معشوق من،

این متن با مثال‌های بسیار از زندگی من شروع می‌شد، اگر نگفته بودی نمی‌پسندی در متنی که درباره توست، از دیگری بنویسم.

چند سال از دوستی‌مان می‌گذرد. اول آشنایی بود و بعد دوستی، مراقبت بعد از آن آمد و رابطه‌ی عاشقانه خانه‌ی آخرش بود. شاید برای همین است که تو هیچ وقت «دوست» نمی‌شوی و سال‌هاست معشوق مانده‌ای،‌ گرچه عشق به معنی آن تنش و کشش ناگهانی اولیه در رابطه نبوده. معمولا رابطه‌ها از این شدت اولیه شروع می‌شوند و بعد که کشش تمام شد تازه می‌شوند دوستی، رابطه‌ی ما که از دوستی به کشش و حساسیت رسیده، انگار نمی‌تواند به دوستی صرف برگردد، حتی بعد از وصل‌و‌فصل‌های مکرر.

این کشف ناگهانی آرامم کرده، فهمیده‌ام این همه حساسیت نسبت به تو از کجا می‌آید، این‌که در مورد تو از همه چیز می‌رنجم، همه چیز را هزار جور تفسیر می‌کنم تا چیز آزارنده‌ای در آن پیدا کنم، این‌که رابطه‌ای که به نظر تو شادی‌آور بوده، برای من با زجری همراه بوده. رابطه‌ی عاشقانه زجرزا است، خود آدم است که معمولی‌ترین رفتارهای معشوق را زجر‌آور تفسیر می‌کند، انگار به عمد به قصد آزار باشد، حالا می‌فهمم که خیلی از آزاری که دیده‌ام ناشی از حساسیت خاصی بوده که به تو داشته‌ام، این‌که تو هیچ وقت [دوباره] بدل به دوست نشدی و سال‌هاست معشوق مانده‌ای. همراه این چیز دیگری هم کشف کرده‌ام، همیشه فکر می‌کردم در رابطه آدم معقولی هستم، توقعاتم معقول است و گفت‌و‌گو‌پذیر هستم، فکر مي‌کردم در عمق جانم نفوذ کرده که هر رابطه حدی دارد و همیشه چیزهایی دور از دسترس رابطه است، فکر می‌کردم قضاوت نکردن و نیت نسبت ندادن به اعمال ویژگی‌ای عمیقا درونی‌ام شده. حالا می‌فهمم سادگی این معقولیت از این‌جا بوده که رابطه‌ها هیچ وقت در طولانی مدت برای من عاشقانه نبوده، همیشه از طرف من دوستی بوده، عاقل بودن در دوستی هم هنر نیست. حالا می‌فهمم آن نامعقولیتی که معمولا در طرف مقابلم می‌دیدیم، و آن حساسیتی که به نظرم ناحق بود، در من هم ریشه دارد، فقط تا کنون فرصت ابراز نداشته و مبارزه با آن همیشه ساده نیست.

آدم دردش را که باور کند، کنار آمدن ساده‌تر می‌شود. تو واقعا آزارنده نبودی، حال من چنان بوده که می‌خواستم موضوعی برای آزار بیابم، حساسیتم چنان بوده که هر چه می‌کردی آزار می‌دیدم. من در برابر تو بسیار دست به تفسیر زده‌ام و ساده‌ترین رفتارهایت را به قصد آزار خودم تعبیر کردم. بارهای حواسم را جمع کرده‌ام که این تفسیرها بی‌ربط است و من باید چنان باشم که همیشه در رابطه‌هایم هستم، باید درک کنم که در مورد تو، مثل هر کس دیگر، حدس زدن نیت ناممکن است و چه بسا هیچ منظوری پشت هیچ عملی نباشد، چه رسد به آزار عمدی. زیاد در این کشمکش گیر کرده‌ام، در این‌که جلوی ذهنی که برابر تو تفسیرگر می‌شد را بگیرم. این‌که حالا می‌دانم که کنترل ذهنم و معقول ماندن برابر تو سخت‌تر است، کمک می‌کند بهتر بتوانم خودم و ذهنم را کنترل کنم.

معشوق من، من اطمینانم را به این‌که برایت اهمیتی دارم از دست داده بودم. همان وقت، یا هر وقت دیگر، فقط کافی بود بدانم. کافی بود بدانم همه چیز را اشتباه نفهمیده‌ام. شوکه شده بودم که گویی همه چیز را اشتباه فهمیدم، کافی بود صدایم کنی که اشتباه نفهمیدم. اخلاق پوششی بود بر درد این‌که فکر می‌کردم کلا اشتباه فهمیده‌ام، چاره‌ای بود که غرورم سالم‌تر بماند، که بگویم انتخاب کرده‌ام دیگر نباشم، با دلایل موجه اخلاقی، به جای این‌که فکر کنم نیستم، چون از اول هم اشتباه بوده‌ام. من ناگهان با این مواجه شدم که گویی رابطه را و جای خودم را در رابطه اشتباه فهمیدم. کافی بود صدایم کنی که اشتباه نفهمیده‌ام، کافی بود بگویی تو هم باور نمی‌کردی من این رابطه را ترک کنم، کافی بود این را بگویی که بفهمم رابطه را اشتباه نفهمیده‌ام. من «رابطه‌ای که داشتیم» را ترک نکردم، من تصویر جدیدی که با آن بیگانه بودم را ترک کردم، «رابطه‌ای که داشتیم» هنوز برای من ترک ناشدنی است، همین که می‌گویی باور نمی‌کردی بروم، یعنی «رابطه‌ای داشتیم»، کاش زودتر می‌گفتی، کاش اولین بار که گفتم رابطه برایم بیگانه شده و فکر می‌کنم جایم را در رابطه غلط فهمیدم، می‌گفتی اشتباه نکردم، می‌گفتی که جای این رابطه برای تو کجاست و من مطمئن می‌شدم به این‌که این رابطه همان است که در همه‌ی این سال‌ها فکر می‌کردم.

چرا امشب انقدر داد زدم؟ وسط داد زدن‌هایم یادم افتاد آدم وسط حرف با معشوق داد نمی‌زند، یک کلام می‌گوید، عزیز جان، همه‌ی این بحث‌ها به درک، یک بار حالم را می‌پرسیدی، باور می‌کردم که اشتباه نفهمیده‌ام. به قول رند نویسنده‌ای، آدم به هیچ دروغی به آن سرعتی که به دروغ معشوق اعتماد می‌کند، اعتماد نمی‌کند، و به هیچ دروغی به این سرعت اطمینانش را از دست نمی‌دهد.