در آن دوره‌ی تاریک میان نوجوانی و جوانی که ساعت‌ها یک‌جا می‌نشستم و به روبه‌رویم خیره می‌شدم، می‌خواستم حرف بزنم اما نمی‌توانستم. حس می‌کردم حرف‌های زیادی در کلافی به هم پیچیده‌اند و من سر این کلاف را پیدا نمی‌کنم. فکر می‌کردم اگر کسی بتواند رشته‌ی سخن را از جایی بیرون بکشد، می‌توانیم آن کلاف را کم‌کم بیرون بکشیم و سبک شوم. ناآرامی این روزها که حرف زدن را ناممکن کرده، مرا یاد آن تصویر کلاف می‌اندازد. می‌خواهم حرف بزنم و نمی‌توانم. حس می‌کنم سنگینم و پر، اما نمی‌توانم چیزی بگویم. می‌نویسم تا تلاش کنم آن سرِ حرف زدن را پیدا کنم.

چند روز سنگین گذشته. از مرگ‌های دور و نزدیک تا اتفاقِ برای اکثر اطرافیانم شوک‌آور. آن دو مرگی که همزمان اتفاق افتاد، یا دست‌کم همزمان از آن‌ها مطلع شدیم خود ماجرایی غریب و داستان‌وار داشت. بعد مصیبت آن دوست نزدیک که اشتباه کردم و این‌جا درباره‌اش نوشتم و سوءتفاهمی رقم زد که ناخوشایندی ماجرا را بیشتر کرد. اصل آن خبر، نحوه‌ای که با خبر شدم، حواشی‌اش و دیدار دوست سنگین بود ولی نتوانستم با کسی درباره‌اش حرف بزنم.

یک‌روز از این غم‌های شخصی گذشته بود و تازه تمهیدی اندیشیده بودم برای گذار از آن روزها که ماجرای نجفی پیش آمد. نمی‌دانم چرا تازه امروز یاد دیداری کمی قبل از انتخابات ۹۲ افتادم. هاشمی رفسنجانی هنوز رد صلاحیت نشده بود، در گروهی که آن روزها داشتیم به دفتر مجله رفتیم و ایده‌هایمان را به نجفی گفتیم. برخورد سرد بود و برخورنده. و ما که فکر می‌کردیم ایده و آرمان مهم‌تر از قدرت و نتیجه است، نوشته‌هایمان را برداشتیم و به دفتر دیگری رفتیم. و بعد ماجراهای شهرداری پیش آمد و تب‌وتاب اطرافیان و برخی نزدیک‌ترین‌هایم برای شهردار شدن کسی که لایق‌ترین می‌دانستیم. حتی اگر همه‌ی این‌ها هم نبود، خبرهای این چند روز شوک‌آور بود و گیج‌کننده.

نمی‌توانم به کسانی که نجفی را از نزدیک می‌شناختند فکر نکنم. از اولین فکرهایم این بود که در ذهن آن‌ها از همین حالا تصویر مرگ و اعدام است. و چه تصویر سهمگینی است برای کسی که می‌شناختی و برایت محترم بوده. اما حتی اگر این پایان ماجرا نباشد، دیدن تصویر و شنیدن صدای آن شخصیت کاریزماتیک در لباس آبی درحالی که آرام از ماجرای قتل می‌گوید، ذهن را از شوک و تحیّر و تأسف متوقف می‌کند.

بر سر مرگ شیدا، نوشته بودم که تحیّر عمیق‌مان حاصل این است که محمول مرگ را نمی‌توانیم برای موضوع شیدا تصور کنیم. این یکی اصلاً جزو ویژگی‌هایی نبوده که برای آن شخصیت شاد و پرانرژی تصور کرده باشیم. حالا در مورد نجفی هم همین فکر را می‌کنم. انگار به هیچ طریقی نمی‌شود این اطلاعات تازه را به تصویر ذهنی‌ای که از او داشته‌ایم اضافه کنیم.

