از دست دادن و ناامنی

 

معمول من این است که امنیتم را از دوستانم می‌گیرم. پس عجیب نیست که در رابطه‌ی دوستانه است که ناامنی را شدیدتر تجربه می‌کنم. حالا که به چند تجربه‌ی دردناک گذشته نگاه می‌کنم، می‌فهمم که وجه مشترک زمان‌هایی که در دوستی احساس ناامنی کرده‌ام چیست.

روایت اول، غریب است برای تعریف کردن. چون زمان زیادی از آن گذشته، از بخشی از آن. «الف» از اول راهنمایی تا دوم دبیرستان هم‌نیمکتی و نزدیک‌ترین دوست من بود. زندگی متفاوتی داشتیم، اما گوش شنوای همیشگی من بود در هزار شور و هیجان نوجوانی. هیچ وقت در گروه دوستی یکسانی نبودیم و در فعالیت‌های یکسانی شرکت نمی‌کردیم. اما برای من روشن بود که همیشه می‌توانم از همه چیز برایش بگویم. زمانی گروه دوستی‌اش برایش جدی‌تر شد و همزمان از من فاصله گرفت. جایی رسید که من دیگر دوستی‌اش را نداشتم. ناآرامی آن دوران را به یاد دارم. حال بدم از دیدن آن جمع دوستی در مدرسه - حریم دوستی قدیم ما- بود. شاید چنان یادم نمی‌ماند که این روایت را تعریف کنم اگر دو ماه پیش با «شین»، که در جمع دوستی آن سال‌های «الف» بود، شبی در سفر از آن روزها یاد نکرده بودیم. در سرهای سبک‌شده‌ی نیمه‌شبِ سفر، نوبت به «شین» رسید که از من بپرسد: «هنوز بابت تمام شدن دوستی‌ات با «الف» از من دلخوری؟» «شین» زیادی دل‌رحم است که بعد از ۱۶ سال این را می‌پرسد. اما من هم چنان پرم از دوستی و چنان زجری می‌کشم از تمام شدنش، که این سوال بعد از ۱۶ سال معنی می‌دهد. امشب تولد «شین» بود. در نیمه‌ی مهمانی «الف» غافلگیرانه رسید، حتی نمی‌دانستم تهران است. در آغوشش که گرفتم چند دقیقه‌ای اشکم بند نمی‌آمد. و فکر می‌کنم این زخم کهنه نمی‌شود.

باید از روایت دوم و سوم و چهارم بگذرم. روایت اخیرتر مربوط به «او که حالا نیست» است. در دوستی‌ام با «او که حالا نیست» احساس امنیت کاملی داشتم. چیز زیادی از زندگی شخصی هم، مگر آن بخشی که با هم می‌گذشت، نمی‌دانستیم. و من مطمئن بودم که نمی‌خواهم بیشتر بدانم. دیدارهایمان اغلب در یک مکان اتفاق می‌افتاد. هیچ قراری نبود. این‌طور پیش رفته بود. هر اتفاق دیگری را در دوری‌مان مؤثر بدانم، برای خودم روشن است که روزی احساس ناامنی کردم، که در جایی که حریم که گویی حریم دوستی‌مان شده بود، با بخشی از زندگی شخصی‌اش مواجه شدم که مالِ من نبود، از من دور بود و نمی‌توانست مالِ من باشد. دیگری‌ای را در حریم دوستی‌مان می‌دیدم. نمی‌خواستم چیزی از باقی زندگی شخصی‌اش بدانم؛ و نه تنها جلوی چشمم بود، بلکه در حریم دوستی‌مان بود.

 

حالا برای دوستی‌ام با «رفیق آرام» نگرانم. دقیق‌تر: احساس ناامنی می‌کنم. حضور غیر را در حریم دوستی‌مان حس می‌کنم و این ناامن‌ام می‌کند. آدمی که احساس ناامنی می‌کند، نمی‌تواند دوست خوبی باشد. من شخصیتی که احساس ناامنی می‌کند را دوست ندارم. از دور که نگاه کنم، جایی برای ناخشنودی نیست. و بسیار فکر کردم که بیابم منشاء این حس ناخوشایند ناامنی کجاست. دیدم در همین است. در این‌که این‌بار، دیگری نه در زندگی شخصی او یا من، نه در گروه‌های دوستی متفاوت‌مان، نه در فعالیت‌های حرفه‌ای بی‌ربط‌مان، بلکه وسط حریم دوستی ماست. و این وضعیت من را آشفته کرده.  

