نامه؛ عشق همواره در مراجعه است.

 

عادت سال‌های دور برگشته. مدتی است که متوجه بازگشتش شده‌ام، اما در این چند روز که ذهنم مشغول‌تر و دلم ناآرام‌تر بوده، تکرارش بیشتر توجه‌ام را جلب کرده. چند سال پیش عادت داشتم که در ناآرامی‌های لحظه‌ای اسمت را صدا بزنم. چندبار پشت سر هم. حتی وقتی که دیگر نبودی، یعنی مدتی که دوستی‌مان به کُما رفته بود. این حال آن‌قدر شدید بود، که وقتی چند روزی در آن شهر غریب مهمان دوستی شدم، لازم شد برایش توضیح دهم که آن‌چه مدام زیر لب می‌گویم، نام معشوقی است و نه ذکری یا دعایی. آن روزها حتی با هم حرف هم نمی‌زدیم.

می‌دانم که هفته‌ی ناآرام و پرنگرانی‌ای پیش رویم است تا تکلیف موضوعی که یک‌سال است درگیرم کرده، بالاخره مشخص شود (همین را هم که می‌نویسم می‌ترسم که این بی‌تعیّنی بیشتر ادامه پیدا کند). و به گمانم تعدد بارهای صدا کردنت در این یک هفته بیشتر خواهد شد. باید مراقبت بیشتری کنم که اطرافیانم را با ذکر مدام یک نام، بلند و آرام، متعجب نکنم.

یادم نیست کدام دوستی بود که با دیدن این حال، گفت که حسودی‌اش شده به داشتن چنین معشوقی. زهرخند زده بودم. آن روزها در حالی نبودیم که حسادت به رابطه‌مان معقول باشد. و این روزها فکر می‌کنم که داشتن همراهی مثل تو خوشی ناب و نایابی است.

دوست ندارم برای امر محتوم غر بزنم. هیچ وقت شنوای خوبی نبوده‌ام برای کسی که معشوق/دوست/یارش کنارش نیست و مدام ابراز دلتنگی می‌کند. این را هم می‌دانم که انتخاب کرده‌ایم که باوجود فاصله و این‌که می‌توانستیم بی‌هیچ مانعی برویم، بمانیم و آگاهم به مزیت‌هایی که این فاصله برای‌مان داشته. در این یک‌سال که همراهی مدامی کرده‌ای، از دشواری‌های بسیاری حرف زده‌ایم و گاهی پیشنهاد‌هایت، گاهی شنیدنت، گاهی ابراز دوستی و... آرامم کرده. اما در این روزها، در این یک هفته‌ی لعنتی، ناآرامی‌ام چیزی نیست که با حرف معقولی بشود آرامش کرد. اصلاً آرام‌شدنی نیست. فقط اگر حضورت بود، می‌شد راحت‌تر تحمل کرد.

هیچ‌وقت دلم نخواسته در مورد تو، غر بزنم که نیستی. فکر می‌کردم تکرار بدیهیات معنا و فایده‌ای ندارد. کیست که دوست‌تر نداشته باشد، کسی که دوستش دارد کنارش باشد، کیست که در دوری خاطرات مشترک را متدام مرور نکند. و این هم هست که اتفاقاً با هم بودن‌مان در دوری، برای من دارایی‌ای منحصربه‌فرد و بسیار شخصی است. اما حالا، در این روزها که ناآرامم، با همه‌ی آگاهی‌ام به معنای دور بودنمان، نمی‌توانم نسوزم از حسرت این‌که این‌جا نیستی، همین یک خیابان بالاتر. 

سالگرد

 

یک سال گذشته، از چی، نمی‌دانم؛ دقیق‌تر بگویم: نمی‌توانم تصمیم بگیرم از کدام یک از اتفاقاتی که یک سال از آن‌ها گذشته بنویسم. حدود یک سال پیش، چند اتفاق تقریباً همزمان پیش آمد. این‌که امروز که دقیقاً سالگرد یکی از آن‌ها است، درباره‌ی آن دوران می‌نویسم، از این‌جا می‌آید که ناصح درمیان صحبت‌هایمان، ناگهان تشابهی دید بین زمان‌های مختلفی که من در قبض شدید بوده‌ام و تصمیم گرفت اتفاق خاصی را مقصر اصلی اعلام کند. همین‌که ناظری خارجی این اتفاق خاص را مهم‌تر دید، بهانه‌ای می‌دهد که از همین‌جا شروع کنم، به جای سردرگم ماندن در کلاف مبهم تصویرهای متعدد ذهنی.

