مانده بودم بین این‌که درباره‌اش بنویسم، یا سعی کنم با خواندن کتاب روانی یا حتی دیدن قطعه‌ی سرمستانه و شادی، کمی ذهنم را از این روز پرفشار منحرف کنم و بخوابم، تا شاید فردا همه چیز تمام شده باشد، دست‌کم سبک شده باشد. ضربه‌ی آخر روز بود که متقاعدم کرد، فراری نیست، باید ثبتش کنم. برای همین از آخرین شروع می‌کنم.

هنوز-ناآرام رسیدم خانه. صفحه‌ی موبایل، شبکه‌ی اجتماعی معمول و دیدن نوشته‌ی دوستی: پرت شدن به دو سال پیش. دو سال پیش، در پی واقعه‌ای یکی از سیاه‌ترین و تلخ‌ترین دوره‌های زندگی‌ام در چند سال گذشته شروع شد. فارغ از تراژیک بودن و جزئیات تکان دهنده‌ی اصل ماجرا، که ظاهراً چندان هم به من نزدیک نبود، تأثیری که روی حال من گذاشت وحشتناک بود. به تبعش دوره‌ای پر از اضطراب و ناآرامی و تلخی و تاریکی آمد و تغییر کردن برخی از جنبه‌های اساسی زندگی‌ام و برخی از مهم‌ترین آدم‌های زندگی‌ام. حتی چهره‌ام هم تغییر کرد. این یادآوری شبانه انگار پوزخندی بود که روزی لعنت‌شده بزند تا نشانت دهد هرقدر هم تلاش کنی خودت را نجات دهی، یقه‌ات را می‌گیرد.

ناآرامی امروز، قبل از این یادآوری آمده بود. با دوست بسیار نزدیکی، اصلاً شاید پرتکرارترین آدم این روزها، سر موضوع کوچک ابلهانه‌ای دعوای شدیدی کردیم. دعوایی که انگار دست‌کم برای او چیزهایی اساسی‌تر را بالا آورد و اشاره‌ای کرد به ناخوشنودی ادامه‌داری از من، اشاره‌ای که من را دچار خشم غیرقابل‌کنترل کرد. این‌طور نبود که دلخوری‌ای که این‌بار ابراز کرد را قبلاً حدس نزده بوده باشم، اما چند بار به اشاره پرسیده بودم و خیال خودم را راحت کرده بودم که چیزی نیست. مواجه‌ای به این شکل، در یک آن همدلی‌ام را از بین برد. فقط این نبود، همان موضوع دعوا، و نه آن بحث‌های بعدش، متعجبم کرده بود. جا خورده بودم، جا خوردن کسی که ناگهان با جنبه‌ای شدیداً بیگانه از آشنایی نزدیک روبه‌رو می‌شود. احساس می‌کردم به ارزش‌مندترین چیزی که دارم، یعنی دوستی به معنای عام، توهین شده، یا دست‌کم ارزشش چنان که باید در برابر دیگر چیزهایی که به نظر من انقدرها نمی‌ارزند، حفظ نشده. مثل کودکان نابالغ شروع کردیم به تکرار جزئیات و این‌که چه چیزی پیروی چه چیزی پیش آمده و کدام مقدم بوده. سال‌ها بود با کسی این‌طور بحث نکرده بودم. معمولاً می‌گذارم ناراحتی بگذرد. هنوز نمی‌فهمم چه شد که در یک لحظه تصمیم گرفتم ناراحتی را ابراز کنم و آن بحث را ادامه دادیم. مطمئن نیستم که اگر از آن جا خوردن و ناراحتی اولیه می‌گذشتم و اصلاً حرف نمی‌زدیم، حالا حال بهتری داشتم یا نه، اما مطمئناً حالا هم اوضاع خوب نیست.

خودمان را ظاهراً کشاندیم تا قراری که از قبل داشتیم. فیلم اول را دست‌جمعی دیدیم. من حس کردم نباید شب را این‌طور تمام کنیم. دوتایی نشستیم برای فیلم دوم، یکی از بدترین انتخاب‌های ممکن: پرندگان هیچکاک. سینمای هیچکاک مرا مضطرب می‌کند، این یکی از دلایلی است که معمولاً از دیدنش اجتناب می‌کنم. حالا همه‌ی آن صحنه‌های اضطراب‌آلود هم به این شب لعنتی اضافه شده.