از تهران قابوس نامه و کشف الاسرار آورده ام. دیشب کمی با زینب کشف الاسرار خواندیم. زینب شیفته ی این عبارت شده بود که در پایین سوره ی حمد نوشته شده:"هفت آیت است/جمله به مکه فرود آمده"

بعدازظهر، آذین و مریم آمدند اتاق ما. آذین کمی خطاب به پرانه های براهنی را خواند که هر بار شنیدنش لذتی تازه است. بعد هم شعر صوتی گوش کردیم. فکر کنم تا اینجای قضیه را زینب هم مشکلی نداشت، ولی بعد که من شروع کردم درباره ی پدیده ی سیگار کشیدن از منظر مطالعات فرهنگی(!!!) حرف زدن و آذین و مریم بیشتر می خواستند درباره ی تجربه ی سیگار کشیدنشان حرف بزنند، اعصاب زینب کمی خرد شد و خیلی صریح گفت که ترجیح می دهد سریع تر بروند. ابله اند این دو نفر(آذین و مریم). سیگار آورده اند مکه، بدون کبریت یا فندک، آنوقت مانده بودند چطور سیگارها را بکشند، من هم سرکارشان گذاشته بودم که کبریت دارم ولی نمی دهم، بالاخره رفته اند از یکی از مغازه ها فندک خریده اند. چه بوی سیگاری هم در راهرو راه انداخته اند، آن هم با این حساسیت من که اصلا خاک عربستان به مذاقش خوش نمی آید.