یک سال پیش، در چنین روزی، کسی مرد که دوست نزدیکی به من نبود. من انتظار نداشتم مرگش حالم را دگرگون کند و حاضر نبودم مدتی بهلم به شوکِ نیستْ شدنِ ناگهانی‌اش. ناصح یادش بود، و من حتی یادم نبود که برایش تعریف کرده‌ام، که حدود هشت سال پیش هم، یکی از شدیدترین قبض‌های زندگی‌ام را تجربه کردم، بعد از خودکشی ناگهانی کسی که نزدیک نبود اما موقعیتی شبیه من داشت. تقریباً هم‌سن بودیم و علایق مشترکی داشتیم. «مرگ ناگهانی شخصی هم‌سن که گرچه آشنا است، اما خیلی نزدیک نیست.» این ظاهراً آن ترکیبی است که من برابرش بی‌دفاعم و در مواجهه با آن تا مرز فروپاشیدگی می‌روم. قبلاً تلاش کرده‌ام توضیح دهم که چه چیزی مرگِ آشنایِ غیرِ نزدیک را چنین سنگین می‌کند. سنگینی مرگِ شخصیْ هم‌سن، احتمالاً روشن‌تر از آن است که نیاز به توضیح داشته باشد.

اما این حادثه، چیزی را در من تغییر داد. اوّلین، نزدیک‌ترین یا حتی شدیدترین مواجه‌ام با مرگ نبود؛ اما به گمانم بعد از این بود که چونان دانسته‌ای همیشگی و قلبی، چیزی که آگاهی وجدانی به آن دارم، برایم روشن شد که هیچ وضع یکسره و قطعاً بدی، که هیچ خیری در آن نباشد، یا نتوان آن را به گونه‌ای تغییر داد که خیر از آن بزاید، وجود ندارد، مگر مرگ. بعد از اتفاق بود که چند شکست شدید در زندگی‌ام پیش آمد. منِ سابق، نمی‌توانست چنین صبر و تحملی داشته باشد برابر چند بار امیدوار شدن و ناامید شدنش خصوصاً در زندگی حرفه‌ای و تحصیل. اما من هربار فکر کردم که شاید این شکست بتواند غیرمستقیم به موقعیت بهتری منجر شود. هیچ وقت هم این افتاق نیفتاد، یعنی نتوانستم از هیچ شکستی پیروزی‌ای بزایانم، اما انگار در این یک سال صبر و امید (و نه لزوماً خوش‌بینی) در من درونی‌تر شده.

در پی آن مرگِ دور و بعد مسئله‌ای که خانواده‌ام را شدیداً متأثر کرد و کمی بعدتر بیماری دشوار یکی از نزدیکانم و چند اتفاق دیگر، به قبض کاملی رفتم. فکر می‌کردم رفتارم عاقلانه و بالغانه است که حالم را برای اطرافیانم توضیح می‌دهم و می‌گویم نیازمند چه نوع همراهی‌ای هستم، و دلگرم بودم که می‌گفتند می‌فهمند. اما در همین دوران قبض، یکی از تا آن زمان امن‌ترین روابطم را از دست دادم. به چشم من، من آن رابطه‌ی خاص را که شدیداً وابسته‌اش بودم، برای همیشه از دست دادم، گیرم آن شخص را هنوز در جایی دیگر در زندگی‌ام داشته باشم. آن روزها فکر می‌کردم این بدآوردن بزرگی است که در چنان شرایطی که معلول تصادف کور طبیعت بود، کسی که تا آن زمان نزدیک بود، با اراده‌ی انسانی حالم را بدتر کند. اما شاید همین نحوه‌ی تمام شدن آن رابطه باعث شد، وابستگی‌ای که تا پیش از آن هم، در خودآگاهی‌ام برایم نگران‌کننده بود، محو شود. این اتفاق ناگهان نیفتاد. تا مدتی آمد و رفت داشت. تا مدتی گویی دنبال جایگزینی می‌گشتم برای آن حد از امنیت و حتی وابستگی. با این‌ حال، مدتی که گذشت، دیدم بدون چنین وابستگی‌ای، به طور کلی به هرکسی در جهان، چقدر آرام‌ترم. دیدم اصلاً دیگر نمی‌توانم تصور کنم که امنیت ذهنی‌ام انقدر وابسته به دیگری باشد. دیدم همیشه شعار می‌دادم که زندگی‌ام به حد کافی غنی است که شادی و آرامشش وابسته به یک شخص نباشد، اما فقط مدتی است که واقعاً چنین شده. دیگر حتی نمی‌توانم تصور کنم که چگونه زمانی آن حد از امید و وابستگی به یک انسان دیگر در من بوده.

