پدر، این روشنفکر کلاسیک
صبح ها حدود ۹ از خواب بیدار می شود، می رود تا سر کوچه نان بربری و پنیر می خرد و برمی گردد، صبحانه درست می کند، تک تک افراد خانواده را بیدار می کند تا با هم صبحانه بخوریم. حدود یک ساعت بعد از صبحانه تاریخ می خواند! خصوصا تاریخ عهد صفوی و مشروطه را. بعد بلند می شود می رود روزنامه می خرد، ۲ ساعتی روزنامه می خواند. برای نهار دوباره می رود ماست می خرد، ناهار می خورد و بعد چایی می گذارد و و همه ی خانواده را صدا می کند که چای بخورند. بعدازظهر را اخبار می بیند یا وی ا ای یا بی بی سی انگلیسی. شب ها هم اگر فوتبال باشد، می بیند و بقیه را هم تاریخ می خواند.
هر روز را هم به یک کاری اختصاص می دهد. یک روز ماشین من را برای معاینه فنی می برد، روز دیگر دیوار خانه را رنگ می کند، فردایش در حیاط را درست می کند یا باغچه را گل کاری می کند... یک روز در میان هم می رود جلسه هایی برای آموزش کنترل بیماری دیابت.
گاهی هم می رود دوست های قدیمی دوران دبستان یا دبیرستان را پیدا می کند، پدر من را اگر بشناسید که چطور روز به روز روابطش را کمتر کرده، از این اتفاق تعجب می کنید.
اما فقط این ظواهر نیست که تغییر کرده.
پدر من از وقتی بازنشسته شده بسیار نرم تر و ملایم تر شده. بیشتر خانه است ولی کمتر سوال می کند. به چیزهای کمتری حساس است. به چیزهای کمتری گیر می دهد. بیشتر درباه ی هر تصمیمی با همه مشورت می کند.
زمان دوری و زندگی روزمره فقط برای زنان خانه دار که نیست، برای مردهایی که بعد از 30 سال مدیریت بازنشسته شان می کنند بیشتر هست.
پی نوشت: این پست برای تابستان بود، وقتی که پدر تازه بازنشستانده شده بود، حالا دوباره نتوانسته این بازنشسنگی آرام را تاب بیاورد و با چند شرکت خصوصی همکاری می کند، و همه ی چیز مثل قبل شده.