روایت سیار

 

این آسیب‌دیدگی، زودرنج و حساس و کم‌تحمل‌ام کرده. مدام بغض دارم و دلم می‌خواهد غر بزنم. اغلب غرها را برای «ناصح» می‌نویسم. گاهی جواب می‌دهد «حق داری». به نظرم این وقت‌ها بیشتر می‌رود در نقش حرفه‌ای‌اش. وگرنه اگر من حق دارم، بگو یکی بیاید این حق را به من بدهد: روزانه دو ساعت بیاید مرا بغل کند من گریه کنم. ندارم دیگر، «حق» ندارم. غر دارم، ولی حق ندارم.

بخشی از بداخلاقی را به «رفیق آرام» منتقل می‌کنم، با بقیه سعی می‌کنم کمابیش معقول رفتار کنم. امروز آمد دنبالم که برویم کافه‌ی همیشگی، من چند ساعت بشینم کار کنم. از روزی که پایم آسیب دیده و حتی چندی قبل از آن «رفیق آرام» را ندیده بودم. برعکس سال پیش که من ویرانه بودم و او از نزدیک‌تر از همه، کل روال را دیده بود. در راه خندیدم که نمی‌دانم امسال بدبخت‌ترم یا سال قبل همین موقع. برایش امیدوارکننده بود که خودم را در وضعی می‌بینم که همین را بپرسم. همان روز آسیب قرار داشتیم با «رفیق آرام» و «زلفون گاهی کمند». آن‌ها نه تنها به قرارشان رسیدند، بلکه روز بعد هم دوباره همدیگر را دیدند. این‌که می‌گویم زودرنج شده‌ام، یعنی به چنین قرار دوستانه‌ای حسودی می‌کنم و بغضم می‌گیرد. حالم که خوب باشد، اصلاً چنین لوسی‌ای را تحمل نمی‌کنم.

چند روز قبل تولد «نزدیک‌ترین» بود. شب قبل از تولدش، نشسته بودم در اتاقم گریه می‌کردم که نمی‌توانم حتی تا سر کوچه بروم چیزی که می‌خواهم برایش بخرم. قرار گذاشتیم و همدیگر را دیدیم، حالم بهتر شد. زیادی حساس و نازک‌نارنجی شده‌ام. دلم کوچک شده.

می‌دانم این روزها اشکم دم مشکم است و مترصد فرصتی که بجهد بیرون، آبرویم را بریزد. دوشنبه با «آقای سیبیل و کلاه» رفتم دکتر. دیدم نمی‌خواهم ریسک کنم با خانواده بروم و اگر نیاز به جراحی بود جلویشان بزنم زیر گریه. با «آقای سیبیل و کلاه» رفتم، به سابقه‌ی هم‌حسی‌های زیاد در آن آلمان لعنتی. فکر کردم این سابقه باعث می‌شود اگر نتوانستم تحمل کنم، با شرم کمتری رها کنم  به غر زدن و گریه کردن. اما نشد. رفیق‌مان چنان پر بود از معشوقی و عشقی که اصلاً روی آسمان‌ها بود و گوشش چیز دیگری نمی‌شنید. فقط هم این نیست. در همان آلمان لعنتی، یک‌بار که درددل می‌کرد از تهران و از دوری از تهران، داد زده بودم که خودش را جمع کند. همین شده پررنگ‌ترین تصویری که از من دارد: کسی که نه وا می‌دهد نه می‌گذارد کسی وا بدهد. طبعاً کسی که چنین تصویری از آدم دارد، نمی‌هلد که آدم جلویش وا بدهد.

شاید هم تقصیر «آقای سیبیل و کلاه» نیست. دوستی که خیلی نزدیک نیست و فقط از روایت‌هایمان همدیگر را می‌شناسیم، یک‌بار برایم نوشته بود «عین آن احساس‌پوشی‌ای که در نوشتنت دیده‌ام در «رخ‌ساره‌»ات هم می‌بینم». اشتباه نکنید، کلام عاشقانه‌ای نیست. من اصلاً یادم نبود که چنین چیزی برایم نوشته شده، همین دو روز پیش در ای‌میل‌هایم دنبال چیزی می‌گشتم که پیدایش کردم. هم‌زمانی خوبی نبود. یادآوری این‌که چطور دیده می‌شوم. رفیق دیگری هم چندی قبل، بعد از خواندن «سفرنامه در چهارده قطعه» گفته بود که فرق کرده‌ام، انتظار انقدر شدیدنویسی از من نداشته. لابد از دور چنین‌ام. وگرنه بعید می‌دانم کسی که هرروزِ سفر برایش سفرنامه گفته بودم، تعجب کرده باشد از شدت آن نوشته‌ی بعد از سفر.