و همین حدود یک سال پیش بود، که درگیر کار نامطلوب ولی ضروری و شدیداً اضطراب‌آوری بودم و بعد از آن شاهد شکست خوردن تلاش‌هایم بودم. آن روزها هنوز فکر می‌کردم وقتی در شرایط دشواری هستم، غر زدن طبیعی است و اعتراض و عصبانیت از کاری نامطلوب، قابل قبول است. اما حالا دیگر برایم چنین نیست. دوست ندارم درباره‌ی کارهایِ لازمِ دشوار غر بزنم. دوست ندارم درباره‌ی اجتناب‌ناپذیرها مدام اعتراض کنم.

به یکسال گذشته که نگاه می‌کنم، به نظرم می‌رسد صبوتر شده‌ام و مستقل‌تر:

فکر می‌کنم با کیفیتی متفاوت از قبل صبور شده‌ام: اتفاقات شدید هم دیگر شدیداً و طولانی‌مدت ناآرامم نمی‌کند. هر اتفاق مهیبی که می‌افتد، مدت محدودی کاری می‌کنم که فشار را  کمتر حس کنم و بعد ادامه می‌دهم به این‌که زندگی‌ام را دوست بدارم و از آن لذت ببرم: چه از جزئیات کوچک چه از چیزهایی که سال‌ها برای داشتن‌شان تلاش کرده‌ام. نسبت به خیلی چیزها این احساس را دارم که این نیز بگذرد، یا از پس این یکی هم برمی‌آیم و نیازی به فغان نیست. برخی از چیزهایی که در این یک سالْ گذشته را مرور می‌کنم و می‌بینم بارها شدیدتر از اتفاقات یکسال پیش است، اما من به مراتب آرام‌تر بوده‌ام. بیماری صعب‌العلاج آن دوست نزدیک، دوره‌ی نگرانی که نمی‌دانستیم بیماری کسی دیگری که مدتی نقش پررنگی در زندگی‌ام داشته چقدر پیشرفته است، مزاحمت پیوسته‌ای که شخصی ایجاد می‌کرد، تصادف پرتبعات، بیماری مادر، وضعیت نگران‌کننده‌ی دوستی بسیار نزدیک، رد شدن ویزا و به هم ریختن کل برنامه‌ی تحصیلی آینده، تغییر اجباری سبک‌زندگی‌ام و... هر کدام چند روزی ناخوشم کرد و بعد برگشتم به کیفیت سابق زندگی.

و تازه می‌فهمم معنی شخصیت مستقل داشتن دقیقاً چیست، به گمانم تا پیش از این تنها مدعی‌اش بودم. گرچه هنوز به مفهوم دوستی باور دارم و ارزشمندش می‌دانم، اما به هیچ دوستی چنان وابسته نیستم که نیاز مبرمی به حضورش حس کنم. هیچ کس نیست که در همه یا اغلب لحظات حساس بوده باشد یا خواسته باشم که باشد. دیگر به اندازه‌ی قبل هم توقعی از نزدیک‌ترین‌هایم ندارم. و البته به اندازه‌ی قبل هم بخشنده نیستم، گرچه هنوز گاهی می‌توانم چنان نشان دهم.

