گذران
بعد از چند روز قبض شدید، حالا سبکتر و آرامترم. حواسم هست که غم شدید ممکن است بارها، و هربار با شدتّی متفاوت، بازگردد.
هیچ فضیلت ذاتیای در اینکه غم و نگرانی را به روی خودم نیاورم نمیبینم. با اینحال، اغلب برایم راحتتر میگذشته، اگر نگرانیهایم را تعلیق میکردم و نمیگذاشتم وارد زندگی روزمرهام شوند. سه روز قبل از مرگ پدربزرگ و حدود یکهفته بعد از اتفاق، دو نقطهای بودند که وا دادم و رها کردم که غم و نگرانی در همهی روز و حال پخش شوند. البته آنطور نشد که فکر میکردم. دوست داشتم بیشتر دربارهاش حرف بزنم، اما بخشی نشد، بخشی را نتوانستم: دو روز پیش دلم میخواست ساعتها دربارهاش حرف بزنم، اما میدانستم که دستکم چهارنفر از نزدیکترین دوستهایم در دسترس نیستند. نشسته بودم و سعی میکردم کار کنم که دوست دیگری ناگهانی پیامی فرستاد که اگر کافهای بیایم ببینمت. بودم و رها کردم که در دو ساعتی که کنارم بود خاطراتم را مرور کنم و از حال این چند روز بگویم. از تبعات ناخواسته اما مثبت تقریباً همیشه در یکجا بودن هم همین است که حتی وقتی نمیتوانی دوستانت را صدا کنی، دوست دیگری به ذهنش میرسد که سر راه سری بزند و ببیندت.
صبح که با حال سبکتری بیدار شدم، بعد از یکی از معدود شبهایی که با غم و بغض و اشک خوابم نبرده بود، انگار مراسمی را انجام میدهم. کمی بیشتر در تخت ماندم، صبحانهی آرامی خوردم، لباس روشنتری پوشیدم و آمدم کافه که شاید کارها به طرز معجزهآسایی سریعتر پیش برود و دستکم اضطراب رساندن ترجمه تمام شود. یکی از کارکنان کافه، در همان نگاه اول گفت «کاش همیشه شاد و خندان باشید» نشد بپرسم این کمی شادتر بودن را در صورتم دیده یا تاثیر لباس روشنتر است. اما برای من انگار نشانهی کوچکی بود از اینکه گذارم از حالی، عینیت پیدا کرده.
احساس میکنم لازم است چند نفر باشم و همزمان چند زندگی را پیش ببرم. یکی را بگذارم فقط چند هفته در خانه بخوابد و کتاب بخواند تا آرامش بیشتر شود، یکی را بفرستم سراغ ترجمه و کارهای اداری تمامنشدنی، یکی را بگذارم از دوستانم مراقبت کند، یکی را... انگار این روزها از پس زندگیام برنمیآيم، با هرقدر دویدن.