 

چهار-پنج روز را در این ده روز بعد از آسیب رفته‌ام کافه‌ی همیشگی، طبعاً با کمک دوستان. کافه و کارکنانش یک‌طور شگفت‌انگیزی موافق طبع من‌اند. همزمان که حس آشنایی کاملی دارم، هیچ صحبت اضافه یا نزدیکی بی‌مورد یا اشاره‌ی بی‌ربطی ندیده‌ام. حد نگه‌دارند ولی نه آن‌طور که آدم احساس غریبگی کند. این چند روز، بعد از این‌که هرکدام جداگانه ابراز ناراحتی کرد‌اند، بدون هیچ صحبت اضافه‌ای، کمک کرده‌اند که راحت‌تر بگذرد. از معدود جاهایی است که نگران «نگاه» نیستم، با این‌که گاهی هرروز می‌بینم‌شان و می‌بینندم. 

پختگی

 

پختگی برای من اسم رمز است، برای آن‌چه تلاش کرده‌ام و دوست‌داشته‌ام که باشم. و البته بسیاری مواقع آرزو کرده‌ام که طرف مقابل چنین می‌بود.

۱. چند شکاف است که آدم پخته از آن‌ها پرهیز می‌کند یا اگر عمیق شوند، فرار می‌کند. از آن‌ها است، شکاف بین داشتن چیزی/کسی آن‌طور که می‌خواهی با آن‌طور که حاضر است و ممکن است باشد. به گمانم سر به ناپختگی می‌زند اگر به خاطر خواستن زیاد، رضایت دهی به حداقلی و فکر کنی که کمی داشتن از آن‌چه می‌خواهی، بهتر از هیچ نداشتن است. هم درباره‌ی حد بودن و هم نوع بودن، تا جایی می‌شود بر سر خواست‌ها مذاکره کرد و به تعادلی رسید، اما اگر شکاف زیاد باشد، آزار مدامی خواهد بود. گاهی از خامی و ناتوانی است که کلاً نمی‌گذری، وقتی نمی‌توانی آن‌طور/آن‌قدر که می‌خواهی داشته باشی.

۲. شکاف دیگر، که کمتر هم بدیهی است، شکاف بین حد/نوعی از رابطه با دیگری است که تصدیقش می‌کنی با آن‌چه در عمل هست. مثلاً اگر پیش خودت یا نزدیک‌ترین‌هایت، مدعی هستی که با فلانی چنانی که گهگاه در حضور خوش‌بگذرانید و درگیری حسی جدی نیست، اما در عمل در غیاب هم مستقیم و غیرمستقیم سراغش را می‌گیری، درگیر چنین شکافی هستی. چنین شکافی آزارنده است و فکر می‌کنم اقتضای پختگی پرهیز از آن است. آزارنده است چون اعتراف نکردن و به رسمیت نشناختن حد بالاتر رابطه، در حالی که شواهد عملی متعددی هست، توقعاتی ایجاد می‌کند که مشروعیت گفته شدن ندارند، اما در عمل هستند و آزار می‌دهند. نه مجازی بگویی چه توقعی داری، و نه آن‌قدر دوری که توقعی نداشته باشی می‌رسی به وضعیت «مرا نه زهره‌ی گفت و نه صبر خاموشی».

۳. من ناپختگی شدیدی می‌بینم در این‌که اگر ناراحتی شدیدی پیش آمد، به جای اعلام روشن دلخوری، رفتار مذبذب نشان داده شود. هرقدر هم موضوع و دلیل ناراحتی برای خود شخص بدیهی باشد، دلیلی ندارد که برای طرف مقابل هم واضح باشد که دلخوری‌ای پیش آمده. اگر انقدر بزرگوارید که بگذرید، احسنت، خیلی پخته و محترمید. اما اگر نمی‌توانید بگذرید، در سکوت بداخلاقی کردن، با این تصور که طرف مقابل می‌فهمد که این بدخلقی عکس‌العمل/مجازات فلان رفتارش است، برخوردی کودکانه است. و بدتر است اگر دلیل ناراحتی‌تان را نگویید، تا زمانی که بدخلقی‌تان طرف مقابل را به تنگ بیاورد و اعتراض کند.

