قدر می‌دانم چطور از زندگی‌ام لذت‌ببرم یا دست‌کم با شرایطم کنار بیایم که کمتر اتفاقی دچار آشوب و ناآرامی‌ام می‌کند. اما حالا دوباره با کوچک‌ترین اتفاقی دست‌کم برای کوتاه‌مدت تسلطم را از دست می‌دهم. فقط این نیست، در این مدت به چیزهایی در زندگی‌ام راه داده‌ام که سال‌ها برابرش مقاومت کرده بودم و حذفشان از زندگی بخشی از نحوهٔ بودنم بوده.     

ج.

 

من دوستی‌هایم را در کتاب‌خانه‌ها و کافه‌های کار ساخته‌ام. ج. یکی دیگر از این دوستی‌هاست که عامل لازم به وجود آمدنش کارکردن هرروزه در دانشکده بوده.

 

در زمانی که تحصیل‌مان هنوز آنلاین و از راه دور بود، جيمز جزو کسانی نبود که تصور کنم روزی دوستی نزدیکی با او خواهم ساخت و حالا دوستی‌اش عامل مهمی در ثبات روانی و پیش‌برد زندگی روزمره‌ام است.

 

نه تنها از دور دوستی‌مان محتمل به نظر نمی‌رسید، بلکه اولین‌باری که دیدمش هم شدیداً توی ذوقم خورد. اولین بار جلوی دفتر منشی گروه بود که می‌خواست کلید دفتر را بگیرد. هر دو در یک دفتر هستیم. به عادت مهربانی معمول بچه‌های اینجا با شوق سلام کردم و برخورد سردش برایم شدیداً پس‌زننده بود. روزهایی که با هم در دفتر بودیم حتی بدتر بود. جيمز وسواس دارد: مدام مشغول تميز کردن دفتر است و البته غر زدن در گروه بچه‌های هم‌دوره که چرا همه‌چیز و خصوصاً دفتر ما در این دانشکده انقدر به‌هم‌ریخته و کثیف است. گویی رفتار سردش کافی نبود، فشار روانی وسواسش هم اضافه شد. مدام دچار اضطرابم می‌کرد که دفتر را به حد کافی مرتب و تميز نگه نمی‌دارم. اوضاع حتی از این هم بدتر شد. جيمز معمولاً در کتاب‌خانهٔ کوچک گروه کار می‌کرد و من در دفتر. در زمان‌های استراحتش به دفتر می‌آمد و شروع می‌کرد به حرف زدن. این رفتارش به نظرم بی‌ملاحظگی بود: انتظار داشتم که ببیند که دفتر برای من همان کارکردی را دارد که کتاب‌خانه برای او و انتظار دارم که وقتی در دفتر هستم با صحبت کردن تمرکزم را به هم نریزد.

 

در همین حرف زدن‌های اول به چشم من اجباری بود که شروع کردم به شناختن بیشترش و کم‌کم این صحبت‌ها بسیار لذت‌بخش شدند: ج. حساس و هوشیار. ادبیات و فرهنگ عمومی را خوب می‌شناسد، از نظر سیاسی ایده‌های پخته‌ای دارد، و از نظر فلسفی بسیار هوشمند و دقیق است. صحبت‌هایمان کم‌کم جهت‌های مشخصی گرفت، متمرکزتر بر ادبیات و تاریخ و فلسفه؛ و شد بخشی پربار از روزمرگی. کمی که بیشتر گذشت ویژگی دیگرش توجه‌ام را جلب کرد: ج.، در پس رفتار گاهی تندش، عمیقاً مهربان و آمادهٔ کمک در هر شرایطی است. چندبار که تصادفی به مشکلی اشاره کردم پیگیرانه تلاش کرد که مسئله را حل کند. این را فقط در مورد خودم ندیدم. بارها دیدم که با چه صبر و پیگیری‌ای سعی می‌کند به دیگران کمک کند.

 

کم‌کم بخش بزرگ‌تری از گفت‌وگوهایمان رفت سمت زندگی شخصی‌مان و درگیری‌های روزمرهٔ دانشجوی دکترا. حالا او کسی است که می‌دانم هروقت دغدغهٔ خاطری داشته باشم می‌توانم با او درباره‌اش حرف بزنم، هر مشکل کوچکی را با او مطرح کنم و روی کمکش حساب کنم، و اطمینان دارم که اگر گرفتاری بزرگی پیش آید هم تنها نیستم. اما آن بخش در میان گذاشتن دغدغه‌های کوچک روزمره و حساب کردن روی توجه و کمک همدیگر مهم‌ترین بخش دوستی‌مان است. همین که باید مقاله را تحویل دهم و پیشنهاد می‌دهد که درباره‌اش حرف بزنیم، همین که امتحان و جلسهٔ تدریسم روی هم افتاده و به جای من به مسئول برنامه خبر می‌دهد تا مشکل را حل کند، همین که به خاطر فشار کاری زمان غذاپختن و غذاخوردن ندارم و یک‌هفته سفارش غذا می‌دهد تا دست‌کم این فشار ذهنی از رویم برداشته شود، همین‌که صبح آخر هفته‌ای که باید در دانشکده کار کنیم برایم قهوه می‌آورد. دوستی‌اش برایم مراقبت روزمره است. ج. کسی  است که هر روز حواسش به خودم و زندگی‌ام هست، بدون این‌که توقعی باشد، که اصلاً‌ خاصیت دوستی توجه بی‌توقع است. این توجه روزمره وسط این فشار و درگیری و تنهایی برای سلامت روان‌ام بسیار لازم است.

