قبل از هر چیز بگویم که قصد کرده ام و عهد بسته ام که در اینجا، تعارف را حداقل با خودم کنار بگذارم. تعارف از هر دوسویش را. نه تظاهر کنم به تحول درونی و تاثر شدید و نه بی تفاوتی ام را به رخ بکشم.

در بین الحرمین وقتی با کوچکترین صدایی، هق هق این جماعت النساء بلند می شد و آه و ناله هایشان هر شنوده ای را متاثر می کرد، یاد حرف بهاره آروین افتادم که می گفت:"ماه رمضان مثل سوپاپ اطمینان عمل می کند." طرف احساس می کند که مجاز است در طول سال هرگناهی بکند و با یک ماه جانماز آب کشیدن همه چیز پاک می شود. البته حق قضاوت که ندارم. نمی توانم انقدر راحت و روشنفکرانه بایستم و فکر کنم که تک تک شما گریه کنندگان قبلا چه بوده اید و بعد از این سفر همچنان چه خواهید بود. اصلا چه باعث می شود که فکر کنم، ارتباط بین رفتار گذشته ی آدم ها با رفتار فعلی شان ضروری است؟

علاوه بر این که باید سعی کنم دچار ریا(!)نشوم باید از کلیشه هم پرهیز کنم. هنوز از در حرم وارد نشده، زینب با حالتی که انگار پرده از یکی از عجایب عالم بر می دارد گفت:"نور پردازی را حال می کنی؟ چقدر ویژه است" چند قدم دیگر هم این جمله ی حکیمانه را ابراز کرد:"می بینی چقدر با معماری مشهد متفاوته؟". اعتراف می کنم که حتی من هم قبل از اینکه زینب بخواهد این ها را بگوید، وسوسه شدم که این اظهارات کلیشه ای را بیان کنم. ولی خوشبختانه زینب پیش دستی کرد. اصلا شاید بغضم از زینب به خاطر این است که فرصت اظهار فضل را از من گرفت.

حالا، در مسجد النبی، در برابر این خانم هایی که دست ها را محترمانه بر هم گذاشته اند و تا بالای سینه بالا آورده اند و نماز می خوانند، احساس حضور برابر دین و آیین جدیدی را دارم. انگار نه فقط مذهب، که خیلی چیزهای بیش از این، اسلام مرا و اسلام او را از هم جدا می کند.

این سومین اذان است، فکر می کنم این بار پاشدن و به نماز ایستادن اجباری باشد. قدقامت الصلاه

پی نوشت: من در سفر سال گذشته ام به مکه و مدینه، نزدیک به صد صفحه سفرنامه نوشتم. حالا که یک سال گذشته شاید نوشتنشان اینجا مشکل کمتری داشته باشد.