دلتنگ تنها چیزی که در زندگی در اروپا می‌شوم، امکان آسان سفر است. این‌که سوار قطار یا هواپیمای ارزان‌قیمتی شوم و بروم به شهری که مطلقاً نمی‌شناسم و زبان‌شان را هم نمی‌فهمم و غرق شوم در راه رفتن در کوچه‌های تنگ ناآشنا. این چیزی است که حالا به آن احتیاج دارم، ساعت‌ها راه رفتن بی‌هدف در شهر کوچک قدیمی ناآشنا، آن‌قدر که درد پاهایم سرعتم را کم کند ولی ذهن‌مشغولی نگذارد که متوقف شوم. بعد بیفتم روی تخت تکی هاستلی یا اتاقی در خانه‌ای و بدون فکر و جدا از هر چیز آشنایی به خواب بروم.

سعی کردم به این فکر کنم که در عوض این امتیازی که از دست‌داده‌ام، در تهران چیزی را دارم که در گذشته موقعیت‌های سخت متفاوتی نداشتنش دردم را بیشتر کرده بود: دوستانِ متعددِ در همین نزدیکی. بارهای بسیاری در آن سه سال حسرت این را خورده بودم که دوستانم کم‌اند و نمی‌توانم در زمان‌های آشفتگی به این‌که حضور چند نفر حالم را آرام‌تر می‌کند فکر کنم. و بارهای بسیار بیشتری در این سه سال احساس سعادت بی‌واسطه کرده‌ام که در هر حالی احتمال و سادگی محسوسی دارد که دوستی را صدا کنم و لحظات پیچیده را در امنیت حضورش بگذرانم. اما این‌بار نمی‌شود. به چیزی از جنس گفت‌وگوی دوستانه نیاز ندارم. ذهنم زیادی پر است و آن‌چه لازم دارم نه اضافه کردن اطلاع و احساس جدید و نه هم‌زدن و تحلیل‌کردن اتفاقاتی است که افتاده. نیاز به گذر دارم و تهران محل قرار من است.

فکر کردم بروم رشت. عجیب است که هنوز این شهر را ندیده‌ام، انگار نگهش داشته‌ام که نقطه‌ی امیدی بماند و لحظات ناآرامی امیدوارم باشم که جایی هست که دوست دارم ببینم و هنوز ندیده‌ام و شاید بتواند فراموشم کند. اما نمی‌توانم. سفر کردن تنها در ایران را انگار بلد نیستم و فکر کردن به جزئيات ناآرام‌ترم می‌کند. در اروپا هم لابد اولش بلد نبودم اما هیچ وقت به این فکر نکردم، از همان ماه اول انگار بدیهی بود که بخشی از زندگی آن‌جاست، که بلیط اتوبوس بگیرم، از دوستی جایی برای ماندن بخواهم یا در خانه‌ای اتاقی پیدا کنم و کوله را جمع کنم و بروم.