 

بسیار قدردان این دوستی‌ام. چند روز قبل برایش نوشتم: هر دورهٔ دکتری‌ای دست‌کم نیاز به یک ج. دارد.                          

در این روزهای پرحادثه

 

زمانی باید بگذرد و دوباره این سه هفته را مرور کنم و بیشتر درباره‌‌اش بنویسم. اما چیزهایی هست که باید همین حالا ثبت‌شان کنم، درست در پایان سه هفته دیدار منقطع و پر فرازونشیب.

این را پیشتر هم دربارهٔ خودم می‌دانستم اما این تجربه پررنگ‌ترش کرد: دربارهٔ آدم‌های مهم زندگی‌ام، هیچ‌وقت حضورشان برایم عادی نمی‌شود. حضورشان جشن بی‌کرانی است که مدام به شورم می‌آورد. این شور و هیجان مدامی که در دوستی‌ها و روابط نزدیکم حس می‌کنم گاهی برای دیگری نامعمول است. حتی ممکن است کلافه‌کننده باشد. گویی انتظار می‌رود که در رابطه بعد از مدتی فقط هماهنگی بماند و نه هیجان مدام. من اما بدون این حس مدام شگفتی نمی‌توانم رابطه‌ای نزدیک را ادامه دهم. استثنابردار هم نیست. این‌طور نیست که فقط از هیجان رابطه تغذیه کنم. این هیجان مدام بخشی حاصل آگاهی به این است که کیفیت زندگی‌ام در کل با این روابط عمیق طولانی چقدر بهتر است، چقدر با وجود این نزدیکانم، من آدم بهتر و سالم‌تر و خوش‌حال‌تری هستم.

در چندسالی که در میان دو دورهٔ تحصیلم ایران بودم، بارها زمانی که به پدرومادرم نگاه می‌کردم قلبم گرم می‌شد، انگار که اهمیت مهر و نزدیکی‌شان را بارها برای اولین‌بار کشف کرده باشم: بارها در لحظاتی که کنار هم نشسته بودیم، مثلاً برای این‌که به عادت هرروزه چای بنوشیم، به این فکر می‌کردم که چقدر خوش‌شانسم که رابطه‌مان در چنین جایی است و از تنش‌های سال‌های قبل گذشته‌ایم، چقدر این گرما و اطمینان برای کیفیت زندگی‌ام ضروری است.

بعد از بیش از هجده‌سال آشنایی و دوستی، بارها که به نزدیک‌ترین نگاه می‌کنم از این فکر شگفت‌زده می‌شوم که چطور ممکن است کسی چنین زیبا و دوست‌داشتنی دوست من باشد. هیچ‌وقت زیبایی و مهربانی‌اش و اطمینانی که از دوستی‌اش می‌گیرم برایم عادی نشده. در کل با حضورش آدم خوش‌بخت‌تری هستم و این را در لحظات متعدد مثل یک احساس تازهٔ شديد حس می‌کنم. در مورد جیم هم همین‌طور است و چقدر خوب که او هم گهگاه دریغ نمی‌کند که بعد از دوازده‌سال آشنایی و دوستی و شیدایی از حسن حضور متقابل‌مان بگوید.

فقط این نیست که شور رابطه‌های جاافتاده و قدیمی و امن‌ام را مدام و به تکرار حس می‌کنم، در گفتنش بی‌دریغم و دوست دارم که متقابلاً این را بشنوم. نمی‌خواهم جشن‌گرفتن این رابطه‌های امن محدود شود به اتفاقات و لحظاتی مثل سالگردها و تولدها و مناسبت‌ها. برایم لازم است که شور متقابل در لحظاتي ظاهراً بی‌بهانه ابراز شود.

در لحظاتي از این سه هفته اما احساس می‌کردم که کاش آن شور چند ساعت اول حضور نون را می‌شد ذخیره کنم و بعد برای خودم تکرارش کنم. این‌طور نبوده که این شور را فقط در همان چندساعت اول رسیدنش ببینم و دیگر اثری از آن نباشد. اما گاهی هم احساس می‌کردم که گویی جایی برای ابراز دوبارهٔ این شگفتی نیست که «هی تو این‌جایی! بعد از ده سال دوری، می‌شود دیدت، لمست کرد، و در آغوشت گرفت». گاهی حس می‌کردم حتی اگر آگاهی متقابلی به این شور باشد، حداقل ابرازش پذیرفته نیست، آن‌طور که من عادت به بیانش دارم.

