ناآرامم. فکر می‌کنم علت اصلی خواب‌های آشفته‌ی دیشب باشد. این واقع‌نما بودن خواب‌ها و ارتباط‌شان به اتفاقات روزمره‌ی زندگی‌ام واقعاً دردسرزا شده. خواب‌ها را دقیقاً یادم نیست، انقدر یادم هست که «نون» نقش پررنگی داشت. چند تصویر یادم مانده. یکی این بود که «نون» برگشته تهران، بدون خبر دادن به من و من از طریق دیگری فهمیده‌ام. باقی‌مانده‌ی تلخی‌ای قدیمی. در گذشته که در یک شهر زندگی می‌کردیم، پیش آمده بود که برود سفر و وقتی برگشت خبر ندهد و چند روز بعد بفهمم. و هربار این فکر از سرم می‌گذشت که اطلاع ندادنش به این معنی است که اشتیاقی برای بازدیدنم ندارد. حساسیت بی‌ربطی بود. واضح بود که اشتیاق دارد. وجود چنین حساسیتی برای من ناخوشایند است، برای من که فکر می‌کنم در هیچ رابطه‌ای نباید ضرورتی برای اطلاع دادن مدام و همه چیز باشد. این حساسیت‌هایی که قبولشان ندارم و با تصورم از خودم در تناقض‌اند، در معدود روابط عاشقانه‌ام پیش می‌آیند. برای همین است که ترجیح می‌دهم رابطه یا عاشقانه نباشد، یا اگر عاشقانه بود، دست‌کم دیگر دوستانه نباشد تا این حساسیت‌های مریض، دوستی را خراب نکند. تصویر دیگری هم در خوابم بود. غیر از این‌که در خواب «نون» مثلاً نشان می‌داد که تمایلی به دیدار ندارد ولی قرار بود مسیری را با هم برویم و او اصرار داشت که خودش رانندگی کند. تصویری مربوط به سال‌های در یک شهر بودن‌مان: آن چند باری که حال من خوش نبود و او رانندگی کرد، باری که به خارج شهر می‌رفتیم و داوطلب شد که او براند و بارهایی که مسیر طولانی بود و در میانه جای‌مان را عوض می‌کردیم.

می‌دانم چرا خواب «نون» را می‌بینم. برای من وضعیت شبیه آن باری است که من تصمیم گرفتم که بروم. معلوم است که در زندگی‌ام تمام نمی‌شود. شبیه آن روزها، غمش به جای حضورش بخشی از زندگی‌ام شده. دیگر مهم نیست که چه کسی اول رفته است. در آخرین پیامی که برایش می‌زدم برایم روشن بود که برای من به معنی رفتن من است، که دیگر به این تعلیق ادامه نخواهم داد.

ناآرامی فقط از خواب دیشب نمی‌آید. سه‌شنبه مدرسه‌ی علوم اجتماعی بود. اشتیاق بسیار داشتم. ساعت‌ها با «همکارجان» فعالیت جدیدی طراحی کرده بودیم و مشتاق بودم که ببینم اجرایش چطور می‌شود. نتیجه یکی از بدترین تجربه‌های تدریسم در سال‌های اخیر بود. چند دقیقه قبل از شروع کارگاه فهمیدیم که عده‌ای از بچه‌ها شرایط خاص دارند، بماند که همان را هم درست و دقیق به ما اطلاع ندادند. نگرانی شدیدی داشتیم که فعالیتی که طراحی کرده‌ایم برای این بچه‌ها با این شرایط مضر باشد. عدم یکدستی تأثیرش را بر کل کلاس گذاشت. غیر از آن، فعالیتی که طراحی کرده بودیم هم زیاده پیچیده بود برای این‌که به بچه‌ها ایده‌ی روشنی از چیزی که می‌خواستیم درس بدهیم بدهد. کلاسی که خوب پیش نرفته باشد، برای گرفتن حال من کافی است.

چهارشنبه را سعی کردم آرام باشم. مدت زیادی از روز را پیش «نزدیک‌ترین» بودم. بعد «میم» را دیدم که قرار بود درباره‌ی موضوعی حرف بزنیم. بعد رفتم به جمعی که برایم مطلوبیت و رهایی زیادی دارد. شب که خداحافظی کردیم، پیشنهاد دادم که «رفیق‌آرام» را برسانم خانه. در راه پشت دسته گیر کردیم و بداخلاق شدم. عذاب‌وجدان داشتم که نارضایتی‌ام مشهود است. خودم پیشنهاد داده بود برسانمش و از این‌که عصبی بودم خشمگین بودم، از این‌که نمی‌توانم از چند دقیقه کنار دوستی بودن لذت ببرم عصبانی بودم. «رفیق‌آرام» را که رساندم، مدتی از نیمه شب گذشته بود. فکر کردم بروم به «جیم» سر بزنم. پیامی برایش زدم و استقبال کرد. دوباره مسیر بسته بود. جایی که مسیر باز شد، یک‌بار به اشتباه مسیر ویژه را رفتم. برای وسواسی نسبت به قوانین که منم، همین موضوع عصبی‌کننده و ناآرام‌کننده بود. چند دقیقه بعد ناگهان موتوری جلویم پیچید. خیلی به سختی و با خوش‌شانسی دو طرفه به هم نخوردیم. در همان کثری از ثانیه، از زمانی که دیدمش تا زمانی که ترمز کردم و مطمئن شدم که رد شده، هزار فکر در ذهنم گذشت که تمام شد، تصادف کردیم و او می‌میرد و من بدبخت می‌شوم. تا چند دقیقه بعد همه‌ی بدنم می‌لرزید.

به خانه‌ی «جیم» که رسیدم هنوز عصبی و ناآرام بودم. همان موقع پیامی از دانشگاه رسید. با جزئیات توضیح داده بودند که اگر تا چه تاریخی ویزا برسد چه باید بکنم و در نهایت اگر تا چه تاریخی نرسد دوباره باید درخواست پذیرش بفرستم. البته تاکید کرده بودند که اگر در نهایت مجبور شوم دوباره درخواست را بفرستم، بدون شک دوباره پذیرش خواهند داد و روال را تکرار خواهیم کرد. یک لحظه به ذهنم رسید که کاش ویزا تا آخرین زمانی که مشخص کرده‌اند نرسد و بعد برای دانشگاه دیگری هم درخواست بفرستم. این را خیلی نمی‌توانم برای کسی توضیح دهم. به نظر اطرافیانم بیش از حد نامعقول است که می‌گویم دانشگاه فعلی دانشگاه ایدئال یا آرزوهایم نیست. که انگار برایم شکست است که به جای سه دانشگاه اول از یکی از ده دانشگاه اول پذیرش گرفته‌ام. نامه‌شان آرام‌کننده نبود.

در همان چند دقیقه‌ای که پیش «جیم» بودم، یک‌بار پرسید که چرا انقدر خوشحال‌ام. دلم نیامد بگویم که اتفاقاً شدیداً ناآرامم و لبخندهای زیاد برای پوشاندن این ناآرامی است. خوب است که گاهی می‌توانم نگذارم بفهمد که چقدر حالم بد است. با جیم خداحافظی کردم و آمدم خانه. هنوز ناآرام و ناخوش.

حالا بعد از دو روز جریان شدید و سریع زندگی، نشسته‌ام سعی می‌کنم بعد از دو روزی که هیچ کاری نکرده‌ام، کمی بخوانم و به کارهایم برسم، شاید تأثیر این روزمرگی پرافت‌وخیز با محصور شدن در فضای دور از جهان خواندن و کار کردن، کمتر شود.