آخر تیرماه
سنگینی و پیچیدگی این روز لابد تا مدتها میماند. امروز سالگرد پدربزرگ بود. سال پیش در کافه نشسته بودم، نامهٔ محبتآمیز-عاشقانهای برای دوستی فرستاده بودم و داشتم طعمش را مزهمزه میکردم که مامان زنگ زد و با آرامترین حالت قابلتصور خبر داد که پدربزرگ برای همیشه رفته. در لحظه از کافه بیرون آمدم، رفتم دنبال مامان که برویم خانهٔ مادربزرگ، حالا دیگر فقط خانهٔ مادربزرگ. امروز هم در کنار دوستی بودم و در کنار مهر دوستانه و هیجان حضورش، هرچندلحظه یکبار ذهنم میرفت به سالگرد امروز. احساس دوپارگی و اغتشاش ذهنی شدید. فکر میکنم این سنگینی و پیچیدگی این روز لابد تا مدتها میماند، دستکم تا زمانی که این داغ کمرنگ شود.
با دو-سه دوست نزدیک که حرف زدهام و اشاره کردهام که حالا درست سالگرد پدربزرگ است، هربار بلافاصله این را گفتهایم که چه سال عجیبی گذشت. حالا سالگرد پدربزرگ است اما امسال برای من غصه از مدتها قبل شروع شد، از نزدیکِ تاریخ روزی که از تخت افتاد و پایش شکست و در بیمارستان بستری شد. نمیدانم سالهای بعد هم چنین خواهد بود یا نه. نمیدانم تا چند سال قرار است آخر تیرماه انقدر آشفته و درهم و متناقض باشد.