سال‌ها قبل، «ساکن سابق خانه‌ی خیابان ب» در سفر مشترکی که شاید شروع دوستی‌مان بود، گفت «ساره‌ای که صبح می‌خندد، ظهر فریاد می‌زند و شب گریه می‌کند.» آن روزها جهان اطرافم چنین تند تغییر نمی‌کرد، اما تطور و تحول احوال درونی‌ام شدید بود و سریع. حالا، در روزگاری که احساس می‌کنم حال و وضع درونی‌ام ثبات دارد، سیر اتفاقات بیرون آن‌قدر سریع است که چیزی که از بیرون دیده می‌شود عدم ثباتی حتی شدیدتر از قبل است. از چند روز قبل از تعطیلات عید، سرخوشی شدید و سبکی خوشایندی شروع شد، حاصلِ تصمیم روشن درباره‌ی آینده و تصوری امیدوارکننده از آن‌چه در چند سال بعد پیش رو دارم.

کمی که از تعطیلات گذشت، تصادفی خانواده‌ام را در شوک و غم فرو برد. دومین بار است که عزیزی را در تصادف از دست می‌دهیم. این‌بار تلخ‌تر بود چون در سفر و در روزهای خوش نوروزی اتفاق افتاد و آن‌که رفت جوان بود و مهربان و محبوب. بعد از فوت مادربزرگ در کودکی‌ام، دیگر هیچ‌وقت در مراسم تشیع‌جنازه‌ی آشنایی نزدیک شرکت نکرده بودم. فکر می‌کردم نمی‌توانم با شدت بی‌تابی افراد در چنین مراسمی کنار بیایم. اما این‌بار انگار لازم بود، بیش از همه برای این‌که باور کنم چه اتفاقی افتاده. خودم را سپردم به ماجرای پرسوز و گداز مراسم و بی‌هیچ قیدی گریستم و به ناله‌ها و شیون‌های اطرافیانی که برخی جگرسوز بود گوش دادم. در جمع دلداری دادم و دلداری شنیدم و گرچه شدت اولیه‌ی غم زیاد بود ولی به سرعت از سرم گذشت و با آن کنار آمدم.

این‌طور نبود که تصمیم گرفته باشم که این حادثه‌ی تلخ بر روزگارم تأثیر نگذارد، اما انگار طبق عادتی قدیمی سعی می‌کردم برنامه‌ای را تغییر ندهم و روال روزها را عوض نکنم. حواسِ جمع اطرافیانم که با شکنندگی من در چنین موقعیت‌هایی ناآشنا نیستند، نجاتم داد. چند روزی توجه و مراقبت باعث شد که با روال آرامی به روزگارم برگردم. در این بازگشت دوباره، یاد وصف قدیم «ناصح» افتادم که معتقد است من شدیداً ترمیم‌پذیرم و راست می‌گوید.

و بعد، در چند روز گذشته، هیجان ناگهانی و نامنتظره‌ای پیش آمد و زندگی‌ای که دوباره مرا با سرخوشی‌اش گیج می‌کند. پس از مدت‌ها به خوشی بی‌دغدغه‌ای تن دادم، بدون محاسبه و نگرانی و پیش‌فرض، گرچه می‌دانستم کوتاه خواهد بود. هنوز توان این را دارم که قدردان این باشم که زندگی‌ای دارم که امکان خوشی‌هایی کوتاه‌مدت شدید را در کنار اطمینان‌های بلندمدت پیش می‌آورد. قدردان این هستم که هم دوستی‌های امنی دارم که هر لحظه‌ی زندگی‌ام یا هستند یا امکان بودنشان مطمئنم می‌کند و همزمان هنوز از دیدن آدم‌هایی تازه هیجان‌زده می‌شوم، حتی اگر امکان دوستی بلندمدتی نباشد. خوش‌شانسم که می‌توانم زندگی روزمره‌ی آرامی داشته باشم و همزمان سفر و دورهمی‌های انرژی‌بخش‌ام برقرار است.

و دیروز جواب آزمایش‌ها و عکس‌های جدید که خیلی بهتر از انتظارم بود و نگرانی این مدت اخیر را کمتر کرد. بالا و پایین جهانم انقدر شدید است که هرقدر ثبات درونی داشته باشم، نمی‌توانم از تأثیراتش برکنار بمانم. جهان زندگی در تهران، عظیم و پیچیده و پرجزئیات است. این است که می‌گویم من (فقط) در تهران زندگی می‌کنم.