ناتمام
افتادهام به شمردن روزها، دو ماه بعد از آن اتفاق، دو روز قبل آن یکی، پنج روز پیش و...
اول خرداد برای اولین بار به بیمارستان رفت، جراحی کرد و بعد از یک ماه و نیم به خانه آمد، سه روز در خانه بود و یکشنبه دوباره به بیمارستان رفت. یکهفتهی بعد، دوشنبه، همه چیز تمام شد.
انگار اگر نسبت آن روز را با تمام روزهای قبل و بعد روشن کنم، میتوانم بفهمم چه اتفاقی افتاد، میتوانم کنار بیایم که اتفاق افتاد.
میدانم در آن میان چه کردم. روزهای اول اضطراب شدید بود. آرامتر شدم. مدتی تهران نبودم و نگرانیام شدید بود. دوباره امیدوار شدم. روزی که برای بار دوم به بیمارستان رفت، صبحش را با دوستی کار کرده بودم، رفته بودم دکتر و شب پیش دوست دیگری بودم که خبر رسید در خانه حالش بد شده. بعد از بیمارستان دوم تا یکهفته سعی میکردم آرام بمانم. جمعهی پیش بود که با خودم کنار آمدم که نمیتوانم ذهنم را آرام نگه دارم. همان روز با رفیقی در شهر چرخیدیم. رفتیم به دنبال پیدا کردن «مرگ با تشریفات پزشکی». کتاب را پیدا نکردیم ولی کتابهای دیگری گرفتم با حالوهوایی مشابه، رفیقم از نحوهی مواجههام متعجب بود، من فکر میکردن با خواندن راحتتر کنار میآیم. یکشنبه کتاب را پیدا کردم، چند ساعت بعد دوستی را دیدم و سعی کردم نشان ندهم که چقدر ناآرامم. دوشنبه صبح چند کار مانده را تحویل دادم و بعدازظهر اتفاق افتاد.
بیش از هر زمانی در دو ماه گذشته دلم میخواهد دربارهاش حرف بزنم و بنویسم. غمی مانده که نه تهنشین میشود و نه بیرون میآید. انگار نمیتوانم با خودم کنار بیایم که برای چه سوگواری کنم، چقدر، چطور، تا کی.