دیشب که می‌دانستیم شاید تا یک سال بعد آخرین باری باشد که همدیگر را می‌بینیم، پرسید که بعد از ده سال چه تغییری بیش از همه برایم بارز است. از تغییرات ظاهری‌اش که بگذریم، گفتم که بیشترین تعجبم از میزان ثباتش است. ادامهٔ معاشرت مجازی‌مان در این ده سال باعث شده بود که گمان کنم برخی ویژگی‌های کیفیت حضورش تغییر کرده. دوباره از نزدیک دیدنش باعث شد بفهمم که برخی ویژگی‌های اساسی‌اش در رابطه و معاشرت چقدر ثابت مانده. خوشحالم که آمد و دیدمش. همه چیز واقعی‌تر شد. در این رابطه‌ای که گویی هیچ‌وقت برای من تمام نمی‌شود، دیدار و تصویر واقعی‌تر از کسی که این‌طور عمیق و ادامه‌دار دوستش دارم مهم بود. حتی اگر قرار باشد که باز هم این دوستی از راه دور ادامه پیدا کند، باید دوباره تصور ملموسی می‌داشتم از کسی که ممکن است هفته‌ای چندبار با اسکایپ و واتساپ حرف بزنیم.

حضور گرچه کاملاً روان نبود و این دیدار چندروزه با فرازونشیب بسیار گذشت، مطمئنم که حالا کمتر دوستش ندارم. و این مهم است. مهم است که دیدم و حس کردم که مهری که به او دارم چقدر عمیق است. لحظات درخشانی در این چندروز بود که در هر تردید بعدی می‌تواند به کمکم بیاید. لحظاتی خوش که در ملال روزهای تنهای آینده‌ام می‌توانم مدام به آن‌ها برگردم. و این شور پذیرفته باشد یا نه، من با هیجان به این فکر می‌کنم که من یکی از مهم‌ترین و عزیزترین آدم‌های زندگی‌ام را بعد از ده سال دوباره دیدم. و فکر می‌کنم که دست‌کم برخی از چیزهایی را که باید از هم می‌دیدیم و در دوری ممکن نبود را فهمیدیم. برای من حالا ما در جای نزدیک‌تر و امن‌تری نسبت به هم هستیم. و من بیشتر و بهتر مختصاتش را می‌دانم. مختصات کسی که سال‌هاست ذهنم و احساسم رهایش نکرده و هیچ‌وقت جایش را در زندگی‌ام از دست نداده.

و می‌دانم که من چقدر در این روزها سخت بوده‌ام. غیر از شرایط کلی خودم که اجازهٔ روان بودن نمی‌داد، بار همهٔ گذشتهٔ این رابطه هم گاهی به ذهنم برمی‌گشت و نمی‌گذاشت از لحظات بودنش با آرامش بیشتر لذت ببرم. این دیدار رهایی از خودم و غرق شدن در سعادت چند روزه نبوده. پرداختن و درگیری با بخشی از خودم و رابطه‌ای بود که بخش مهمی از زندگی‌ام در سال‌های گذشته بوده. و راضی‌ام. آن‌طور که کسی که مدتی برای چیزی انرژی و زمان می‌گذارد که برایش اهمیتی بنیادین دارد، با ترکیبی از لذت و درد، شور و پیچیدگی، سختی و روانی.                     

بغض را کاش زبان سخن بود

 

مدت‌ها است که ننوشته‌ام. لازم بوده که بنویسم و ننوشته‌ام.

نون این‌جاست. فکر می‌کردم که هشت سال از دیدار آخرمان گذشته و بیش از این‌ها است: ده سال. یکی دو سال فرقی نمی‌کند. انتظار نداشتم که ساده و بدون پیچیدگی باشد. اما آرزو داشتم که من راحت‌تر و روان‌تر باشم. تصویر خودم را. در این رابطه دوست ندارم. با تنها کسی که می‌توانم درباره‌اش حرف بزنم نزدیک‌ترین است. و حرف زدن با او بیشتر به یادم می‌آورد که من در این رابطه چقدر با خود معمولم متفاوتم و این خوب نیست، دردناک است و ناامیدکننده.