برای بسیاری این روشن است که زمانی که طرف مقابل ابراز ناراحتی می‌کند، بهترین وقت برای حرف زدن از ناراحتی‌های خود نیست. این اصل را باید به این گسترش داد که اگر طرف مقابل از بدخلقی (که در ذهن‌تان نتیجه‌ی اجتناب‌ناپذیر رفتار اوست اما روشن نگفته‌اید) به تنگ آمد و اعتراض کرد، اعتراض متقابل و آن‌گاه گفتن از دلیل ناراحتی اولیه، کار خوشایندی نیست.

خوشایند نیست که به جای این‌که کلاً (و ترجیحاً با کلامی روشن) بروید، یا ناراحتی‌تان را به روشنی (و ترجیحاً با آرامش) بیان کنید، یا با بزرگواری ببخشید، با رفتاری نه کاملاً پس‌زننده، و نه به حد قبل دوستانه، بخواهید همزمان که طرف مقابل می‌ماند، متوجه ناراحتی ابرازنشده‌تان شود.

۴. گرچه اعلام ناراحتی، بهتر از بدخلقی است، اما برخی از دلایل ناراحتی است که گفتن‌شان در واقع تف سربالا است. به گمانم آدم پخته، همان‌قدر که تلاش می‌کند از موقعیت‌های شدیداً تلخِ ناگهانی اجتناب کند، همان‌قدر هم هوشیار است که اگر چنین موقعیت‌هایی پیش آمد، بهتر است که بگذرد و درباره‌شان حرف نزند، برخی چیزها هم‌زدن ندارد.

تعریف روشنی از چنین موقعیت‌هایی ندارم، اما مثال‌هایی هست، مثلاً اگر کسی در دیداری دچار حمله‌ی عصبی شد، اگر ناگهان شروع کرد از ناراحتی‌های قدیمی‌ای گفتن که هیچ‌وقت دیگری از آن‌ها حرف نزده، اگر کسی ناگهان دلخور شد و در خود رفت و غیرقابل‌معاشرت شد، اگر کسی ناگهان با شدت شروع به گریه کرد و... اگر خودتان یا طرف مقابل‌تان مدام در چنین شرایطی قرار می‌گیرید، البته باید فکری کنید و راه‌حل اساسی پیدا کنید، اما اگر در طول آشنایی بلندمدت باری این اتفاق افتاده و رابطه در کل برای ادامه می‌ارزد، اشاره نکردن به تک اتفاق شدید و نامطلوب معقول‌تر است. تجربه‌ی من می‌گوید که همه‌ی طرفین در چنین شرایطی اشتباهات شدیدی داشته‌اند و در عین‌حال همگی تلاشی کرده‌اند برای جبران کردن اشتباهشان. کسی که در چنین شرایطی خود را محق‌تر و دیگران را مقصرتر می‌داند، تلخی این اتفاقات را در دل نگه می‌دارد و آن را ابراز می‌کند،‌ احتمالاً آدم پخته‌ای نیست. و اوضاع بدتر است  اگر چنین اتفاقاتی روی کل رابطه برای همیشه تاثیر بگذارد.

 

 

آسیب

 

بار دوم است که آسیب نسبتاً شدیدی را تجربه می‌کنم. بار قبل، در تلاش برای رسیدن به انتهای مسیری سخت و جذاب، تعادلم را از دست دادم و روی دستم افتادم، دقیق‌تر، روی آرنجم. این‌بار درست در ابتدای تمرین، و در مسیر به اصطلاح گرم‌کردنی بود که بی‌تعادل افتادم، روی مچ پای چپ. در هر دو بار، حس‌هایی مشترک بود: ناباوری که انقدر مفت چنین آسیب جدی‌ای دیده‌ام. آدم باورش نمی‌شود که انقدر سریع و بی‌دلیل اتفاقی پرتبعات افتاده. و سرزنشی در فضا هست: از تو که بی‌دقت افتاده‌ای (در هر تمرین ده‌ها بار از ارتفاع می‌افتیم، کنترل‌شده و بدون آسیب و یک‌بار از صدها بار هم ممکن است چنین شود)، از مربی که زودتر احتمال آسیب را حدس نزده و مسیر را عوض نکرده و... سرزنش‌های بی‌دلیل.

