هر چه گفته بودند و شنیده بودم که غم مرگ را سبک می‌کند، نتیجه‌ی عکس داد. یک هفته است که از مرگ پدربزرگ گذشته. در این چند روز که فشار مراسم کم‌تر و غم شخصی‌تر شده، بیشترین تصویری که جلوی چشمم می‌آید، تصویر آن روزهای آخر بیماری است. باید با اراده تمرکز کنم تا تصویر پدربزرگ سرحال، نشسته در خانه‌اش، یادم بیاید. در عوض مدام به روزهای بیمارستان فکر می‌کنم. حالا مطمئنم که آن دوره‌ی بیماری نه تنها برای این اتفاق آماده‌ترمان نکرده بود، بلکه خستگی و فرسودگی آن دوره، صبر و تحمل‌مان را کم کرده بود. مرگ عزیز نزدیک، در هر حالی سخت است، ولی شاید تحمل و صبر بیشتر بود، اگر آن دوره‌ی پررنج نگذشته بود. اگر پدربزرگ را در آن حال ناخوش، برای آن مدت نه چندان کوتاه ندیده بودیم.

تجربه‌ها یکسان نیست، اما برای من حضور در لحظه‌لحظه‌ی مراسم تشییع، اوضاع را بدتر کرد. غیر از تصویر روزهای آخر پدربزرگ، تصویری که از جلوی چشمم نمی‌رود، جنازه‌ای است که از جلوی در خانه می‌بردند، آن لحظه‌ای که دیدم برای آخرین بار از در خانه می‌رود، آن لحظه‌ای که بعد از نماز اطرافم خالی شد و جلویش تنها ماندم، آن لحظه‌ای که سر قبر داد زدم تا پسرعمّه‌ام کنار برود و برای آخرین بار صورت پدربزرگ را ببینم، تک‌تک لحظاتی که بلوک‌های سیمانی را می‌گذاشتند و... این تصاویر است که هجومش و تکرارش در سرم نمی‌گذارد به روزمرگی برگردم.

دیروز با پدر رفتیم بهشت‌زهرا، هر دو به این حضور فقط دونفره‌مان نیاز داشتیم. یک‌لحظه دورتر ایستاده بودم و پدر را می‌دیدم که متأثر و آرام سر قبر ایستاده بود. یک‌لحظه احساس کردم این تصویر، یکی از مهم‌ترین بخش‌های زندگی من است. پدرم، بعد از یکی از سخت‌ترین دوران زندگی‌اش، و پدربزرگی که زندگی‌اش تمام شده. می‌دانم این تصویر به این زودی‌ها از ذهنم نمی‌رود.

در این چند روز، چند بار به ذهنم رسیده که کسانی که بچه دارند، سوگ مرگ را راحت‌تر تاب می‌آورند. فرزند وابستگی‌ای است که امید داری از مرگ تو می‌گذرد. با هیچ کس دیگری نمی‌شود چنین پیوندی داشت.