یک سال گذشته، از چی، نمیدانم؛ دقیقتر بگویم: نمیتوانم تصمیم بگیرم از کدام یک از اتفاقاتی که یک سال از آنها گذشته بنویسم. حدود یک سال پیش، چند اتفاق تقریباً همزمان پیش آمد. اینکه امروز که دقیقاً سالگرد یکی از آنها است، دربارهی آن دوران مینویسم، از اینجا میآید که ناصح درمیان صحبتهایمان، ناگهان تشابهی دید بین زمانهای مختلفی که من در قبض شدید بودهام و تصمیم گرفت اتفاق خاصی را مقصر اصلی اعلام کند. همینکه ناظری خارجی این اتفاق خاص را مهمتر دید، بهانهای میدهد که از همینجا شروع کنم، به جای سردرگم ماندن در کلاف مبهم تصویرهای متعدد ذهنی.
یک سال پیش، در چنین روزی، کسی مرد که دوست نزدیکی به من نبود. من انتظار نداشتم مرگش حالم را دگرگون کند و حاضر نبودم مدتی بهلم به شوکِ نیستْ شدنِ ناگهانیاش. ناصح یادش بود، و من حتی یادم نبود که برایش تعریف کردهام، که حدود هشت سال پیش هم، یکی از شدیدترین قبضهای زندگیام را تجربه کردم، بعد از خودکشی ناگهانی کسی که نزدیک نبود اما موقعیتی شبیه من داشت. تقریباً همسن بودیم و علایق مشترکی داشتیم. «مرگ ناگهانی شخصی همسن که گرچه آشنا است، اما خیلی نزدیک نیست.» این ظاهراً آن ترکیبی است که من برابرش بیدفاعم و در مواجهه با آن تا مرز فروپاشیدگی میروم. قبلاً تلاش کردهام توضیح دهم که چه چیزی مرگِ آشنایِ غیرِ نزدیک را چنین سنگین میکند. سنگینی مرگِ شخصیْ همسن، احتمالاً روشنتر از آن است که نیاز به توضیح داشته باشد.
اما این حادثه، چیزی را در من تغییر داد. اوّلین، نزدیکترین یا حتی شدیدترین مواجهام با مرگ نبود؛ اما به گمانم بعد از این بود که چونان دانستهای همیشگی و قلبی، چیزی که آگاهی وجدانی به آن دارم، برایم روشن شد که هیچ وضع یکسره و قطعاً بدی، که هیچ خیری در آن نباشد، یا نتوان آن را به گونهای تغییر داد که خیر از آن بزاید، وجود ندارد، مگر مرگ. بعد از اتفاق بود که چند شکست شدید در زندگیام پیش آمد. منِ سابق، نمیتوانست چنین صبر و تحملی داشته باشد برابر چند بار امیدوار شدن و ناامید شدنش خصوصاً در زندگی حرفهای و تحصیل. اما من هربار فکر کردم که شاید این شکست بتواند غیرمستقیم به موقعیت بهتری منجر شود. هیچ وقت هم این افتاق نیفتاد، یعنی نتوانستم از هیچ شکستی پیروزیای بزایانم، اما انگار در این یک سال صبر و امید (و نه لزوماً خوشبینی) در من درونیتر شده.
در پی آن مرگِ دور و بعد مسئلهای که خانوادهام را شدیداً متأثر کرد و کمی بعدتر بیماری دشوار یکی از نزدیکانم و چند اتفاق دیگر، به قبض کاملی رفتم. فکر میکردم رفتارم عاقلانه و بالغانه است که حالم را برای اطرافیانم توضیح میدهم و میگویم نیازمند چه نوع همراهیای هستم، و دلگرم بودم که میگفتند میفهمند. اما در همین دوران قبض، یکی از تا آن زمان امنترین روابطم را از دست دادم. به چشم من، من آن رابطهی خاص را که شدیداً وابستهاش بودم، برای همیشه از دست دادم، گیرم آن شخص را هنوز در جایی دیگر در زندگیام داشته باشم. آن روزها فکر میکردم این بدآوردن بزرگی است که در چنان شرایطی که معلول تصادف کور طبیعت بود، کسی که تا آن زمان نزدیک بود، با ارادهی انسانی حالم را بدتر کند. اما شاید همین نحوهی تمام شدن آن رابطه باعث شد، وابستگیای که تا پیش از آن هم، در خودآگاهیام برایم نگرانکننده بود، محو شود. این اتفاق ناگهان نیفتاد. تا مدتی آمد و رفت داشت. تا مدتی گویی دنبال جایگزینی میگشتم برای آن حد از امنیت و حتی وابستگی. با این حال، مدتی که گذشت، دیدم بدون چنین وابستگیای، به طور کلی به هرکسی در جهان، چقدر آرامترم. دیدم اصلاً دیگر نمیتوانم تصور کنم که امنیت ذهنیام انقدر وابسته به دیگری باشد. دیدم همیشه شعار میدادم که زندگیام به حد کافی غنی است که شادی و آرامشش وابسته به یک شخص نباشد، اما فقط مدتی است که واقعاً چنین شده. دیگر حتی نمیتوانم تصور کنم که چگونه زمانی آن حد از امید و وابستگی به یک انسان دیگر در من بوده.
