روایت فاجعه از درون ممکن نیست، چنین روایتی فقط می‌تواند علیه فراموشی باشد.

امروز را چند ساعت بحث کردیم. موضوع مشخصی بود، باید تصمیم می‌گرفتیم. از آن دست ضرب‌العجل‌های شخصی-عمومی در برهه‌ی حساس کنونی. چند ساعت بحث، در این میانه‌ی سوگ و خشم. نزدیک ده نفر نشستیم و برای چند ساعت با عقل سرد استدلال‌های موافق و مخالف را شنیدیم، موضوعات را تفکیک و طبقه‌بندی کردیم و در نهایت به جمع‌بندی رسیدیم.

جلسه که تمام شد کمی در شهر راه رفتم، رفتم که ببینم حال‌ها چطور است و شهر همیشه مرا متعجب می‌کند. چهره‌های در خیابان اصلی به غرفه‌ها خیره شده، مثل چهره‌های آرام صبح در کافه، دو نفره‌های سبک و خوشحال، قدم‌زنی‌های بی‌هدف و... در حالی که خیابانی آن‌طرف‌تر اشک بود و خشم بود و درد بود.

«عین» ناگهان تصمیم گرفت مجموعه‌ای پیام بنویسد و عصبانیتش از موضع‌گیری‌های مرا ابراز کند. اصلاً نمی‌دانم چرا پاسخ دادم. شاید چون می‌خواستم خشمم را جایی خالی کنم و می‌دانستم این کار را هیچ جای دیگری نمی‌کنم. با این‌حال مطمئن نیستم که این مکالمه حالم را بدتر و خشمم را شدیدتر نکرده باشد، بسیار دور از این‌که به تخلیه‌ی خشم کمکی کرده باشد. هنوز نمی‌فهمم که کسی که شخصاً به طور عمومی موضع نمی‌گیرد و در گوشه‌ی عافیت نشسته است، مهم‌ترین فعالیتش عصبانیت و محکوم کردن من باشد با این حکم که موضع من اخلاقی نیست. آخ که چقدر حالم به هم می‌خورد از کسانی که در بحث سیاسی می‌روند روی قله‌ی اخلاق. منظورم هر بحث سیاسی‌ای نیست. منظورم بحث سیاسی بین ما، آدم‌هایی با جایگاه مشابه، است که هیچ کدام منفعت مادی‌ای از گروهی سیاسی نمی‌بریم و پیوند غیرذهنی‌ای هم با آن‌ها نداریم. هر کدام حداکثر طبق تحلیل‌مان که حتماً ملاحظات اخلاقی شخصی هم در آن دخیل است، در کنار محاسبات دیگر، کاری می‌کنیم یا موضعی می‌گیریم. موضوع منزه‌طلبانه در این شرایط و حرف از اخلاق زدن جای پرتی از بحث است. خصوصاً که نمی‌توانم این فکر را متوقف کنم که این ادای اخلاقی برابر من احتمالاً تنها فعالیت «عین» در مورد اتفاق اخیر است.