در این مستقل‌تر شدن، آن‌چه برای مهم‌تر است این است که تمایلی ندارم اطرافیانم را در جریان زندگی‌ام قرار دهم. اطرافیانم خیلی کمتر از قبل می‌دانند که چه در زندگی‌ام می‌گذرد، مگر تصادفاً یا با اصرار بفهمند. چیزهایی را به تنهایی می‌گذرانم یا مایلم بگذارنم، که زمانی مگر با گفتنش برای چند نفر از نزدیک‌ترین‌هایم، نمی‌توانستم هضمش کنم. این البته فاصله‌ام را از اطرافیانم بیشتر کرده. خیلی وقت‌ها که در موقعیتی شبیه به موقعیتی نزدیک به کسی قرار می‌گیرم، به ذهنم هجوم می‌آورد که این شخص از چه حجم بزرگی از آن‌چه در لحظه درگیر آن‌ام هیچ تصوری ندارد و این دورترم می‌کند. گاهی که آدم‌ها از چیزی باخبر می‌شوند و سعی می‌کنند دلداری دهند، در ذهنم می‌گذرد که این حتی بخش کوچکی از ذهن مشغولی‌های من هم نیست ولی احتمالاً شخص مقابل فکر می‌کند که با شخصی‌ترین مسئله‌ی من مواجه شده. نمی‌توانم ظاهراً نزدیک دوستی باشم و به این فکر نکنم که چقدر دورتر از آن‌ام که از زندگی شخصی‌ام حرفی جدی بزنم، یا از چیزی حرف بزنم که عمیقاً درگیرم کرده.

خودم هم باور نمی‌کنم، و ناباوری دیگران را هم می‌فهمم از این‌که من تقریباً همیشه، نسبتاً حالم خوب است، دقیق‌تر این‌که مسلط‌ام. هیچ چیز شدیداً و طولانی مدت حالم را بد نمی‌کند. و این‌که با همه‌ی مهرم به دوستانم، پیوندهایم چنان نیست که شدیداً متأثرم کند. و تمایلی ندارم که کسی را درگیر زندگی و مسائلم کنم و این است که آن بی‌واسطگی قبلی‌ام هم از بین رفته.

 

 

امر شخصی و نهادهای اجتماعی

 

بیش از یک‌سال است که اخبار شورای شهر و شهرداری تهران را پیگیری می‌کنم. چند ماه قبل محمدعلی نجفی، شهردار منتخب شورا، استعفا داد و حالا مصاحبه‌ای از همسر دوم او منتشر شده و حدس بسیاری این است که علت اصلی استعفا مربوط به این موضوع بوده. این مصاحبه برخی را آزرده و انتقادهایی را متوجه نجفی کرده. موارد زیر، آن چیزی است که در این مورد به ذهن من می‌رسد.

۱. در شرایطی که ازدواج (قانونی) همزمان با دو شخص در قانون برای مردان مجاز و برای زنان غیرمجاز است، این‌که جامعه چندهمسری را برای مردان مذموم بداند، به چشم من نشانه‌ی مثبتی است.

۲. ازدواج (برخلاف برخی دیگر از انواع رابطه) موضوعی شخصی نیست. خانواده نهادی اجتماعی است. برای من طبیعی است که جامعه تلاش کند از نهادهایش محافظت کند و برابر تغییر در ماهیت آن‌ها مقاومت کند. نهادهای اجتماعی کارکردهای متعددی دارند و جامعه‌ای که از این کارکردها بهره می‌برد، نسبت به تغییر در آن‌ها محافظه‌کار است. این به معنی خوب یا بد بودن ساختارهای اجتماعی فعلی نیست، بلکه چنین مقاومتی قابل درک است.

اگر موضوعی مربوط به بخشی از زندگی محمدعلی نجفی پیش آمده بود که کمتر به نهادی اجتماعی مرتبط می‌شد، راحت‌تر می‌شد به جامعه انتقاد کرد که آن را موضوع نقد و توجه قرار داده.

۳. آیا وظیفه‌ی اجتماعی برای پذیرفتن مسئولیتی خاص، کسی را موظف به انتخاب سبک خاصی از زندگی می‌کند؟ این سوال پاسخ سرراستی ندارد و احتمالاً باید موردی به آن پرداخت. من برای فهم این موضوع به تجربه‌ای شخصی رجوع می‌کنم. چند سال پیش، از طرف معلمی قدیمی برای همکاری در مدرسه‌ای خوشنام دعوت به همکاری شدم. با اشتیاق بسیار پذیرفتم. چند روز بعد تماس گرفتند که اگر می‌خواهم به عنوان معلم در آن مدرسه کار کنم، یا باید وبلاگم را پاک کنم یا حداقل با نام مستعار بنویسم. حاضر به پذیرش چنین شرطی نشدم. فکر می‌کردم وبلاگ بخشی از هویت من و بازنمودی از سبک زندگی انتخابی من است و حذف آن باعث می‌شود من دیگر آن شخصی نباشم که برای خودم تعریف کرده‌ام.