و همین حدود یک سال پیش بود، که درگیر کار نامطلوب ولی ضروری و شدیداً اضطرابآوری بودم و بعد از آن شاهد شکست خوردن تلاشهایم بودم. آن روزها هنوز فکر میکردم وقتی در شرایط دشواری هستم، غر زدن طبیعی است و اعتراض و عصبانیت از کاری نامطلوب، قابل قبول است. اما حالا دیگر برایم چنین نیست. دوست ندارم دربارهی کارهایِ لازمِ دشوار غر بزنم. دوست ندارم دربارهی اجتنابناپذیرها مدام اعتراض کنم.
به یکسال گذشته که نگاه میکنم، به نظرم میرسد صبوتر شدهام و مستقلتر:
فکر میکنم با کیفیتی متفاوت از قبل صبور شدهام: اتفاقات شدید هم دیگر شدیداً و طولانیمدت ناآرامم نمیکند. هر اتفاق مهیبی که میافتد، مدت محدودی کاری میکنم که فشار را کمتر حس کنم و بعد ادامه میدهم به اینکه زندگیام را دوست بدارم و از آن لذت ببرم: چه از جزئیات کوچک چه از چیزهایی که سالها برای داشتنشان تلاش کردهام. نسبت به خیلی چیزها این احساس را دارم که این نیز بگذرد، یا از پس این یکی هم برمیآیم و نیازی به فغان نیست. برخی از چیزهایی که در این یک سالْ گذشته را مرور میکنم و میبینم بارها شدیدتر از اتفاقات یکسال پیش است، اما من به مراتب آرامتر بودهام. بیماری صعبالعلاج آن دوست نزدیک، دورهی نگرانی که نمیدانستیم بیماری کسی دیگری که مدتی نقش پررنگی در زندگیام داشته چقدر پیشرفته است، مزاحمت پیوستهای که شخصی ایجاد میکرد، تصادف پرتبعات، بیماری مادر، وضعیت نگرانکنندهی دوستی بسیار نزدیک، رد شدن ویزا و به هم ریختن کل برنامهی تحصیلی آینده، تغییر اجباری سبکزندگیام و... هر کدام چند روزی ناخوشم کرد و بعد برگشتم به کیفیت سابق زندگی.
و تازه میفهمم معنی شخصیت مستقل داشتن دقیقاً چیست، به گمانم تا پیش از این تنها مدعیاش بودم. گرچه هنوز به مفهوم دوستی باور دارم و ارزشمندش میدانم، اما به هیچ دوستی چنان وابسته نیستم که نیاز مبرمی به حضورش حس کنم. هیچ کس نیست که در همه یا اغلب لحظات حساس بوده باشد یا خواسته باشم که باشد. دیگر به اندازهی قبل هم توقعی از نزدیکترینهایم ندارم. و البته به اندازهی قبل هم بخشنده نیستم، گرچه هنوز گاهی میتوانم چنان نشان دهم.
در این مستقلتر شدن، آنچه برای مهمتر است این است که تمایلی ندارم اطرافیانم را در جریان زندگیام قرار دهم. اطرافیانم خیلی کمتر از قبل میدانند که چه در زندگیام میگذرد، مگر تصادفاً یا با اصرار بفهمند. چیزهایی را به تنهایی میگذرانم یا مایلم بگذارنم، که زمانی مگر با گفتنش برای چند نفر از نزدیکترینهایم، نمیتوانستم هضمش کنم. این البته فاصلهام را از اطرافیانم بیشتر کرده. خیلی وقتها که در موقعیتی شبیه به موقعیتی نزدیک به کسی قرار میگیرم، به ذهنم هجوم میآورد که این شخص از چه حجم بزرگی از آنچه در لحظه درگیر آنام هیچ تصوری ندارد و این دورترم میکند. گاهی که آدمها از چیزی باخبر میشوند و سعی میکنند دلداری دهند، در ذهنم میگذرد که این حتی بخش کوچکی از ذهن مشغولیهای من هم نیست ولی احتمالاً شخص مقابل فکر میکند که با شخصیترین مسئلهی من مواجه شده. نمیتوانم ظاهراً نزدیک دوستی باشم و به این فکر نکنم که چقدر دورتر از آنام که از زندگی شخصیام حرفی جدی بزنم، یا از چیزی حرف بزنم که عمیقاً درگیرم کرده.
خودم هم باور نمیکنم، و ناباوری دیگران را هم میفهمم از اینکه من تقریباً همیشه، نسبتاً حالم خوب است، دقیقتر اینکه مسلطام. هیچ چیز شدیداً و طولانی مدت حالم را بد نمیکند. و اینکه با همهی مهرم به دوستانم، پیوندهایم چنان نیست که شدیداً متأثرم کند. و تمایلی ندارم که کسی را درگیر زندگی و مسائلم کنم و این است که آن بیواسطگی قبلیام هم از بین رفته.