1. رابطه‌مان تمام شده بود، این را فقط من می‌دانستم. از یک ماه پیش از تولدش شروع کردم قطعه قطعه هدیه‌اش را آماده کردن. در هر بخشش بغض کردم از رابطه‌ای که انقدر لحظات درخشان داشت و تمام شدنش این‌طور ناگزیر بود. روز تولدش نشسته بودیم در ماشین و یکی‌یکی اجزای هدیه را بیرون می‌آورد و با شگفتی نگاه می‌کرد. من بغض کرده بودم اما دوستش نداشتم، از دیدن ذوق کودکانه‌اش بود که بغض کرده بودم: آخرین ذره‌های دوست داشتنم را خرج آن هدیه کرده بودم، در تمام یک ماهی که می‌ساختمش، لحظه لحظه به تصمیم ترک کردن کسی که دوستش داشتم فکر کرده بودم و هربار مطمئن شده بودم که باید چنین کنم. سختی ترک کردن رابطه‌ِی عاشقانه را در تنهایی، با هدیه او، طی کرده بودم و دیگر نه می‌توانستم در سوگواری‌اش برای آن رابطه‌ی از دست رفته شرکت کنم و نه در اشتیاقش برای دوباره به بهانه‌ی تولد او با هم بودنمان.

2. دومین تولدش بود که در یک شهر نبودیم، برای تولد اول شاید نزدیک به بیست صفحه نوشته بودم‌، از شدیدترین حس‌های خودم به او، مثبت و منفی. چند ماه بعد، در دعوایی بی‌رحمانه به بخش‌هایی از آن نوشته اشاره کرد، نامردی‌اش را باور نمی‌کردم که در میانه‌ی دعوا به متنی ارجاع دهد که از شدت احساس دوستی و نزدیکی صادقانه بود و هیچ چیز را در آن نپوشانده بودم. تصمیم گرفتم در دومین تولدش ننویسم، فکر کردم این‌طور آسیب کمتر است. فرستادن هدیه‌ای برای من که آن روزها تهران بودم ساده و کم هزینه نبود، مقدماتش را از یک ماه پیش از تولدش شروع کردم. با سین حرف زدم که چه برایش بخرم، با کاف و لام که در همان شهر او بودند حرف زده بودم که چطور هدیه به دستش برسد، و در تمام این مدت بیشتر دوستش داشتم. حس بودنش که دیگر دو سال بود که نبود، زنده شده بود و همراهی‌ام می‌کرد. در آن یک ماه، انگار هر صبح از آغوشش برخواسته باشم. ناگهانی دعوایی آمد که همه چیز را برای مدتی تمام کرد، نمی‌دانستم برای مدتی است یا برای همیشه. دیگر با کاف و لام حرف نزدم و آن‌ها هم لطفا به رویم نیاورند که چرا دیگر خبری از هدیه نیست. فکر می‌کردم شاید اگر آن هدیه قبل از آن دعوا به دستش می‌رسید، نجاتمان می‌داد، شاید همه‌ی آن علاقه‌ای که در آن یک ماه ذره‌ذره دوباره جمع شده بود را منتقل می‌کرد.

3. در هر دو سال تولدم که ایران نبوده‌ام، میم برایم هدیه‌ای فرستاده. سال آخر ایران بودنم هم، با کیک و گل آمد کتاب‌خانه و جشن دونفره‌ای گرفتیم. هنوز شب‌های زیادی به این فکر می‌کنم که میم وقت خرید هدیه،‌ سپردنش به کسی که پیش من بیاوردش و... به من فکر می‌کرده و بغض می‌کنم. از این دوستی‌ای که می‌تواند انقدر به دیگری فکر کند فقط بغض می‌کنم. نه می‌توان جبران کنم نه نشان دهم که بودنش چه گرمای عمیقی است. فقط به همه‌ی مراحلی که هدیه‌ام طی کرده فکر می‌کنم و بغضم را می‌خورم.

4. از یک ماه قبل هدیه‌اش را به ایران فرستادم، در تک‌تک مراحلی که اجزای هدیه را آماده می‌کردم تا بفرستم، همه‌ِی آن شور به بودنش برگشته بود و دلتنگی چندبرابر شده بود. حس می‌کردم دلم می‌خواهد همین فردا رها کنم و به آغوشش برگردم. نمی‌شد به این فکر نکنم که یک ماه دیگر که این هدیه به دستش برسد، شوری که با آن چنین کرده‌ام را می‌بیند یا نه، می‌فهمد که چقدر دوستش داشته‌ام یا نه. عجیب است که مجبور باشی یک ماه منتظر بمانی تا احساست به دست دیگری برسد. هر روز بسته را دنبال کرده بودم و سعی کرده بودم وقت تحویل گرفتنش تصورش کنم. روزی که قرار بود به دستش برسد،‌ تمام روز ناآرام بودم، منتظر عکس‌العملش بود و منتظر بی‌عکس‌العملی‌اش نه. هر لحظه منتظر بودم زنگ بزند یا نوشته‌ای از او برسد. شب که به نیمه رسید دیگر نگران و ناآرام بودم. نکند به دستش نرسیده؟ نکند حالش را بد کرده و فکر کرده نباید چنین می‌کردم؟ نکند در وضعیت دشواری است و حال خوشی ندارد؟ نکند اتفاق بدی افتاده؟ وقتی کاری می‌کند که دور از انتظار است یا وقتی کاری که انتظار می‌رود را نمی‌کند، یا فاجعه‌ای رخ داده یا حال خیلی خوشی باعث رفتار دور از انتظارش شده. شب خودم را با این آرام کردم که کاش حالش خیلی خوب باشد، خیلی خوب و در چنان موقعیت خوشایندی است که یادش رفته خبری از خودش دهد یا خبری از من بگیرد، سعی کردم تصورش کنم که در حال خوبی است و خوش می‌گذراند تا آرام و راضی به خواب شوم.