بعد از این‌که شرط را نپذیرفتم، صحبتی با آن معلم قدیم داشتم و چیزی با این مضمون گفت که چه حیف است افرادی که توانایی تدریس (از نظر او متفاوت و تاثیرگذار) را دارند، چنین بهانه‌هایی به دست دیگران می‌دهند تا حذف‌شان کنند؛ حرفی هم از مسئولیت اجتماعی زد. این حرف برایم سنگین بود. فکر می‌کردم انتخاب سبک زندگی، انتخابی شخصی است و هیچ‌کس نمی‌تواند با قطعیت تعیین کند که ضرر حذف شدن یک کلاس درس بیشتر است یا فایده‌ی آزادی انتخاب سبک زندگی. برگزاری یک کلاس با شهرداری تهران قابل مقایسه نیست، با این‌حال فکر می‌کنم باید حفاظی گذاشت برای انتخاب‌های شخصی افراد. مضاف بر این‌که احتمالاً با نگاهی منصفانه و همدلانه، نمی‌شود گفت که محمدعلی نجفی دینش را به جامعه‌ی ایران به طرق دیگر ادا نکرده. از وزارت گرفته تا تدریس در دانشگاه، او به این کشور خدمت کرده و در آستانه‌ی هفتادسالگی انتخاب شخصی برایش اولیت بیشتری داشته. من به شخصی که در چنین شرایطی مسئولیتی را رها کند، یا انتخابی در سبک زندگی‌اش کند که منجر به رها کردن مسئولیت شود، نقد اجتماعی مشخصی ندارم.

۴. اگر رفتاری خلاف عرف و هنجارهای معمول، چه آن‌چه شخصی‌تر است و چه آن‌چه به واسطه‌ی نسبتش با نهادی اجتماعی، عمومی‌تر است، از شخصی وابسته به گروهی سیاسی سر بزند و به واسطه‌ی آن رفتار، مقبولیت عمومی آن گروه آسیب ببیند، شاید بتوان گفت که شخصی که آن رفتار از او سر زده، مسئولیتش را برابر گروهی که او را بالا برده انجام نداده و خلاف اعتماد آن‌ها عمل کرده. با این حال در این مورد خاص، یعنی به طور خاص در مورد محمدعلی نجفی، فکر می‌کنم که او اعتبارش را آن‌قدرها از وابستگی به گروه سیاسی مشخصی نگرفته. مضاف بر این، او پیش از این‌که رفتارش باعث نقد عمومی به جریانی که به آن وابسته است، شود، استعفا داده. همین باعث می‌شود من جای کمتری برای نقد سیاسی به محمدعلی نجفی ببینم.

 

پایان: با همه‌ی نگرانی‌هایم برای تهران که با رفتن محمدعلی نجفی بیشتر شده، فکر می‌کنم نقد سیاسی-اجتماعی به او وارد نیست. نقد جامعه برای زیر پا گذاشته شدن هنجارهایش را می‌فهمم، گرچه عقیده‌ام درباره‌ی انتخاب سبک زندگی، باعث می‌شود شخصاً از این منظر هم نقدی به او نداشته باشم.  

من گسترده

 

خیلی زود متوجه ویژگی نامطلوبی در خودم شدم که هنوز با آن مبارزه می‌کنم و کاملاً برطرف نشده. راهنمایی بودم که باری با دوستانم که روحیات و عادات بسیار متفاوتی با من داشتند بیرون رفتیم. چند ساعتی با هم بودیم و من در تمام مدت از رفتارشان در خیابان و مکان‌های عمومی دیگر معذب بودم. یادم نیست تذکری هم دادم یا نه، اما به یاد می‌آورم که عصبی بودم و ترجیح می‌دادم رفتارشان دیگر باشد، مثلاً آرام‌تر یا مؤدبانه‌تر حرف بزنند. شکل مسئله تغییر بسیار کرده، با این حال همین هفته‌ی قبل که جمعی عزیز و قدیمی به کافه‌ی همیشگی آمدند تا دیدار کنیم، حالت معذبم آن‌قدر مشخص بود که وقت رفتن به شوخی و خنده به صندوق‌دار کافه گفتند که رفتارشان ربطی به من ندارد.