در لحظه‌ی پس از آسیب، خصوصاً اگر کسی که آسیب دیده مشتری نسبتاً قدیمی سالن باشد، فضا حالتی خاص می‌گیرد: یک بسیج همگانی برای روحیه دادن و کمک کردن. این‌بار دردم در لحظه‌ی افتادن چنان شدید بود که تا چند دقیقه‌ی اول نمی‌فهمیدم دقیقاً در اطرافم چه می‌گذرد. دستم را گذاشته بودم روی صورتم و تندتند نفس می‌کشیدم که درد کمتر شود. چند دقیقه‌ای گذشت تا هوشیارتر شدم. چشم‌هایم را که باز کردم، مربّی خودم با نمک و آب‌قند بالای سرم بود، دو مربی دیگر، کفش‌هایم را درآورده بودند و پایم را یخ‌پیچ کرده بودند، چهارمی هم صورتم را نوازش می‌کرد که چیزی نشده. بچه‌ها هم دور و برم بودند که روحیه بدهند و بخندانندم. در لحظه‌ای که ناباوری و سرزنش خود شدیدترین احساس است، بهترین چاره همین شلوغی اطراف است. اگر این حد از مهربانی اطرافم نبود، عصبانیتم از خودم، فشار بیشتری از آسیب می‌آورد.

بار قبل که آسیب دیدم، تقریباً موفق بودم در این‌که کسی از نزدیکانم موضوع را نفهمد. زندگی با یک دست سخت است، اما آنقدرها پیچیده نیست که از پسش برنیایی. اما با یک پا، عملاً استقلالت را از دست می‌دهی. از همان ابتدا مجبور شدم خبر دهم که بیایند بیمارستان دنبالم. دیگر مثل بار قبل حتی خودم نمی‌توانستم تا اتاق عکس‌برداری بروم. حالا برای هر کار کوچکی به کمک دیگران نیاز دارم.

آدم سالم حواسش نیست که زندگی‌اش چقدر جزئیات دارد، فقط وقتی مجبوری برخی جزئيات را حذف کنی و برخی دیگر را با شرمندگی از اطرافیان بخواهی، می‌فهمی چقدر زیادند. در چند دقیقه‌ی قبل از خواب، باید جداجدا بخواهی که بطری آب کنار تختت بگذارند، اسپری آسم‌ات را بیاورند، گوشی و لپ‌تاپ را بزنند به شارژ، رمان محبوبت را بگذارند کنار سرت، زاویه‌ی زیر پایت را تنظیم کنند و... و اگر نصف شب چیز کوچکی بخواهی، در حد این‌که مسکن از روی میزی که کنار تختت گذاشته‌اند که همه چیز در دسترس باشد، افتاده باشد و بخواهی برداری، یا باید برای یک چرخش ساده چند دقیقه انرژی بگذاری و بعد درد شدیدی تحمل کنی، یا دوباره کسی را صدا بزنی که بسته‌ی قرص ده سانت آن‌طرف افتاده را به دستت برساند.

در وضعیت آسیب، تبعات برخی چیزها چند برابر می‌شود و باید محاسباتت را تغییر دهی. مثلاً، اگر در آخرین باری که به سختی خودت را به دست‌شویی رسانده‌ای، یادت برود که همان‌ وقت مسواک هم بزنی، تمرکز و تلاش یک‌ساعته‌ی دیگری برای این کار لازم است. این است که مجبوری حواست را بیشتر جمع کنی یا از خیر برخی چیزها بگذری. وسط فشار، تمرکز کردن بر انجام دادن منظم همه‌ی کارها با هم سخت‌تر می‌شود و همزمان هر اشتباه و فراموشی‌ای سخت‌تر جبران می‌شود.

