آشتی
تصویر معمولی که تلاش میکنم از خودم بدست دهم، کسی است که از گذشتهاش راضی است، نه اینکه از خودش در گذشته راضی باشد، بلکه از شرایطی که در آن بوده راضی است. تصویری که از خانوادهام میدهم، عمدتا تصویری ایدئال است که بعضا فانتزی به نظر میرسد و هرکس که مرا میشناسد میداند که فکر میکنم مدرسهای که در آن درس خواندهام برایم فرصت شدیدترین تجربههای انسانی را فراهم کرده، همینطور مدتها است مورد سوال قرار میگیرم که رضایتم از فلسفه خواندن در دانشگاه تهران چگونه ممکن است و با همهی غرهایی که اینجا هم نمود داشته، حالا از شرکت در برنامهی فلسفهی اروپایی راضیام و به نظرم انتخاب خوبی بوده. من قطعا آدم خیلی بدشانسی نبودهام، اما اینطور هم نبوده که زندگی مرا همیشه در بهترین موقعیتها قرار داده باشد. مسئلهی اصلی این است که من نمیتوانم حسرت را تحمل کنم، این است که یا شرایط را تغییر میدهم، یا خودم را یا اگر هیچکدام را نتوانستم تغییر دهم، نگاهم به شرایطم یا حداقل رابطهام با آن را تغییر میدهم.
مثلا حال من از خانواده تا سالها خوب نبوده، زمانی یکی از جدیترین مسائلی که وادارم میکرد از ایران بروم، تنشهای بسیار با خانواده بود. حالا اما در یک کلمه رابطهام با خانوادهام درخشان است. یعنی نرم است و بیتنش و پرمحبت و در عینحال اعتماد است و قبول داشتن. به دست و پای هم نمیپیچیم و من را کموبیش پذیرفتهاند، حداقل پذیرفتهاند که قرار نیست و نمیتوانند مرا تغییر دهند. به صلح جمعیای رسیدهایم که مبنایش این است که بخش بزرگی از زندگی من خارج از خانواده میگذرد، آنها نه این بخش را میبینند و نه سعی میکنند ببینند، در عوض آن بخش محدودی که با همیم، خوشایند است و دوستانه و محترمانه.
در مورد فرزانگان، سال اول برایم پر اشک و درد بود. برای من طبیعی بود که محبوب باشم و در فرزانگان منفور بودم. عناصر محبوبیتزا را نداشتم، نسبتا مذهبی بودم، هیچ وقت لباس مارکدار نمیپوشیدم، ورزشهای محبوب را بلد نبودم (ورزش محبوبم جزو رشتههای مدرسه نبود) و... اوجش روزی بود که به مناسبتی در کلاس رایگیری شد و من صفر رای آوردم، منی که عادت داشتم بیبحث در جایگاه اول باشم. به معنای واقعی هیچ دوستی نداشتم و زمانهایم با دخترخالهام و دوستهای او که یک سال از من بزرگتر بودند میگذشت. روندش برای خودم هم قابل توضیح نیست که چطور در دوم راهنمایی انقدر محبوب بودم که کلاس را تعطیل کنم و تا سوم راهنمایی انقدر کاریزما داشتم که مدرسه را تعطیل کنم. گرچه دیگر ظاهرا مذهبی نبودم (فرایندش شخصی بود) ولی هنوز هیچ وقت لباس مارکدار نداشتم و همچنان هم بلد نبودم بسکتبال بازی کنم. فقط زبان درازی به اعتراض داشتم، چیزی که تا پیش از آن ویژگی بدیهی دانشآموزان محبوب مدرسه نبود. در دبیرستان هم دیگر محبوبیت مهم نبود، جمع نامشخص ولی شدید دوستان بود و تجربهها پررنگ.
