چیزهای زیادی را باید در روزهای گذشته می‌نوشتم و منتظر فراغتی بودم که نمی‌آمد. اول می‌خواستم نامهٔ سرگشاده‌ای به نون بنویسم. انقدر طول کشید و حرف‌هایی بین‌مان ردوبدل شد که حالا اگر هم بخواهم نامه‌ای بنویسم باید خطاب و به آدرس خودش باشد. بعد می‌خواستم چیزی بنویسم دربارهٔ این‌که دوباره رفته‌ام در تصویری که دوست ندارم: شخص غرغرو و پرمشکل. من این تصویر از خودم را دوست ندارم. ترجیح می‌دهم همچنان شبیه‌تر به کسی باشم که با آرامش و لبخندی از وقایع می‌گذرد. آن‌قدر ننوشتم که حالا که می‌خواهم بنویسم دوباره باید از ناخوشی‌هایم بنویسم. ادامهٔ همان تصویر ناخوشایند.

دلم می‌خواهد مدتی از شهر فاصله بگیرم. سفر بخشی از هویت من نیست، تقریباً همیشه برخوردی ابزاری با آن داشته‌ام: سفر رفته‌ام که اتفاقی بیفتد یا جلوی اتفاقی را بگیرم. حالا دلم می‌خواهد از شهر فاصله بگیرم و این فاصله گرفتن دو جنبه دارد. یکی این‌که از این ناآرامی سیاسی اطراف فاصله بگیرم و دیگر این‌که از روابط شخصی‌ام دور شوم. دلم می‌خواهد در خانه‌ای خارج از شهر باشم، کسی را نبینم، با کسی در ارتباط نباشم، خبرخوانی‌ام محدود شود به ساعت‌های مشخصی در عصرها، و فقط کار کنم  و کتاب بخوانم. دلم می‌خواهد در چنین فضای فقط یک نفر نزدیک باشد، محبت ببینم بدون این‌که مراقبت طرف مقابلم باشم. خودم را رها کنم به دلداری و آرامش‌گرفتن از حضور دیگری، بدون این‌که نگران بحران‌ها و ناآرامی‌های طرف مقابلم باشم.

چنین امکانی نیست. من راهی غیر از سروسامان دادن به روزمره‌ام ندارم. این‌که هرروز در محیط آشنا قهوه‌ام را بگیرم و به لبخندهای دور پاسخ دهم. سعی کنم با انرژی و تمرکز کمتر همچنان به کار کردن ادامه دهم. و گرچه ممکن است کمی از اطرافیانم فاصله گرفته باشم، اما بدانند که توجه‌ام به آن‌ها هیچ‌وقت قطع نشده و از محبت گاهی پرتنش انرژی بگیرم. میزان توجه‌ام به سیاست را هم کمتر کنم. من آدم برون‌گرایی نیستم، دقیق‌تر این است که مدتی است که درون‌گراتر شده‌ام: بحث کردن با آدم‌های غریبه و خواندن نظراتشان مرا ناآرام می‌کند و انرژی ذهنی شدیدی از من می‌گیرد. از همه مهم‌تر این‌که بعد از بحث و صحبت با غریبه‌ها احساس از خود بیگانگی می‌کنم. باید جلوی این بحث‌ها را بگیرم.