روایت
توی سرم پر از قصه است. نمیدانم از کی، اما خیلی وقت است که بهش فکر میکنم. زندگی که میکنم، تجربه که میکنم، صدای خودم را میشنوم که تعریفش میکنم، همزمان. انگار چیزی که حس میکنم و وارد ذهنم میشود روایت است. اولین بار وقتی فهمیدم که کسی از بیرحمی فیلمساز نوشته بود، از اینکه در لحظهی رفتن، در شدیدترین تجربهها، دارد قاب میگیرد، به تصویر فکر میکند. کاش حداقل ذهنم پر از تصویر بود، تصویر نامتعینتر و سیالتر است، حداکثر اثر اراده و نگاه «من» در قاب است، اما روایت عبور همه چیز از «من» است، دیگر هیچ چیز بیواسطه یا نسبتا بیواسطهای باقی نمیماند. در روایت همه چیز از من میگذرد و متعین میشود. از بیرحمی فیلمساز نوشته بود و من فهمیده بودم همهی این سالها روایتگر بیرحمی بودم، بدون اینکه حتی نویسنده باشم. مینوشتم، هنوز هم زیاد مینویسم، اما نویسنده نیستم.
اینکه رمان خواندن را دوست نداشتم اما دوست داشتم که رمانهای زیادی خواندهام هم حتما از همین میآمد. اینکه رمانهایی را خواندهام یعنی میتوانم تعریف کنم، یعنی حالا روایتی از آن رمان دارم. حین خواندنش لذت نمیبرم، حین خواندنش به اینکه بعدا این رمان را چطور روایت میکنم فکر میکنم. اوایل که بیتجربهتر بودم، افتادم به دام نقد، حالا روایت شخصی از رمان، از فیلم، از موسیقی، بدون هیچ اصراری بر فهم و کار نظری.
هیچکس بهاندازهی معشوقجان از وبلاگ نوشتن من بدش نمیآید. مهم نیست که خودش هم مینویسد. اما خودش زیاد نمینویسد، خودش قصه «میسازد» نه اینکه همه چیز را روایت کند، نه اینکه هیچ چیز برایش تا روایت نشود وجود نداشته باشد. من که قصه نمیسازم، لابد روایتهایم باید بازتاب اطراف باشد که نمیشود، حتی حال واقعی خودم هم نیست. اطراف است که از من گذشته و تغییراتی کرده و حالا دوباره بیرون میآید. نه جهانی است که تجربه میکنم و نه جهانی است که میخواهم باشد.
در آن دورهی پوچیِ خالیِ کاملِ زندگی که نمیشد روایت کرد چون صدایی هم نبود، در آن تک لحظههایی که از آن حال بیرون میآمدم، به این فکر میکردم که چگونه میشود گفتش. بعدها تنها چیزی که از آن حال ماند روایتی بود که از آن پرداخته بودم. دوست داشتم برای آدمها تعریف کنم. حتی در افسردگی که آنقدرها خالیِ کاملِ زندگی نیست و هنوز نوری هست که بشود روایت کرد، صدایش مدام در ذهنم بود، اینکه تشنهام، روی کاناپه افتادهام ولی حتی نمیتوانم بروم لیوانی آب بیاورم، اینکه همین تقابل تشنگی و بیحالی چقدر مستاصلم میکنم و حالم بدتر میشود، میخواهم بلندتر گریه کنم. حتی از آن لحظات شور عارفانه هم روایت دارم، از اینکه کنار آن تخته سنگ از حال رفتم. از خودش نمیتوانم روایتی داشته باشم، ولی از قبل و بعدش چرا، از تن دادن به شببیداری و روزههای سهروزه. روایت همهی اینها را بارها گفتهام. چیزی نمانده که سر به ابتذال گفتن فرود نیاورده باشد.