 

در این چندماهی که حرف می‌زدیم، سعیم را کردم که فشار و باری از آنچه در گذشته بین‌مان بوده فضای این معاشرت تازه را مخدوش نکند. اما دیگر زورم نمی‌رسد. حالا با حضورش زورم به کنترل ذهنم نمی‌رسد که مدام برنگردد به زخم‌های بازمانده. اما به جای حرف زدن، به جای نشان دادن ناآرامی‌ام چه می‌کنم؟ همه را می‌ریزم در محبتي گاهی تصنعی و خواهشی تنانه. و این فضا را سخت‌تر می‌کند. برای من محبت و نزدیکی تن‌ها انگار همیشه راه فراری بوده از مسائلی در رابطه که راهی برای حل کردنشان نیست. هروقت که حس کرده‌ام هیچ جواب آرام‌کننده‌ای به سوالات و ذهن‌مشغولی‌هایم نیست، اگر که می‌خواستم رابطه را حفظ کنم، ناآرامی‌ام را بدل کرده‌ام به محبتی افراطی. حالا هم چنین می‌کنم. ولی وقتی ساعات زیادی را در چند روز با کسی می‌گذرانی این محبت غیرطبیعی به جای خوبی نمی‌رسد. کسی ممکن است چند ظهور ناگهانی محبت شدید را تحمل کند، اما ابراز محبتی بیش از ظرفت معمول رابطه، وقتی که در حضور مدام تكرار شود، کلافه‌کننده است و گیج‌کننده.

 

نیاز داشتم که مراقبت شوم. اما این چیزی نیست که بگویم. کمتر پیش می‌آید که حاضر باشم صراحتاً چنین چیزی را بگویم. معمولاً فکر می‌کنم همین زمانی خوش‌آیند را با دوست یا معشوقی گذراندن برای التیام حالم کافی است و نیاز نیست که مستقیماً بگویم که نیاز به مراقبت بیشتری دارم. خیلی وقت‌ها هم جواب می‌دهد. اما نه همیشه. همان یک ماه پیش که چند روزی را پیش فا گذراندم، دیدم که فشار روزهایم مرا چنان ضعیف کرده که اگر موقعیتش را بیابم، ممکن است از خود سرسخت همیشگی‌ام خالی شوم و بهلم به مراقبت شدن. از خود آن چندروزم تعجب کرده بودم اما فکر می‌کردم پاسخگو بودن فا به این نیاز و خواهش است که باعث شده چند روز از مقاومت و جددت همیشگی‌ام دست‌بکشم و بهلم به محبت ترمیم‌کننده‌اش. اما حالا با نون که هیچ‌وقت پاسخگوی این تنماهای شدید نبوده، اوضاع طور غریبی پیچیده است. خواهشی دارم که نمی‌خواهم داشته باشم، اما گویی نمی‌توانم جلوی ابراز صریح و ضمنی‌اش را بگیرم و به در بسته خوردنش فقط ناآرامی‌ام را بیشتر می‌کند.

 

کاش فرار از خود فعلی‌ام ممکن بود. کاش می‌شد برگردم به آن شخصیت امن و مطمئنم در زمان‌هایی که در زندگی‌ام جاافتاده بودم. کاش می‌توانستنم این شخصیت ناامن از محیط خود جداشده را کنترل کنم. کاش می‌شد بغضی از گذشته نداشته باشم. کاش می‌شد بغض را به قالب محبت و تمنای افراطی و بی‌تناسب درنیاورم. کاش می‌شد خودم باشم و خودم نباشم.             

زندگی پشت‌سرگذاشته

 

با نون حرف می‌زدم و سعی می‌کرد بر این متمرکز بمانیم که چرا نمی‌توانم شب‌ها بخوابم. اما من نمی‌توانستم از این حرف بزنم بدون این‌که از کلیت زندگی‌ام بگویم، از پیوند استمراریافته ولی به تثبیت نرسیده با زندگی گذشته و موقعیت ناامیدکنندهٔ زندگی فعلی. فکر می‌کنم شب‌ها نمی‌توانم بخوابم چون نمی‌توانم خودم را راضی کنم که در طول روز هیچ چیز خوشایندی اتفاق نیفتاده. گویی هر شب در هزار فعالیت ریز شاید بی‌معنایی که می‌کنم در جست‌وجوی چیزی هستم که کمی روز را زیباتر کند، گویی نمی‌توانم باور کنم که روزم همین بوده، همین‌قدر بی‌هیجان و غیررضایت‌بخش.