انگار در همه‌ی اطرافیانم خودم را می‌بینم، انگار هر اشتباهی که بکنند، به من برمی‌گردد، انگار برابر همه‌ی انتخاب‌ها و رفتارها و تصمیمات‌شان مسئولیت دارم. می‌دانم خوب نیست و سعی کرده‌ام کمترش کنم اما چندان موفق نبوده‌ام.

این‌که خصوصاً از انتخاب‌های دوستانه و عاشقانه‌ی نزدیک‌ترین‌هایم ناراضی‌ام، فقط یکی از جلوه‌های این روحیه‌ی ناخوشایند است.  هر دوستی که دوست/معشوق ناخوشایندی داشته باشد، آزار می‌بینم. راه‌حلم این شده که نبینم. دوستان نزدیکم می‌دانند که از دیدن انتخاب‌هایشان برای نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌شان استقبال نمی‌کنم. «نزدیک‌ترین»، اگر صحبتی از دوست/معشوقِ دوستِ نزدیکی باشد، مکالمه را این‌طور شروع می‌کند «می‌دانم تو فکر می‌کنی هیچ کس لیاقت دوستانت را ندارد، با این‌حال...».

این‌که بدانم کسی که دوستش دارم و تحسینش می‌کنم (و من دوستان نزدیک و قدیم‌ام را شدیداً دوست دارم و تحسین می‌کنم)، همراه کسی است که از نظر من فوق‌العاده نیست، انگار زخمی است بر روانم. همین دانستنش زخم است، اما دیدنش تنش و ناآرامی است، گاهی حتی روی حس و محبت‌ام به دوستانم تأثیر می‌گذارد. کاش نمی‌گذاشت.

 

با «آقای سیبیل و کلاه» حرف می‌زدیم که آيا برخی رفتارهایمان مصداقی از حسادت است یا نه. می‌دانم که هر دو حسادت را مذموم می‌دانیم و تلاش کرده‌ایم از آن فاصله بگیریم. هرجا که رفتاری داشته‌ایم که پهلو به رفتار حسودانه زده است، به لطایف‌الحیل تلاش کرده‌ایم توجیه کنیم که مسئله جای دیگری است. آن‌چه در بالا توضیح دادم، یکی از نقاط توسل من است، برای این‌که بگویم رفتارم از روی حسادت نیست. گرچه حواسم هست که همان چیزی که به آن چنگ می‌زنم تا بگویم ناخوشنودی‌ام از دیدن برخی روابط دوستانه/عاشقانه‌ی نزدیک‌ترین‌هایم، از روی حسادت نیست، نقطه‌ی تاریکی در رفتار/روحیه‌ام است که از پس برطرف کردنش برنیامده‌ام. فقط امیدوارم مانده‌ام که دیگران این حساسیت را به رسمیت بشناسند و کمک کنند از چنین مواجهه‌هایی حذر کنم. 

گونه‌شناسی در سالن سنگ‌نوردی

 

سالن سنگ‌نوردیِ ز.د. دو بخش اصلی دارد: تو و بیرون. اگر اولین بار به این سالن بیایید، احتمالاً دلیل معقولی برای این نام‌گذاری پیدا نمی‌کنید، تا زمانی که کسی برایتان توضیح دهد که «بیرون» در واقع حیاط سالن بوده که با گذاشتن سقف بدل به بخشی از سالن شده. «تو» دیواره‌های کوتاه دارد، حدوداً سه‌متر و پر از گیره‌های مختلف در شیب‌های منفی با درجات متفاوت است. به دلیل تعدد و پراکندگی گیره‌های «تو»، می‌شود مسیرهای مختلفی را روی دیواره‌ها تعیین کرد، این است که این بخش سالن، عموماً به کار آموزش به مبتدیان می‌آید تا متناسب با توانایی‌هایشان تکنیک‌های مختلف را تمرین کنند.