نه اینکه فقط همهی لحظات شدید زندگیام را خواسته باشم که روایت کنم. همین روزمره، همینکه دستم میرود سمت صورتم، برای خودم غذا میکشم، مویم را شانه میکنم و... هرلحظه که آگاه باشم کسی دارد قصهاش را در سرم تعریف میکند. حتی همینحالا که این را مینویسم کسی دارد قصهی زندگی کسی را در ذهنم میگوید که همه چیز را روایت میکند. هیچ لحظهای در حال خودم نیستم، حتی حالا که مثلا به نشانهی خستگی دستم را روی چشمهایم گذاشتهام، حواسم هست که این را چطور میشود روایت کرد.
رهایی کامل نداشتن در زندگی هم تقصیر همین است. اگر توان خاموش کردن روایت را نداشته باشی، در همهی آن تجربههای معمول رهایی و از خودبیخود شدن، کسی دارد چگونگی این تجربه را روایت میکند و وقتی روایت هست حدی از هوشیاری و فاصلهی از خود باقی میماند. روایت مدام نمیگذارد هیچ چیز بیواسطه تجربه شود. هیچ چیز بیواسطه نیست. وقتی صدایی در سرم است، فاصلهای بین سارهای که تجربه میکند و آنی که میبیند و روایت میکند هست. غیر از اینکه آن سارهای که تجربه میکند نیست یا به چنگ من نمیآید. من تنها چیزی که در چنگ میگیرم، نگه میدارم و بعد یادآوریاش میکنم آن روایت است. این است که در همان حال که به رهایی نزدیک میشوم، به این فکر میکنم که این چه حسی است، صدایی سعی میکند صورتبندیاش کند و من میمانم و هوشیاری.
شاید نویسندگی انتخاب بهتری از فلسفه بود. روایت اعتیادآور است. تجربه میکنی که روایت کنی. نه به خاطر خود تجربه، برای قصه گفتن و روایت کردن. سبک زندگیام تناسبی با ایدئال زندگی نظرورزانه ندارد. من که اینطور تن میدهم و اصلا دعوت میکنم از تجربههای جدید و در هر تجربهی جدیدی آنچه میماند یا اصلا آنچه هست روایت است، باید با همهی بیاستعدادیام خودم را میبستم به نوشتن و تجربه، شاید این اضطراب روزها تمام میشد. شاید این تنش بین زندگی کردن و تجربه و آن آرزو و ایدئال زندگی نظری تمام میشد. شاید یکجا من که اینطور در حسرت هماهنگیام، زندگی و کار و فکر و دغدغهای یکی میشد.
همیشه فکر کردهام که میمیرم، اگر بدانم انتخابی چنین بنیادین اشتباه بوده. اگر بفهمم چیزی که حاضرم بقیه را فدایش کنم فلسفه نیست، حسرت نمیگذارد ادامه دهم. به زندگیام و انتخابهایم که نگاه کنم چیز دیگری را نشان میدهم. زیادی پیرم برای برگشتن و همهی زندگی را دوباره نوشتن. من زیادی زندگی کردهام. فلسفه را نگذاشتهام گوشهی طاقچه و زندگی کرده باشم. خیلی زندگی کردهام، خیلی تصمیم گرفتهام، خیلی عاملیت داشتهام و تمامش را اینطور خواندهام که برای فلسفه خواندن است. حالا اگر بدانم نبوده، باید برگردم همه چیز را از اول بخوانم، از اول بسازم. نمیتوانم، نمیخواهم، نمیشود.
بعد نوشت: دوست داشتم باور کنم که زندگی میکنم، تجربه میکنم که روایت کنم. نه اینکه زندگی و تجربه وادارم کرده به نوشتن. ولی هیچ کدام از اینها نیست، شور خلقی است که گهگاه هجوم میآورد و وادارم میکند به نوشتن و همزمان به داستان واقعی، با تن، خلق کردن.
قصه [ی واقعی] تمام شد، یا تمامش کردم. شوق نوشتن هم دیگر آنطور سرکش نیست. آرام و مطیع، نشسته در کتابخانه، در انتظار فهم لایبنیتس.