 

دست برنمی‌دارم از مقایسه با تجربهٔ قبلی‌ام در ترک زندگی تهران و رفتن به آلمان. به گمانم به دلایل مختلف این‌بار دارد سخت‌تر می‌گذرد. پیش از این‌که به آلمان بروم، جمع دوستانه‌ای که داشتیم بخش بسیار مهمی از زندگی‌ام بود. اصلاً فکر می‌کردم یکی از دلایلی که می‌روم این است که ببنیم می‌توانم بدون دوستانم زندگی کنم یا نه. اما آن روزها بیش از هر دوست منفردی، جمع دوستی بود که مهم بود. و آن جمع حتی اگر من نمی‌رفتم ادامه پیدا نمی‌کرد. من و سبا و گل تقریباً همزمان از تهران رفتیم و معلوم نبود که جمع دوستانه بدون آن‌ها چطور ادامه پیدا خواهد کرد. اما در این سه‌سالی که تهران بوده‌ام جمع‌های دوستانه جایش را به تک دوستی‌های عمیق داده. پاندمی و قرنطینه‌های متعدد هم این موضوع را تشديد کرده. دوره‌ای که خیلی نمی‌شد در جمع حضور داشت ولی رابطه با آن چند دوستی که مرتب همدیگر را می‌دیدیم عمیق‌تر و شخصی‌تر شد. بخش بزرگی از زندگی اجتماعی محدود شد به سه دوستی که مدام می‌دیدمشان، مدام از هم خبر داشتیم. کارکرد جمع دوستی با دوستی شخصی فرق دارد. کارکرد جمع دوستی بیشتر اجتماعی است و یک فعالیت جمعی را تا حدی می‌شود با دیگری جایگزین کرد، گرچه کیفیت‌شان قابل مقایسه نباشد. اما هیچ جایگزینی برای رابطه‌های خیلی عمیق شخصی نیست. رابطهٔ شخصی را که از دست می‌دهی کیفیت یگانه‌ای برای همیشه از زندگی می‌رود.

 

دوستی‌های عمیق و پرمعنای از دست‌رفته فقط بخشی از تصویر کلی‌تر است. گرچه من بیست‌وچهارساله‌ای که به آلمان رفتم فکر می‌کردم زندگی کامل و غنی‌ای را پشت‌سرم جا گذاشته‌ام، اما آن زندگی از حیث غنا و تشخص قابل مقایسه با زندگی‌ای نبود که در این سه‌سال ساختم. این‌بار یک زندگی کامل را پشت سر گذاشته‌ام، زندگی‌ای که به نظرم زیبا و خوش‌آیند بوده. ساختن هرچیزی در این‌جا که تا حدی با آن زندگی برابری کند ممکن به نظر نمی‌رسد. بسیاری از جزئيات آن زندگی را دوست داشتم. آن برنامهٔ ثابت كافه رفتن که در پرفشارترین و بدترین روزها هم ادامه‌اش دادم و همان تكرار و امنیتش مرا به سلامت از بسیاری از بحران‌ها عبور داد: از بیماری و مرگ دو پدربزرگ، از دو قطع‌رابطهٔ مهم، از مرگ دوست، از اتفاقات سیاسی پرفشار و… خانواده‌ای که ارتباط فوق‌العاده‌ای در این سه سال با هم ساختم: عبور کرده و گذشته از بحران‌های نوجوانی و اوایل جوانی، توانا بر خوشحال کردن همدیگر، احترام بسیار به سلیقه، سبک‌زندگی، و حریم شخصی همدیگر و… سنگ‌نوردی که مرا با نوعی از لذت اشنا کرد که پیش از آن نمی‌شناختم، دوستان تازه‌ای که پیدا کردم و با روال معمولم فرق داشت، پذیرش دوباره در دوستی‌های قدیمی، روال کتاب‌خواندنم در موضوعاتی که مربوط به کارم نبود و نظم و حجم رضایت‌بخشی داشت و سبک شخصی‌ای پیدا کرده بود. من آن زندگی را ساخته بودم و دوستش داشتم، خودم را در آن زندگی دوست داشتم. چه چیزی را می‌توانم حالا جایگزین این‌ها کنم؟

 

چیزهای دیگری را هم به نون گفتم. گفتم که قربانی کردن این‌همه قابل تحمل بود اگر دست‌کم از دانشگاه خیلی راضی بودم که نیستم و چشم‌اندازی ندارم که حالم با دانشگاه بهتر شود. این از آن چیزهایی است که سخت به آن اعتراف می‌کنم. واقعیتی است که هم اشاره به آن برای خودم سخت است و هم هربار که با دیگران درباره‌اش حرف می‌زنم حالت «چقدر قدرنشناسی»‌ای که به خودشان می‌گیرند صحبت جدی را ناکام می‌گذارد.

 

می‌دانم که باید سعی کنم چیزهایی را به زندگی‌ام اضافه کنم. مثلاً شاید دوباره سنگ‌نوردی را شروع کنم. کتاب‌خواندن به روال سابق را سعی کرده‌ام تا حدی پی بگیرم. اوضاع رابطه‌های دوستانه‌ام کمی بهتر از قبل است و… ولی هنوز همهٔ این‌ها خیلی کم است. و گاهی انقدر کم‌انرژی‌ام که توان اضافه کردن چیزهایی که برای ادامه و انرژی بیشتر داشتن لازم است را ندارم. به این فکر می‌کنم که در هر دوره‌ای از زندگی‌ام که انقدر ضعیف بوده‌ام، اغلب کسی بوده که همراهی‌ام کند با صبر و مهر و مراقبت تا از این دوره بگذرم و دوباره زندگی‌ام را آن‌طور که رضایت بخش‌تر است بسازم. این‌بار چنین حمایتی نیست، حتی برای دوره‌ای کوتاه. باید با توانی که ندارم به پای خودم تکیه کنم و با صبر و آهسته و آهسته جلو بروم.               