ضیاء نبوی در توئیتر چیزی شبیه این نوشته بود که در زندان، محکومین به قتل شبیه‌ترین افراد به انسان‌های معمول‌اند. به گمانم می‌فهمم که چه می‌گوید. یاد مستند «رویای دم صبح» افتادم. کارگردانِ کاردرست این مستند به خوبی به زندگی نوجوانان کانون اصلاح‌وتربیت نزدیک شده بود. در جریان فیلم از نزدیک زندگی و روابط‌شان را می‌دیدیم. در این میان دخترکی بود از همه مظلوم‌تر و آرام‌تر. هرجا که قرار بود چیزی تقسیم شود، کار را به عهده‌ی او می‌گذاشتند. هرکس ناآرام و بی‌تاب می‌شد، به او پناه می‌برد و رفتارش متین و خوشایند بود. در میانه‌ی فیلم گفت‌وگویی با او بود. پرسیدند به چه جرمی آن‌جاست و گفت قتل. و گفت قتل پدرش. شوک این لحظه را یادم نمی‌رود. دخترک تعریف کرد که چه زندگی سختی با پدر معتادشان داشته‌اند و او که زیر سن قانونی بوده، تصمیم گرفته برای رها کردن مادر و خواهرهایش، پدرش را بکشد. به گمانم در بسیاری از جرم‌ها، جرم با سَبْکی از زندگی پیوند دارد اما در قتل موردی اغلب چنین نیست. و این باعث می‌شود تصور شخصیت قاتل با تصویر ما از شخصیت مجرم سازگار نباشد. انگار قتل ناگهانیِ فقط یک‌نفر، همزمان دورترین و نزدیک‌ترین جرم به خیلی از ماست. هنوز نمی‌دانم و نمی‌فهمم چرا نباید با نجفی همدلی کنم، همدلی‌ای از جنس آن‌چه در رمان‌های روسی با غریب‌ترین تراژدی‌ها و غیرقابل‌باورترین داستان‌ها اتفاق می‌افتد.

بی‌دلیل نیست که ذهنم این‌طور از هر موضوعی به موضوعی دیگر می‌پرد. باید آزادش بگذارم تا ببینم آن حرف‌هایی که بیرون نمی‌آیند سرچشمه‌شان کجاست.

یکی از ویژگی‌هایی که فکر می‌کنم دارم و از داشتنش خرسندم، عدمِ چسبندگی است. اما حالا فکر می‌کنم سیر وقایع در این چند روز انقدر شدید بوده که باید چند روزی را بگذارم به حال پایین و این‌که تأثیر این اتفاقات را بر کل حال و روزم ببینم. آن عدم چسبندگی‌ای که باعث می‌شود اتفاقات تلخ را تعلیق کنم و سعی کنم روزهایم را با کار کردن یا دیدار دوستان نجات دهم، خود نیاز به تعلیق دارد. تصمیم دارم چند روزی کار نکنم، عامدانه و آگاهانه و روز و شب را به خواندن‌های شخصی بگذارنم تا این دوران بگذرد.

گیجم، انگار از فاصله‌ای چندمتری زندگی‌ام را می‌بینم. آن خوشی‌های ناگهانی شدید در این میان، در کنار اضطرابی معقول برای کارهایم و این خبرهای ناگوار.

در میان یکی از این خوشی‌ها، ذهنم ناگهان رفت سمت ناخوشنودی‌ای قدیمی. فکر نمی‌کردم از آن گذشته‌ام، می‌دانستم که هنوز جایی از ذهنم باقی مانده است. چیزی که برایم روشن است این است که نزد خودم به آن معترفم اما به کسی نخواهم گفت. بخشی به این دلیل که از تصویری که برایم مطلوب است و سعی می‌کنم در آن بگنجم بیرون است. راه‌های مختلفی را آزموده‌ام برای این‌که چیزهایی که در فضای تاریک شخصی‌ام آرام گرفته‌اند، از جمله این یکی، به فضای روشن‌تر زندگی عمومی پرت نشوند. چندان موفق نبوده‌ام، به هیچ حیله‌ی لطیفی که تا به حال آزموده‌ام، تا شرایط را طوری سامان دهم که اشاره‌ای آن تلخی‌ها را بیرون نکشد. هنوز فکر می‌کنم مطمئن‌ترین راه همان فاصله گذاشتن بین زندگی شخصی و رفتار عمومی‌ام است، فاصله‌ای که تطبیق دارد با فاصله‌ی بین دوستی‌ها و عاشقانه‌هایم. دوباره باید مراقبت کنم و هر کدام را در جای درستش بگذارم تا چیزی ناخواسته از فضای شخصی‌ام به بیرون پرتاب نشود. نباید وسوسه شوم که دوباره این‌ها با هم درآمیزند.