تا تهران
از او که همواره در دوریاش شوقانگیز بود، و در نزدیکیاش نگران کننده، مدتها است بیخبرم. دیشب خواب میدیدم که روی میزهای بیرون کافهای نشستهایم، جایی پردرخت، آرام و با بافتی انسانی، برخلاف کافهی مشهوری که محل معمول دیدار بود و مکان و قهوه و رفتار آدمهایش فشار فضای سردی که بینمان بود را بیشتر میکرد. از بیرون صدای بلندی میآمد، شبیه موسیقی زنده. فنجان قهوهاش بالاتر از لبهایش بود، به فرانسه چیزی گفت. فرانسه، این باید آن زبانی باشد که او به آن حرف میزند، همانطور شورانگیز و مبهم، که کمی را میفهمم و کمی را نه. صدایش در موسیقی گم شد فقط واژهی رقص را شنیدم. فنجان را پایین آورد و دوباره تکرار کرد، نفهمیدم. مثل همیشه از نفهمیدن سرخ شدم، حدس زدم چه گفته. به نظرم رسیده بود که میپرسد نمیخواهی برقصی. به ذهنم فشار آوردم و با استرس و لرزش به فرانسه پرسیدم «اینجا؟» با تعجب و سرزنش نگاهم کرد، روشن بود غلط فهمیدهام. اینبار به فارسی گفت «فکر نمیکنی یک رقص به اینجا مدیونی؟» گفت مدیون، نمیدانم مدیون به فرانسه چه میشود، شاید برای همین در خواب صدایش را نشنیدم، برای همین صدایش رفته بود وسط موسیقی. شاید هم حالا نمیدانم مدیون به فرانسه چه میشود، چون صدایش رفته بود بین موسیقی و نشنیده بودم. رویم را برگرداندم که ببینم اینجا کجاست که رقصی به آن مدیونم. کلیسای وانک بود، جلفا بودیم، اصفهان. گنبدی میدیدم با نورپردازی ملایم در شب و رنگ خاکی پریدهی آرام. دیدم چه همین است همهی طلبی که از زیبایی دارم. بعد از دهها کلیسا و کافه و شهر، طلبم از زیبایی، کافهای با فضای باز مطبوع و منظرهای به کلیسایی بومی است.
از خوشترین زمانهای زندگیام بهار و تابستان سال پیش بود. منِ آنچنان دلتنگ وطن، هر روز سوار قطار میشدم و تمام روز را در کتابخانهی کوچک گروه فلسفه میگذراندم. در فضایی اختصاصی برای دو نفر، مینشستم کنار دوستی که او هگل میخواند و من لایبنیتس. حالم خوش بود، از اینکه لایبنیتس میخواندم حالم خوش بود. و همزمان، از اینکه دوستی دارم که میخواهم و میتوانم با او روزمرگی داشته باشم. روش کار و فکر فلسفیمان، رویکردمان به زندگی شخصی، نظرات سیاسیمان، از همهشان قطعهای ساخته بودیم برای بنای دوستی. هر روز، لایبنیتس بود و دوستی که در استراحتهای میان کار، حتی آن اواسط که کار گره میخورد، میشد با او بحث کرد، درددل کرد، غر زد، حرف زد و روزمرگی کرد. بعد از ظهرها قدم میزدیم تا راین، تا کتابخانهی بزرگ دانشگاه و بعد چند ساعتی رو به راین، با آسمان دم غروب کار میکردیم. شبها دوباره حرف بود و نشستن و نوشیدن روی چمنهای جلوی دانشگاه یا کنار راین یا در کوچههای آن شهر قدیمی. همهی آخر هفتهها به تفریحی گذشته بود، به دیدن شهرهای کوچک آن اطراف، موزههای شهر، مهمانی و فیلم. زندگی روی روال بود، دوستان خوبی برای روزمرگی، کار فلسفیای که به شدت به آن احساس تعلق میکردم، رفیقامنی که گرچه دور بود اما مراقبتگر بود و همراه در هر لحظه.
امروز دیدم که همین حالا هم چقدر حالم خوب است. گرچه زندگی در این چند ماه سختیهای پیشبینی نشدهای داشته. حس سعادت برگشتم به تهران با فشار پیشبینی نشدهی انتخابات و شرایط پیچیدهی دوست عزیز قدیمی نابود شد. نتوانسته بودم دوباره برگردم به خوشیِ مستمرِ اینکه دوباره در تهران زندگی میکنم. امروز دیدم دوباره آن سعادتی که انقدر منتظرش بودم برگشته. کتابخانهی ملی به اندازهی کتابخانهی جلوی راین خوشمنظره نیست، اما فضای پردرخت آرامی است و حتی ساختمان سیمانیاش هم به اندازهی قبل تنفرم را برنمیانگیزد. دوستی روزمره ندارم و این برایم درد بزرگی است، اما این هست که گفتوگویهای ناگهانی بیرون کتابخانه به مراتب دلچسبتر از تقریبا هرگفتوگویی در آن شهر سرد با نادوستان است. کاری که برای خودم تعریف کردهام هیجانانگیز و شخصی نیست، اما به بهانهای دوباره لایبنیتس میخوانم که به تنهایی مانعی است برای شک کردن به فلسفه خواندن. رفیقامن را کمتر از آنچه دلتنگش میشوم میبینم، اما هست و هربار دیدنش یادآوری این است که حضورش، که راحت به آن نرسیدیم، دارایی عمیقا شخصی در زندگی من است که کیفیت زندگیام را تغییر داده.
کیفیت سعادتم متفاوت است. در آلمان، تا بتوانم ادامه دهم، ناچار بودم حواسم به خوشیهای کوچک زندگی باشد و هوشیارانه ایجادشان کنم. نیاز داشتم به دوستان خوب، به تفریحات مشخص، به مناظر زیبا. در تهران میتوانم هر روز در کتابخانه باشم، کار نه چندان دلچسبی کنم، بدون آنکه نیازی به توقف و تفریحِ از پیش مشخص باشد. خوشیهای جاری و نامنتظره آنقدر زیاد است که نیازی حس نمیکنم. خوشیها را صدا نمیکنم تا تاب روزمرگی را بیاورم، خوشیهایم طبیعیترین بخش و روال جاری زندگیاند که کار و مشقت در متن آنها میگذرد.
و تغییراتی در خودم میبینم، که بعد از آن دورهی سخت، در متن آرامش زندگی در تهران، پدید آمده. قبلا هم نوشته بودم که در آلمان از خودم عقب ماندهام، ناامنی زندگی بیرونی، جایی برای تغییر عمیق درونی نمیگذارد. در آرامش مکانی که به آن احساس تعلق میکنم، میبینم که بعد از آن چند ماه طوفانی گویی چیزهایی عوض شده. ساکتتر شدهام، ترجیحم حرف زدن در گوشهی امن خودم است، حرصی به گفتوگو و آشنای جدید ندارم. دلم برای وبلاگ نویسی تنگ شده، برای جایی که خودم باشم و قواعد نوشتن را نه فضای پیرامون که بیشتر فضای شخصیام تعین کند. از فضای بحثهای متعین فاصله گرفتهام، پناه آوردهام به گوشهی حرفهای هرقدر شخصیتر.