در ستایش دیوید کاپلان

 

(این نوشته بسیار شخصی است و برای بهتر کردن حالم نوشته شده. خواندنش احتمالاً خوشایند نیست.)

 

سخت بود که در جلسهٔ آخر بغضم بدل به هق‌هق گریه نشود. هدف غیر جاه‌طلبانه‌‌ام در این ترم این بود که دیوید کاپلان را ناامید نکنم. تقریباً بر هیچ کار دیگری در این ترم تمرکز نکردم مگر این‌یکی و به‌نظر می‌رسد در رسیدن به این هدف شکست نخورده‌ام.

 

در تمام دوسالی که وضعیت ویزا و ثبت‌نام و حتی شرکتم در کلاس‌ها مبهم بود، دیوید به‌طرزی خستگی‌ناپذیر وضعیت را دنبال کرد و پیگیری کرد که مشکلات حل شود. کل حضورم در این‌جا و درس‌خواندم مدیون تلاش‌های شخصی اوست.

 

دیوید روح دانشکده است. نمی‌توانم تصور کنم که اوضاع دانشکده در نبودش چطور می‌تواند باشد. غیر از خوش‌نامی‌اش به عنوان فیلسوف، تلاش مدامی دارد برای ایجاد فضایی دوستانه و گرم در دانشکده. از جمله شانزده‌سال است که مستمراً سمینار مخصوص دانشجویان سال اول دکتری را درس می‌دهد. در همهٔ این شانزده‌سال یکی از برنامه‌هایش این بوده که در میان کلاس با دانشجویان به کافه یا رستوران درون دانشگاه برود و یک‌ساعتی در میان بحث فنی فضای دوستانه‌ای برای گفت‌وگوی شخصی‌تر ایجاد کند.

 

حساسیتش و توجه‌اش نسبت به حال هر تک دانشجویی سر کلاس تحسین‌برانگیز است. همه را می‌بیند و دغدغه حال تک‌تک دانشجویانش را دارد. بارها شاهد این بودم که مستقيم و غیرمستقیم سعی کرده تنشی پنهان را مدیریت کند. تنش‌هایی که حالا حضوری شدن دوبارهٔ کلاس‌ها بعد از مدت‌ها غیبت و مجازی بودن ایجاد می‌کند.

 

بعد از جلسهٔ آخر فرصتی پیش آمد و دوساعتی حرف زدیم. بحث‌های مربوط به مقاله که تمام شد، صحبت‌ها شخصی‌تر شد. و در میان این صحبت شخصی بود که بغض بارها آمد و بارها به این فکر کردم که بعید است که هیچ‌وقت دیگری در زندگی انقدر خوش‌شانس باشم که مورد توجه چنین شخصیت فوق‌العاده‌ای باشم. از جمله چیزهایی که در این صحبت آخر گفت این بود که به نظرش من آدم پرحرفی نیستم اما وقتی سرکلاس حرف می‌زنم نکته‌هایم مرتبط است. بعد پرسید که آیا با این پدیده آشنایم که وقتی زنی حرف می‌زند، کسی توجه نمی‌کند و بعد که مردی همان نکته را می‌گوید همه می‌گویند چه ایدهٔ درخشانی. پرسید که آیا من دربارهٔ خودم در کلاس چنین احساسی دارم یا نه. مدت‌ها است که به این وضعیت فکر می‌کنم. به این‌که تا زمانی که کلاس‌ها آن‌لاین بود من اغلب پرحرف‌ترین دانشجوی کلاس بودم و بحث‌ها را پیش می‌بردم، طوری که بعضاً از مدرس کلاس هم بیشتر حرف می‌زدم. اما از وقتی به این‌جا آمده‌ام به طرز محسوسی کمتر سرکلاس‌ها حرف می‌زنم. بخشی لابد مربوط به اوضاع شخصی من است. این‌که در تهران حالم بهتر بوده و در موقعیتی بودم که اطمینانم به خودم بیشتر بوده و همین حرف زدن و فعال بودن را راحت‌تر می‌کرده. اما به گمانم موضوع کلی‌تر از این‌ها است. روابط قدرت در حضور مؤثرتر است تا در فضای مجازی. هیچ حس شخصی بدی به هم‌کلاسی‌هایم ندارم و می‌دانم به طور خودآگاه چقدر سعی می‌کنند انسان‌های مثبت و موجهی باشند. اما این خودآگاهی به سطح رفتارهای روزمره‌شان نمی‌رسد. سه مرد کلاسیک سفید طبقه‌متوسط در کلاس هستند که هرقدر شخصاً آدم‌های نازنینی هستند، در بحث‌ها و حتی گفت‌وگوهای دوستانهٔ حضوری نمی‌توانند تلاششان برای مسلط بودن و فرد شمارهٔ یک بودن را کنترل کنند. در همین راستا، به نظرم ناخودآگاه، همدیگر را هم جدی‌تر می‌گیرند. اما نمی‌خواستم این‌ها را به دیوید بگویم. نمی‌خواستم بگویم که فضایی که این دوستان ایجاد می‌کنند مشارکت من را کمتر کرده. اما لازم هم نبود که من بگویم. خودش ادامه داد که وقتی من سر کلاس حرف می‌زنم چنین احساسی دارد. گفت که تعجب می‌کند که وقتی من حرف می‌زنم بحث ادامه پیدا نمی‌کند در حالی که به نظرش نکاتم معمولاً مربوط است. از یکی از آن سه‌مرد سفید همکلاسی نام‌برد و گفت که گرچه انسان نازنینی است اما نکاتش معمولاً مربوط نیست و ابراز تأسف کرد که معمولاً سوال‌های اوست که روال بحث کلاس را تغییر می‌دهد. فقط از دیوید کاپلان انتظار می‌رود که این را ببیند و ابرازش کند. و عمیقاً دلگرم شدم وقتی که گفت «با این‌که زیاد حرف نمی‌زنی، وقتی حرف می‌زنی من خیالم راحت می‌شود که دست‌کم یک نفر در کلاس می‌فهمد که من چه می‌گویم و مقاله چه می‌گوید». حتی اگر این تعریف را فقط برای بهتر کردن حال من گفته باشد، شنیدنش از دیوید کاپلان همیشه دلگرم‌کننده است.