روز بعد، سعی کردم آرام باشم و زندگی‌ام را ادامه دهم اما فکر نمی‌گذاشت، این‌که چه شده که یک روز گذشته و هیچ خبری نمی‌رسد. فکر کردم که نکند حالش خوب نیست. نکند باید زنگ بزنم و بپرسم چطور است. واقعا نگران حالش بودم ولی فکر می‌کردم نکند این‌طور به‌نظر برسد که فکر می‌کنم وظیفه داشته که خبری دهد و حالا که خبری نشده زنگ زده‌ام بپرسم چه شده. بعد فکر کردم از دوست مشترکی حالش را بپرسم، دیدم سخت است که به واسطه‌ای از حال کسی که این‌طور دوستش دارم باخبر شوم. فکر کردم ای‌میل کوتاهی بنویسم، ولی ترسیدم اگر حالش خوش نباشد و این ای‌میل بی‌ملاحظگی تلقی شود. نگرانش بودم ولی نگران هم بودم که خبری بگیرم و به نظر برسد چون بسته به دستش رسیده و چیزی نگفته خبر می‌گیرم. دیدم هیچ کاری نمی‌توانم غیر از این‌که منتظر بمانم، با نگرانی. بعد از یک روز و نیم، حسم بیش از همه چیز دلخوری بود. این‌که به هرحال، هرچه که باشد، بعد از بیش از یک روز، این بی‌خبری نشانه‌ی خوبی نیست. تا شب خودم را کشاندم که کاری نکنم، ننویسم، زنگ نزنم، مطلقا هیچ.

روز بعد پیام کوتاهی رسید که تصادفی (غیرناراحت‌کننده) باعث شده بسته به دستش نرسد و این چند روز را بسیار سرشلوغ بوده و نتوانسته خبری از خودش دهد. در خواب و بیداری که پیام را خواندم، فکر کردم بیایم نوشته را این‌طور تمام کنم که چه دلیل ساده‌ای و شاید چه خوب. شاید این بهترین حالت ممکن بود که نرسیدن خبری به این دلیل باشد که تصادفی بسته به دستش نرسیده و سرشلوغ بوده یا زندگی چنان خوش می‌گذشته که نتوانسته خبری دهد، و کاملا صادقانه دومی حتی برایم خوشایندتر بود. دیدنش وقتی که آن‌قدر لذت برده یا خوش‌حال است که برخی قواعد همیشگی‌اش را کنار بگذارد، همیشه خوشایند است. اما ناآرامی چند ساعت بعدش بود که نشان داد، چندان هم اوضاع خوب نیست.

این روند فکر کردن را باید متوقف می‌کردم. هیچ کدام از این‌ها نبود، فقط دلخور بودم و این دلخوری علت این هجوم حس‌ها و فکرهای بی‌ربط بود. دلخوری‌ای که البته طبیعی است. با حس شدیدی هدیه‌ای آماده کرده بودم و تک‌تک روزها دنبالش کرده بودم تا چه روزی به دستش می‌رسد و از تصورش وقتی که بسته را می‌گیرد بغض کرده بودم، از این‌که انقدر دوستش دارم، از این‌که نمی‌دانم وقتی بعد از یک ماه بسته را می‌گیرد حس شدیدی که همراه همه‌ی این کارها بوده را می‌بیند یا نه. و روزی که منتظر بودم به دستش برسد و تا یک روز بعدش، هیچ خبری از او نشده. چیز شدید یا خیلی مهمی نیست فقط دلخوری است و دلخوری هم بعد از چند روز می‌رود. و یادم نرود که حال بدم در واقع ترکیب فشار چند چیز است که این یکی رهایشان کرده. و این را هم یادم نرود که بخش بزرگی از ماجرا ناخواسته و تصادفی بوده، هیچ خبری از حسی که بر من گذشته نداشته و اگر شانس همراهی بیشتری می‌کرد اوضاع طور دیگری پیش می‌رفت.

حالا که بعد از چند روز به این فکر‌ها نگاه می‌کنم، می‌بینم چه خوب که کاری نکردم، دقیق‌تر این‌که چه خوب که هیچ کاری نکردم غیر از تلاش برای این‌که حال خودم را بهتر کنم. چقدر این دلخوری بعد از چند روز ناموجه و تا حدی بی‌ربط به نظر می‌رسد. باید این آگاهی را تا مدتی با خودم حمل کنم. این‌که اگر به حادثه‌ای در زمانی که درگیری حسی شدیدی داشتم، نبود یا نمی‌توانست باشد، جایی برای ناراحتی نیست. اگر از او ناراحت نیستم چون تقصیری در این تصادم ندارد، بی‌معنی است که خودم را هم به حال بد از این تصادم بهلم. این روزها این آگاهی را با خودم حمل می‌کنم، که تلاش بیشتری برای خوب نگه داشتن حال خودم کنم، که حواسم باشد حضور دیگری، غیر از خودم و او همیشه به تصادف هم بسته است، نگذارم جریانی که به دلیل پیچیدگی قابل‌پیش‌بینی و کنترل نیست، مهم‌ترین/تنها عامل خوب و بد شدن حالم باشد. تا همین‌جا انقدر امنیت و مهربانی بوده که حالا با آرامش بیشتری به این فکر کنم که اگر ماجرا به خوشایندی و راحتی همیشه پیش نمی‌رود، به حادثه و اتفاق است، که جایی برای ناراحتی و دلخوری نمی‌گذارد.