حضور
زندگی من همیشه با حضور جاری کسی همراهی شده. من، اگر در روابط عاشقانهام نه، در روابط دوستانهام، آدم امتداد و دوستیهای قدیمی طولانیام. کسی باید باشد که در تمام زندگیام حضور داشته باشد، حضور آرامِ پنهان، کسی که بتوانم همهی زندگیام را برایش بگویم و همه چیز را از دریچهی چشم من ببیند. کسی که داخل اتفاقات زندگیام نباشد، بلکه مخاطب روایتهایم از این اتفاقات و احساسات باشد.
از همان سالهای اول همینطور بود، از دبستان. در تمام سالهای راهنمایی و دبیرستان الف را داشتم. کنار هم مینشستیم، نوجوان آرامی بود، بهترین شنوندهی داستانهای پلیسی و عاشقانهی من که از همان سال اول راهنمایی شروع شده بود. الف آرامکنندهی ناآرامیهایم بود، هیچوقت نصحیت نمیکرد، هوسی هم برای مداخله نداشت، همین انقدر امنش میکرد. منِ هر چند ماه عاشق یکنفر را تحمل میکرد و میشنید و دلداری میداد. همهی هفته کنارش مینشستم و برایش تعریف میکردم و آخر هفتهای نبود که چند ساعتی حرف نزنیم. کسی نمیدانست انقدر نزدیکیم، خصوصا در دبیرستان که من سر پرشوری داشتم، هیچ وقت الف دوست همراه در ماجراها نبود، با من به رصد و حذب نمیآمد، دوست داشتم نیاید، دوست داشتم آدمهای پرماجرای این فضاها را از دریچهی روایت من بشناسد و نه از نزدیک. بعدها بارها مورد حمله قرار گرفتم که دوستهایم نزدیکم را در پستوی خانه پنهان میکنم.
در سالهای دانشگاه میم بود. میم. میم برای من سکوت است. هنوز بعد از این همه سال نمیتوانم تجربهی بودنش را توصیف کنم. دوستیای بود که در هیچ کدام از قالبهایی که آدمها میشناختند جا نمیگرفت. به دلیل اعتقاداتش حدود رابطهی ما مشخص بود، یعنی اینکه رابطه عاشقانه یا تنانه نبود. اما نزدیکی عجیب و عمیق فکری بود. میتوانستم از همهی تنشهای فکری و عاطفیام برایش بگویم و میتوانست شنوندهی تمامش باشد. هم بحث سیاسی، مطرحکنندهی پرسشهای بنیادین فلسفی، مرهم زخمهای عاشقانهای که مدام برمیداشتم، دلداریدهندهی دوستیهای عمیقی که پیچیده و غیرقابلفهم بودند و... میم همهی اینها بود. در همهی زندگی من بود بدون اینکه بازیگر ماجراهای زندگیام باشد. همیشه کنارم ایستاده بود، منتظر که برگردم و برایش تعریف کنم چه پیش آمده. تفاوتهایمان عظیم بود و تحملمان به هم بینهایت. این تفاوتها را دوست داشتیم. مثل من زندگی نمیکرد و نمیخواست، اما دوست داشت به من گوش دهد. هیچ وقت تلاش نکردیم زندگی هم را تغییر دهیم اما چیزی در زندگیام نبود که نخواهم بداند. زندگیام را برای او که تعریف میکردم، بهتر میدیدم، بهتر میفهمیدم.
سین که رفت تا مدتها برایش همینقدر نزدیک مینوشتم. فکر میکردم این دوری که نمیگذارد ماجرای تازهای را به راحتی خلق کنیم، میتواند فرصتی باشد برای دیدن و شنیدن از دریچهی روایت دیگری. باری دیدم که انگار من مینویسم ولی او مخاطب نیست. دیدم انگار من این رابطه را باور کردهام ولی او نه. دیدم انگار این مجوز برای مدام و از همه چیز نوشتن، بیپروا نوشتن را یکطرفه صادر کردهام. و دیگر نشد ادامه دهم.
از تجربهی رابطهی با سین میدانستم که انگار نمیشود در متن رابطهی عاشقانهای این حضور مدام امن را داشت. حداقل انگار من اینطور عادت کردهام. انگار هنوز برایم معمول نیست که میشود اینها کنار هم باشد. همین است که هروقت در تنش یا شور عاشقانهای با رفیقامن که حالا حضور مدام زندگی من است، قرار میگیرم، شگفتزده میشوم. انگار هربار یادم میرود که این رابطه نقطهی آغاز عاشقانهای داشته و هنوز میتواند این لحظات همانقدر شدید برگردد، حتی اگر هرروز، همان دوست امن نزدیک مدام باشد. هربار که در دوستی و آرامش حرف میزنیم، و این تقریبا یعنی مدام، فکر میکنم که من این امن آرام بودنش را با هیچ جنس دیگری از رابطه عوض نمیکنم، ولی باز حسی میآید که این رابطه هنوز عاشقانه است، تمنایی و ناآرامی عاشقانهای که مدام برمیگردد. میلی به همه چیز را گفتن و ترسی از اینکه دیگر دوستم نداشته باشد. اطمینان جاری در زندگیام که هست و باز اضطراب گهگاه که حتی برای مدت کوتاهی نخواهد باشد. جمعی از تناقض عاشقانه و دوستی امن است. یادآوری اینکه آن شوری که شش سال پیش زندگیام را بلعید تمام نمیشود، گرچه این نزدیکی و اعتماد از شخصیترین چیزهایی است که در زندگی ساختهام. گاهی فکر میکنم که اگر به جای سارهی ۲۰ ساله، سارهی ۲۶ ساله را دیده بود، چه میشد. و هر بار متقاعد میشوم که باز دیوانهاش میشدم، باز جذبم میشد ولی تحمل سخت بود و دورهای به آزار میگذشت و بعد دوستی میآمد. فکر نمیکنم سارهی ۲۶ ساله را بیش از سارهی ۲۰ ساله دوست میداشت، و فکر نمیکنم تنش کمتر میبود، فقط این دوستی امن بود که به تاخیر میافتاد. دوستیای که برای هرسال بیشتر داشتنش خوشحالم، برای هر روز بیشتر داشتنش.