 

از چیزهای شخصی‌تری هم حرف زدیم. پرسید که مشکلی هست که بتواند به حل شدنش کمک کند و گفتم که نیست. بخشی از سختی حضور در این‌جا مربوط به فاصلهٔ زیاد از ایران است که کسی نمی‌تواند کاری برایش بکند و من هم احتمالاً به زودی به این وضع عادت می‌کنم. گفت که حتماً عادت می‌کنی وقتی دوستان بیشتری پیدا کنی و ادامه داد که قبل از این‌که به این‌جا بیایم دست‌کم یک دوست داشته‌ام. پ. را می‌گفت. تعریف کرد که در آن اوایلی که برای آمدن من به این‌جا تلاش می‌کرده باری از پ. خواسته است که با من حرف نزدند چون نگران بوده که ممکن است حرف زدن با کسی که در آمریکا است برای من مشکل تازه‌ای ایجاد کند، این را تعریف کرد و گفت «بگذار این‌طور بگویم یک‌نفر هست که می‌خواهد با تو دوست باشد». همان روزها ای‌میلی هم به خواهرم زده بود و توصیه‌هایی کرده بود برای این‌که از هر مشكل پیش‌بیینی‌نشده‌ای جلوگیری کنیم. من آن روزها را یادم هست. پیچیدگی دوستی فعلی‌ام با پ. به کنار، دلگرم‌کننده بود یادآوری این‌که چقدر به همه چیز توجه داشته و دارد.

 

 

دربارهٔ دانشگاه هم حرف زدیم. ابراز نگرانی کردم که در این دو ترم به خودم ساده‌تر گرفته‌ام و سعی کرده‌ام از حیطه‌هایی که برایم آشناست بیرون نیایم. تأیید کرد که تصمیم درستی بوده و به زودی وقت خواهم داشت که کار در حوزه‌های جدید‌تر را شروع کنم و خوب است که فعلاً کاری را کنم که با آن راحت‌ترم. دوست داشتم این را از کسی مثل دیوید بشنوم. گرچه می‌دانم تصمیمی که گرفتم تصمیم لازمی بوده، اما گاهی حس بدی نسبت به خودم دارم. فکر می‌کنم تنبلم و این تنبلی و تمایلم برای باقی ماندن در فضای امن باعث شده که برخی موقعیت‌ها خیلی خوب را از دست بدهم. کلاس‌هایی را نگیرم و با اساتیدی کار نکنم که می‌دانم فوق‌العاده‌اند، چون می‌ترسم که نتوانم فشار را تحمل کنم.