چند ماه نگذشته از وقتی که مادر در وضعیت نزدیک به استراحت مطلق بود و من پدر سعی می‌کردیم کمکش کنیم که کمتر سخت بگذرد. وضع من آن‌قدر‌ها بد نیست، احتمالا از چند روز دیگر، می‌توانم با کمک عصا حرکت کنم. این تجربه‌ی معکوس نزدیک، روی حال فعلی‌ام تأثیر می‌‌گذارد. از یک طرف حالا می‌فهمم که در مراقبت از مادر حتی وقتی سعی می‌کردم همه‌ی جزئیات مورد نیاز را حدس بزنم، چقدر چیزهای کوچک زیادی بوده که از آن‌ها بی‌خبر بوده‌ام. از طرف دیگر، به تجربه‌ی بی‌واسطه می‌دانم که کسی که مراقبت می‌کند ترجیح می‌دهد که همه‌ی خواسته‌های کوچک هم گفته شوند، تا از زحمت حدس زدن معاف شود، مضاف بر این‌که انجام کارهای کوچک برای کسی که مراقبت می‌کند سخت نیست. با این‌که این را می‌دانم، در خواستن هر چیز کوچکی عذابی است. شاید تفاوت این باشد که چند ماه قبل، من سی‌ساله‌ی سالم و ورزشکار مراقب مادر شصت‌ساله‌ام بودم و حالا پدر و مادری که درگیر مسائل سلامتی خودشان هم هستند، باید از من مراقبت کنند، شرمندگی‌ای در این حال هست که قابل توضیح نیست. از دیروز بارها به این فکر کرده‌ام که کاش این دو هفته خواهرم تهران بود. نه این‌که این درخواست‌ها از او کمتر سخت بود، ولی حداقل نگرانی اضافه‌ای برای فشار بیش از حد به پدرومادر را نداشتم.

 

سخت‌ترین جنبه‌ی مراقبت کردن/شدن از بین رفتن حریم خصوصی است. بر سر مراقبت از مادر بود که بیش از هر زمان دیگری حس کردم من در خانه‌ی پدر و مادرم مهمانم و باید مراقبت باشم حضورم در حدی باشد که حریم شخصی‌شان ناخواسته آسیب نبیند. مراقبت کردن/شدن، نگاه مدام یکی به دیگری است، گوش به زنگ بودن دائم، هر لحظه باخبر بودن از دیگری. چنین چیزی برای من ترسناک است. هیچ وقت دیگری غیر از مراقبت و پرستاری خودم را در چنین شرایطی ندیده‌ام. حریم خصوصی که نباشد خیلی چیزهای دیگر هم از بین می‌رود، حق در خود بودن، افسرده بودن، بداخلاق بودن و... مجبوری برای حال دیگری چه مراقبت‌گر باشد و چه مراقبت‌شونده همیشگی ماسکی بر چهره داشته باشی. 

سفرنامه در چهارده قطعه

 

 

رفته بودم به مکانی که هر خیابانش جلفا بود و سرد بود. روز و شبی «در چراغ سرخ جهان» دویده بودم دیوانه‌وار. صبح «خورشید می‌شتافت   تو را می‌آوردند» دویده بودم شاید ماهی سالی بعد نزدیک‌تر باشیم. اما «می‌آوَرانی‌اَم در پیش خویش و بعد از خویش می‌رَوانی‌اَم». روانده بودییَم و فرار کرده بودم به دریاچه، از دوری، از نرسیدن. فریاد زدم که «من اهل هند رفتن و این حرفها نیستم». از میانه‌ی کلیسای در دریاچه محصور فریاد زدم که «پُرَم من از تو چنان پُر که دیگرَم به دیدن جسمانی تو هیچ نیازی نیست». راه می‌رفتم در کوچه‌های مثل جلفا، در پله‌های هزاران هزار، در سیاه‌چال صومعه، در میدان مکرر که «دیگر نیاوَراندم او سوی تو». حالا که دورتر رفته‌ای، صدبار دوره کرده‌ام هر بوسه‌ای که اگر نبود، من نبودم، من من نبودم. تو می‌دانی که «اگر نبوسی‌ام  من در گذشته هم نبوده‌ام». هزار سال در هزار شهر تنها گشته‌ام، با حسرت کاش بودی گشته‌ام. هزار سال جز در خواب نبوده‌ای و من «وقتی که پرواز می‌کنم می‌خوابم   آواز هم که می‌خوانم می‌خوابم». من هم نیستم اگر خوابم نبینی. و هر بار که می‌نوشم، در هر غم شراب سرخ تو هستی، حتی اگر خوابم نبینی، «خوردم به خواب دوش مرا خواب خورده‌ای». حالا که در شهر مثل جلفا مانده‌ام همین‌جا «من را بخوابان». در آشوب این روزها که تمام نمی‌شود، که نه نزدیک می‌شوی و نه دورتر، حالا که «من از تو می‌رَوم و و تو می‌رَوانی‌اَم»، «از پشت سر بیا و نگاهم کن   و روز و شب نگرانم باش   آنگاه  بی‌دغدغه مرا بمیران این‌جا همین‌جا».