«بیرون» چند نوع دیواره‌ی مختلف دارد. یکی دیواره بلند است، حدوداً ۹ متر. برای بالا رفتن از این دیواره طناب و هارنس می‌بندند. دیواره بلند سالن ز.د. غیرتخصصی است. عمدتاً به کار خوش‌گذراندن به تازه‌واردها می‌آید و تمرینِ استقامتیِ قدیمی‌ترها. کسی برای بلندکارکردنِ جدی، به سالن ز.د. نمی‌آید، سالن‌های دیگری مثل سالن پ. بیشتر محبوب بلندکارها است. دیگر دیواره‌های «بیرون»، که مخصوص بُلْدِر اند، گیره‌هایی اندک با رنگ‌ها مشخص دارند که هر رنگ یک مسیرِ خاصِ ازپیش‌مشخص است. مسیر‌های بُلْدِر حداکثر ۷مترند و کسی طناب و هارنس نمی‌بندد، باید اعتماد کنی به افتادن روی تشک‌های زیر مسیر. دیواره‌های بُلْدِر بخشی دیوار تعادلی اند، یعنی دیواری با شیب مثبت که مسیرهایش عمدتاً نیاز به تعادل بالا و تکنیک‌هایی پیچیده‌تر دارد و باقی دیوارهایی با شیب منفی تند که بالا رفتن از مسیرهایش قدرت و استقامت بیشتری می‌طلبد.

مشتریان سالن ز.د. چند دسته‌اند:

۱. تازه‌واردها: تازه‌واردها کمتر از پنج‌جلسه است که این ورزش را شروع کرده‌اند و اغلب با شگفتی و حسرت به شلنگ‌تخته انداختن بقیه چشم می‌دوزند. کمی خجالتی‌اند و عمدتاً مغلوب فضا و معمولاً بی‌اعتماد به نفس. حق هم دارند. فضا حقیقتاً گیرا است. تازه‌واردها معمولاً مشغول پرسیدن‌اند که چه زمانی می‌توانند حرکات محیرالوقوع انجام دهند یا این‌که چه زمانی بدنی عضلانی پیدا می‌کنند.

۲. شاگردها: کسانی که مدتی است با یک مربی مشخص در سالن کار می‌کنند، نوعی سرخوشی دارند از این‌که چه سعادت‌مندند که برخلاف اغلب مردم می‌توانند هیجان سنگ‌نوردی را تجربه کنند. جمع‌هایشان خوشحال است و خندان و پرسروصدا. گاهی مشغول فیلم گرفتن از شاهکارهای جدیدشان‌اند و گاهی مشغول چانه زدن با مربی برای ساده کردن مسیر. و اغلب بسیار سخت‌کوش، خصوصاً در بدن‌سازی‌های بعد از تمرین، تا سنگ‌نورد بودن‌شان را تثبیت کنند.

۳. خفن‌ها: خفن‌ها با مربی کار نمی‌کنند. چندین سال پیش سنگ‌نوردی را شروع کرده‌اند و حالا به سالن می‌آیند تا روی مسیرهای آماده‌ی «بیرون» تمرین کنند. معمولاً با هم تمرین می‌کنند و چندان هم موفق‌تر از برخی شاگردها نیستند، سرخوشی آن‌ها را هم ندارند. اما اعتمادبه‌نفس‌شان شدیداً بالاست و گهگاه تازه‌کارها و شاگردها را راهنمایی غیرمفید می‌کنند. جایی در میان راه حرفه‌ای شدن و تفریحی سنگ‌نوردی کردن گیر کرده‌اند.

۴. قهرمانان: کسانی که حداقل چند مقام کشوری دارند. آرکی‌تایپ این گروه خانم ا.ر. قهرمان بلامنازع کشوری است که می‌خرامد و دیگران با احترامی درخور از سرراهش کنار می‌روند. این گروه که وارد سالن می‌شود، کل فضای تغییر می‌کند: خفن‌ها غلاف می‌کنند و به دورترین فاصله می‌روند تا عالی‌نبودنشان به چشم نیاید، مربی‌ها شاگردان‌شان را به جایی دیگر می‌برند تا مزاحم قهرمانان نشوند و تازه‌کارها نقش تماشاچی پیدا می‌کنند. و تقریباً همه، وسط تمرین‌هایشان از گوشه‌ی چشم با حسرت و شگفتی حرکات قهرمانان را نگاه می‌کنند. قهرمانان مگر در میان خودشان معاشرت و خوش‌وبش نمی‌کنند و مثل کسی راه می‌روند که می‌داند دیده می‌شود و اگر مسیری را نروند، تقصیر طراح سالن است.