 

با جزئيات نوشتم چون دلم می‌خواهد یادم بماند. دلم می‌خواهد دست‌کم یک تصویر با جزئیات از دیوید داشته باشم. در این سه‌ماهی که ساده نگذشته است،‌ بارها حال بدم را با این کمتر کرده‌ام که به دیوید و کلاسش فکر کنم. به هیجانی که بارها تجربه کردم وقتی چیزی که تا قبل از آن فقط می‌دانستم را ناگهان حس ‌کردم عميقاً فهمیده‌ام. به خاطرات شخصی بامزه‌ای که از فلاسفهٔ دیگر که دوستان نزدیکش بوده‌اند تعریف می‌کند: پاتنم، کریپکی، کواین و… به احترامی عمیقی که هنوز نسبت به اساتیدش ابراز می‌کند: چرچ، کالیش، کارنپ و…، به محبت مدامی که نسبت به خانواده‌اش ابراز می‌کند و تحسینش نسبت به دانشجویان سابقش. دیوید سخاوت‌مندترین، مهربان‌ترین، و باتوجه‌ترین استادی است که دیده‌ام و همه این ویژگی‌ها را تا حدی شگفت‌انگیز و غیرقابل‌باور داراست. بی‌نهایت دلتنگ خودش و کلاسش خواهم شد. و چه حیف که انقدر از حوزهٔ کارش دورم که بعید می‌دانم هیچ‌وقت دیگری سرکلاسش باشم.

جایی میان روانشناسی و فلسفهٔ اخلاق دوستی است

 

چند روز پیش بود که با نزدیک‌ترین حرف می‌زدم. کاری بود که لابد بنا بر اصول اخلاقی‌ام انجامش مشکوک بود گرچه کاملاً منع شده نبود، از نظر روانشناسی‌ای که بخواهد تأکیدش را بر حال بهتر بگذارد هم احتمالاً کار درستی بود. با نزدیک‌ترین حرف زدم تا نظرش را بدانم و پاسخش این بود که کاریزمای شخصی من بیشتر از این است که چنین کنم. یادآوری کرد که من همیشه آدمی بوده‌ام با برنامهٔ شخصی سفت‌وسخت که آن را حداکثر برای سه نفر در زندگی‌ام تغییر می‌دادم. دیگرانی اگر بودند، باید با این برنامهٔ ثابت شخصی و پروژه‌های خودتعریف‌شده‌ام سازگار می‌شدند. حرفش بيشتر از جنس نهیب بود. انذار این‌که دارم آن تفرد شخصی‌ام را از دست می‌دهم و مقهور شرایط بیرونی می‌شوم. چنین نهیبی را تنها دوست نزدیک، بسیار نزدیک، می‌تواند بزند. چه کس دیگری جرئت می‌کند و اصلاً انقدر مرا می‌شناسد که بتواند بگوید که چه کاری با آنچه سال‌ها از خودم ساخته‌ام ناسازگار است؟ و همهٔ‌ این‌ها را با حالتی بگوید که نه تنها ناخشنودم نکند بلکه روی تصمیمم اثر بگذارد.

 

این را اولین بار نون به صراحت گفت. در یکی از آن قعرهای زندگی‌ام، برای این‌که مرا متقاعد کند که حرف بزنم گفت که می‌داند من همیشه در مواقع بحران با دوستانم حرف می‌زنم و نه با مثلاً با روانشناس و مشاور. و می‌دید که اوضاع آن‌قدر بحراني است که نیاز به کمک حرفه‌ای دارم. تا متقاعدم کند که کمک را بپذیرم گفت که با او به عنوان دوست حرف بزنم، همان‌طور که همیشه در بحران‌ها با دوستانم حرف می‌زنم. با این تفاوت که این‌بار با دوستی حرف می‌زدم که مهارت‌های حرفه‌ای مربوطی هم داشت.

 

حالا دوباره دليل آن‌چه که بارها تجربه کرده‌ام را می‌بینم. این‌که چرا من نمی‌توانم با مشاور و روانشناس حرف بزنم، این‌که چرا آن‌چه نیاز دارم صحبت عمیق دوستانه است. چیزهایی را در زندگی‌ام ساخته‌ام که اصلاً معنای زندگی‌ام هستند، سنگ‌بنای هرچه دارم و هیچ چیز را مگر از زاویهٔ آن‌ها نمی‌توانم ببینم و بفهمم. تنها دوستان نزدیکم این مرکز آنچه که مرا ساخته می‌شناسند و از اهمیتش برای حفظ فردیتم و توانم برای ادامه دادن آ‌گاه‌اند. آن‌ها هستند که در هر طوفان بنیان‌افکنی می‌دانند که موضوع مهم برای حفظ و ادامه آن ارزش‌های مرکزی‌ای است که دارم. می‌توانند یادآوری کنند که اوضاع هرقدر هم سخت باشد، تغییردادن آن هستهٔ مرکزی هزینهٔ معقولی نیست. آن‌ها هستند که حتی وقتی خودم هم بنیادین‌ترین ارزش‌هایم را فراموش کرده‌ام می‌توانند به یادم بیاورند و کمک کنند که برقرار بمانم. حفظ فردیتم تا جای زیادی مدیون دوستان نزدیکم است.