حیرانم
۱. نقاطی در زندگیام هست، گاهی آدمهایی، که انقدر پیچیدهاند، انقدر با بسیاری چیزها در من و زندگیام تنیدهاند، انقدر هزار وجه دارند، که هر بار دوباره با آنها برخورد میکنم مستصال و بیعمل میمانم، انقدر که روشن نیست، با در نظر گرفتن کدام وجه میتوانم عکسالعملی نشان دهم، با کدام از هزاروجهی که هربار یککدام را تجربه و روایت میکنم. این ضعف و بیعملی حالم را بدتر میکند، اینکه انقدر برابرشان وادادهام. نقاطی که هزار جور تعریفشان میکنم، هربار در زندگیام یکطور میبینمشان و هزار وصف از آنها دارم. چطور میتوانم در برخوردی سنگین و شدید، یکی از هزار را انتخاب کنم، بدون نگرانی از اینکه برخورد با در نظر گرفتن یک وجه، بعدها هزار حسرت به بار میآورد، وقتی که وجوه دیگر دوباره پررنگ شوند. و این بیعملی، این بیعملی که میترساندم ماندنم نه از تحسین و خوشایند بودن آنچه دارم، که از نیاز است.
۲. کاش انقدر حساس نبودم. حالم که خوشتر باشد، دوباره قدردان این حساسیتم که از سوی دیگر رفتارهایم را صیقل داده. اما مدتی است که از آدمها دور میشوم، با این حس تکرار شونده که به چیزی محکومشان نمیکنم، من چنان حساسم که از چیزی که حتی نمیتوانم بایستم و بگویم بد است، رنجیدهام، چنان که انتخابم رفتن است. ملاحظه و مراقبت، پررنگترین وصف آن معدودی است که در اطرافم دوست ماندهاند. و هر چیز کوچکی، انگار سدی است از بیملاحظگی که من دیگر توان تحملش را ندارم. کارم شده گذشتن، از کسانی که دوستشان داشتم، دارم. خسته ام از این هیچ کس را محکوم نکردن اما عمیقا رنجیده بودن.