سفر

 

از چند ساعت قبل از سفر، روشن بود که دیگر به دلیل ناخوشایند این سفر (که به هرحال انتخاب خودم است) فکر نخواهم کرد. از همان غر مختصری هم که پیشتر درباره‌ی این سفر زده‌ام ناراضی‌ام، با این‌که می‌دانم آن غر هم معلول حال ناخوشی بود که خود از شرایط دیگری پدید آمده بود.

این سفر با سبک معمول سفرهای تنهای خودم پیش رفت. این‌که اولاً قبل از سفر با دوستی که قبلاً به این شهر نرفته قرار بگذارم برای فرستادن سفرنامه‌ی زنده در لحظات سفر، هر دم که چیزی را حس می‌کنم. این‌طور سفرنامه‌گویی، هم پیوندم را با کسی که در حال از من دور است قوی‌تر می‌کند و هم جزء لازم است برای این‌که سفر، سفرِ من شود. کار دیگرم قبل از سفر خواندن سفرنامه‌ها است، یا اگر دوست نزدیکی قبلاً به آن سفر رفته باشد، پرسیدن از مکان و فضایی که از آن خاطره دارد. دوست دارم همان‌طور که خاطره‌ی خودم را می‌سازم، دنبال رد پای خاطرات افراد بروم. البته متاسفانه (و حقیقتاً از این موضوع ناخوشنودم) وسواسی دارم در دیدن مکان‌های مشهور خصوصاً تاریخی شهرها. اما معمولاً با سرعت و در چند ساعت همه‌ی آن‌ها را می‌گذرانم تا برسم به تجربه‌ی شخصی از سفر.

این بار هم سفرنامه می‌گویم، زنده و اغلب صوتی، گاهی تصویری ضمیمه‌اش می‌کنم. از آن‌چه در لحظه می‌بینم و حس می‌کنم، می‌گویم. احتمالاً در این سفر شرایطم طوری است که بیشتر از احساسات شخصی خواهم گفت. دیروز به محض رسیدن، در شش ساعت اغلب مکان‌های مشهور شهر را گشتم و بقیه‌ی سفر را گذاشته‌ام برای تجربه‌ی شخصی. فقط یک‌جا در این مکان‌های مشهور، حالی شخصی بود. نشسته بودم در میان مسجدی و فضا معلق شده بود. تقریباً هیچ کس جز من آن‌جا نبود. محوطه‌ای بسته بود که دورتادورش حجره بود و یک‌طرف مسجد. در میان حیاط مرکزی حوض بود و اطرافش درخت. نیمه‌تاریک بعد از غروب بود که به مسجد رسیدم و نشستم و در فضایش آرام گرفتم.

عجیب‌ترین تجربه‌ی این سفر، خانواده‌ای است که مهمانشان هستم. مهربانی غیرقابل‌انتظاری نسبت به من که کاملاً برایشان غریبه‌ام دارند. علاقه‌مند به معاشرت‌اند و بخشی از روز را به گپ زدن میان غذا پختن و غذا خوردن می‌گذارنیم.

 

از دیشب مریضی‌ام شدیدتر شده. امیدوارم خیلی پیچیده نباشد. سرفه‌های قطع‌نشونده و تنگی نفس شدید دارم. فکر کرده بودم امروز را بروم خارج از شهر اما بعد دیدم برای نجات بقیه‌ی سفر بهتر است امروز را مطلقاً استراحت کنم. سختم است و باورم نمی‌شود که در سفر تنهایی باشم و یک روز تمام در خانه بمانم. به نزدیک‌ترین غر زدم و دو حرفش آرامم کرد. اول از این گفت که این تن دادن به مریضی چطور می‌تواند بخشی از تجربه‌ی سفر باشد و اتفاقاً آدم پرسفری که خودش است در چندین سفر تن داده به چند روز بها دادن به مریضی. و بعد در خجالتم از این‌که وقتی در خانه‌ام، خانواده‌ی میزبان به زحمت مدام می‌افتند در پذیرایی، خندید که اگر ما هم مهمان داشتیم، همین کار را می‌کردیم و زمین گرد است. عجالتاً متقاعد شده‌ام. امیدوارم از فردا شروع کنم به ادامه‌ی سفر، آن‌طور که من بلدم سفر کنم.