طوفانی اما آرام
«ناصح» بارها ویژگی برگشتپذیری مرا متذکر شده. میگفت بارها به نظر میرسد این دیگر ضربهای نیست که به راحتی بگذرانی، اما در مدت کوتاهی دوباره همه چیز به آرامش قبل بازمیگردد (اگر اصلاً بشود اسم هر حالتی از زندگی را آرامش گذاشت). «ساکن پیشین خانهی خیابان ب» هم تایید میکرد. میگفت شکنندهتر از آنچه واقعاً هستی به نظر میٰرسی، به نظر میرسد این آدم شدیداً احساساتی با هراتفاق کوچکی ویران شود، اما در عمل نسبتاً آرام میگذرانی.
فقط اتفاقات ناخوشایند نیست که نسبتاً سریع از آن میگذرم، البته اگر به وقتش عمیقاً و به تناسب عزاداری کرده باشم؛ مثل همین بار آخر که چندروزی از دنیا کناره گرفتم و هلیدم به غم و خودم را رها کردم در مراقبت «ناصح». در مورد خوشایندیهای ناگهانی زندگی هم چنین است. بارها دیدهام، باورم نمیشود که این من بودهام که روز پیش چنان هیجان یا خوشی شدیدی را تجربه کردهام و حالا اینطور آرام و بیتفاوتام.
شدیداً هیجانزده، غمگین یا شاد میشوم. اصولاً آدم احساساتیای هستم، اما همهی شدتها نسبتاً سریع و تقریباً بدون هیچ اثر پایداری میگذرند. این است که کیفیت کلی زندگیام به آنها بسته نیست. بیشتر تکیه کردهام به چیزهایی که با پایداری امنی در زندگیام ماندهاند. و این پایداری امن، با تکرار و مدت نیست که مشخص میشود، یک کیفیت حاضر در برخی داشتههای زندگی است.
مثلاً فکر میکنم کلاً سنگنوردی کلاً باعث شده روانتر با تنشهای شدید کنار بیایم، چون مطمئنم آن بیرون فضایی هست که چند دقیقهای به هیچ فشاری فکر نکنم. فکر میکنم رفاقت «نزدیکترین» کلاًاً از من آدم مسئولیتپذیرتر و باتحملتری ساخته که با کوچکترین ناملایمت دوستی را کم یا قطع نمیکند، چون برایش روشن شده آرامش و صبر در لحظات سخت، گاهی لازمه تجربهی شگفتانگیز لحظات بسیار نزدیک است. فکر میکنم فرصت صحبتهای موشکافانه و شخصی با «ناصح»، کلاً شناخت و تسلطام بر خودم را بیشتر کرده، و از این یکی کمی شرمگینم اما گویی حتی مرا با خودم هم مهربانتر کرده، وقتی کسی از دوست داشتن من در لحظاتی حرف میزند که خودم هم نمیتوانم خودم را تحمل کنم.
نمیتوانم و نمیخواهم کناره بگیرم از احساسات شدید. با سبک [تاحدی]انتخابیام برای زندگی، مدام در معرض احساسات و هیجانات شدید قرار میگیرم. شکایتی ندارم. شکایتی ندارم از داشتن دوستان بسیاری که هراتفاقی ناخوشایندی برای آنها منشاء غم و درد شدیدی برای من میشود. و از خودم دریغ نمیکنم لذتهای شدیدی را که از حضور این دوستان در زندگیام میبرم. بارها خودم را در چیزهایی که مرزهای تواناییاماند آزمودهام، از شکست عمیقاً غمگین شدهام یا از پیروزی نامنتظره شدیداً خوشحال شدهام. با اینحال هیچ موردی را یادم نمیآید که تاثیری پایدار بر حالم باقی گذاشته باشد. انگار احساسات را میبلعم، به سرعت تا انتهایش میروم و تمام میشود.