این را قبلاً هم می‌دانستم که در مرگ‌های دور، چون خودم را محق برای سوگواری نمی‌بینم، سوگ می‌ماند و تمام نمی‌شود. فکر می‌کردم در مرگ نزدیک، دست‌کم این وضع پیش نمی‌آید.

دو روز است که دوندگی‌های مدام برای مراسم و رسوم از پیش مشخص تمام شده و انگار تازه حالا غم شخصی‌ام شروع شده. چنین نبود که در تمام مراسم تشییع و ختم، آرام باشم و مسلط. اما آن‌قدرها هم فرصت سوگواری نبود. باید می‌دویدم.

حالا دلم می‌خواهد سوگواری کنم، اما نمی‌دانم کجا.

غیر از در تنهایی اتاقم هیچ‌جا نیست که امن و آرام باشم برای سوگواری. و سوگواری تنها، انگار واقعی نیست، انگار کمکی نمی‌کند که باور کنی تمام شده و بگذری. نمی‌دانم چه شد که دیگر هیچ‌جا و پیش هیچ‌کس احساس راحتی برای غمگین بودن نکردم. برای محبت کردن چرا، برای دغدغه‌داشتن، نگران بودن و حتّی عصبانی بودن؛ اما برای سوگواری و بسیط و بی‌حرف غمگین بودن نه.

به نزدیک‌ترین‌هایم هم که می‌رسم یا از عصبانیت‌های این چند وقت می‌گویم، یا از نگرانی‌ها، یا بدتر از همه، سکوت می‌کنم.