از این‌که نمی‌توانم به خودم مسلط باشم عصبانی‌ام. در شرایطی نیستم که بتوانم بهلم و وابدهم. تنها راهی که دارم این است که دست‌کم کمی دیگر تاب بیاورم، شاید تا زمانی که خواهرم بیاید تهران. شب‌ها خشمگینم و صبح‌ها اوضاع کمی آرام‌تر می‌شود.

با حال عصبی و ناآرام دیشب، برای امروز صبح با جیم قراری گذاشتم. نمی‌دانستم دیدار حالم را بهتر خواهد کرد یا نه، در ناآرامی تصمیم گرفتم و بعد از آن حالم بدتر نبود. رفتم کافه که کار کنم. وقتی رسیدم «رفیق آرام» آن‌جا بود، برای مدتی کوتاه. نشد حرف بزنیم. چند دقیقه بعد دوباره جیم را دیدم، این‌بار در کافه. انگار شرمنده بودم از این‌که دیدار صبح حالم را بهتر نکرده. افتادم در چرخه‌ای که حالم را بدتر کرد. دیدارهای متعددی که در آن‌ها حرف نمی‌زنم، سعی می‌کنم مسلط باشم و حتی همراه و کمک‌کننده، در میان‌مدت حالم را بدتر می‌کند. تصمیم خودم است که حرف نزنم، اما حتی از این هم حالم بهتر نمی‌شود.

در کافه الف را هم دیدم. بغض داشت. پرسیدم چه شده. دلتنگ بود، دلتنگ مادرش. چیز بیشتری نپرسیدم. سین هم اواخر حضورم در کافه خواست که حرف بزنیم. برایم گفت که چند روز پیش دروغ گفته و مشکلی شدیدتر از آن‌چه گفته برایش پیش آمده، درخواست کمک داشت. جا خوردم. از تنهایی آدم‌ها جا می‌خورم. من تنها نیستم. خیلی وقت‌ها می‌خواهم حرف بزنم ولی نمی‌شود، اما دلیلش این نیست که تنهایم. رجوع ناگهانی آدم‌ها برای حرف زدن معذب و غمگینم می‌کند. باید در چه وضع غریبی باشند که با کسی که چند بار در یک کافه دیده‌اند حرف بزنند و کمک بخواهند.

با گیجی بیشتر از قبل از کافه آمدم بیرون. تاکسی پیدا کردن سخت بود. چند قدم بالاتر چند خانم منتظر مشتری بودند و تاکسی‌ها به هوای آن‌ها راهشان را کج می‌کردند و کسی مرا سوار نمی‌کرد. در آخر ماشینی جلویم نگه داشت. سوار که شدم دیدم فضای غریبی دارد. دو مرد جوان و خانمی با ظاهری نه چندان متعارف در صندلی جلو. بعد از چند دقیقه راننده شروع کرد به گفتن این‌که دیگر این‌جا منتظر تاکسی نمانید. دو سال است که این مسیر معمولم است و تا به حال چنین چیزی ندیده بودم.

بار ذهنی دیگر، تکلیف نامعلوم حرفه‌ای است. می‌دانم باید هرقدر زودتر وضعیت را مشخص کنم. تصمیم سختی است که نمی‌توانم بگیرم و مدام به تأخیرش می‌اندازم. شاید بیش از هر وقت دیگری خوب بود اگر کسی را هم شدیداً از نظر حرفه‌اش قبول داشتم و هم از نظر حسی نزدیک بود.