در دانشگاه سال اول حسم تهوع محض بود، نقطهای را در دانشگاه پیدا کرده بودم که اگر در آن مینشستم نه کسی مرا میدید و نه من کسی را میدیدم، اکثر روزم در این نقطه میگذشت. نمیتوانستم واقعیت لعنتی دانشگاه تهران را تحمل کنم و ترجیح میدادم برگردم دبیرستان و علوم انسانی بخوانم. از روز اولی که وارد دانشگاه شدم تلاش کردم برای اپلای کردن و مطمئن بودم که در جای دیگری از دنیا دوباره از صفر شروع به فلسفه خواندن خواهم کرد. سر کلاسها آخرین ردیف مینشستم و ترجیح میدادم تا جای ممکن از دانشکدهی ادبیات و علوم انسانی به دانشکدههای دیگر یا کلاسهای آزاد بیرون فرار کنم. تا سال آخر لیسانس رسیده بودم به نیمکتهای اول و تقریبا همهی روز در دانشگاه و کتابخانه بودم و گرچه همچنان همیشه منتقد، اما منتقدی که معتقد بود سیستمی که هست ارزش درست شدن دارد: انقدر خوب هست که باید از آن انتقاد کرد تا بهتر شود. دانشگاه تهران و گروه فلسفهاش و اصلا وضع فلسفه در ایران، شد مسئله و دغدغه و حتی تعهدم.
فکر میکنم مسئله بیش از آنکه به شانس مربوط باشد، ویژگی شخصیتی است. من نه تنها گویی نمیتوانم بپذیرم که چیزی در زندگیام بسیار بد بوده است، بلکه چندی است فهمیدهام، معاشرت با کسانی که مدام شرایط گذشتهشان را در حال بد امروزشان مقصر میدانند برایم ممکن نیست، کسانی که مدام مشغول اعتراض به گذشتهشان هستند و تنفر از آن بخش مهمی از شخصیتشان شده. من وقتی در مقام معلم سابق میشنوم که کسی میگوید زندگیاش را نابود کردهام، قطعا باید بر سرم بزنم و تا آخر عمر عذابوجدان داشته باشم، اما وقتی در مقام دوست میشنوم که کسی از این حرف میزند که دوران کودکیاش یا مدرسهاش باعث ویژگیهایی در شخصیتش شده که از آنها متنفر است، گوینده به نظرم رقتانگیز میآید. فکر میکنم کمتر حوادث یا جریاناتی هستند که آدم نتواند در بیست و چند سالگی، بر آنها فائق بیاید و نتایجشان را کنترل کند. حتما ممکن است که شرایط کودکی و نوجوانی کسی انقدر بد بوده باشد که رهایی از آن قدرت فوق طبیعی بخواهد و حتی با کمک دکتر و مشاور هم قابل حل نباشد، اما برای من سخت است نزدیکی با کسی که نتوانسته در این سن با گذشته اش کنار بیاید و دوباره آن را بسازد و هنوز گذشته را مقصر اول مشکلات و ویژگیهای ناخوشایند امروزش میداند.
با آنکه بسیار سعی کردهام گذشتهام را دوست بدارم، اما در زندگیام نقطهای بوده که فکر میکردم گرچه با آن کنار آمدهام، اما هرگز نمیتوانم ببخشمش. رابطهی من با پدرم در نوجوانی بحرانی بوده، بحرانی با استانداردهای من که احتمالا حساسیتم زیادی بالا است. بعدها رابطه نرم شد و مشخصا پدرم تغییرات بسیاری کرد، طوری که حالا حضورش برایم افتخارآمیز است، نه فقط به خاطر شخصیت فعلیاش، بلکه به خاطر شجاعت در تغییر بسیار بعد از پنجاهسالگی. گرچه به دلیل این تغیرات تحسینش میکنم اما همیشه فکر میکردم که هیچ وقت نمیتوانم به خاطر خاطرات نوجوانی ببخشمش، نمیتوانم دوباره بسیار دوستش بدارم، گرچه برایش احترام قائلم. فکر میکردم نه تنها نمیتوانم خودش را دوست بدارم، بلکه حضورش سنگینش در آن سالها باعث شده با مفهوم پدرانگی و هر آنچه به طور معمول متعلق به آن است در جنگ دائم باشم. زندگیام به واسطهی جنگ مدام با این مفهوم در تنش بسیار گذشته. هروقت کسی سعی کرده از من مراقبت کند یا بیش از معمول حواسش به من بوده، سریع گارد گرفتهام و او را راندهام. همهی این مفاهیم برایم مجموعهی کاملی بود که یکی بقیه را هم یادآوری میکرده، نمیتوانستم تصور کنم که کسی حواسش به من باشد و این با تلاشش برای تسلط و محدود کردن من همراه نباشد و این لزوما آزارنده نباشد. همهی چیزهایی که میتوانسته به هر معنا پدرانه باشد را سالها است از زندگیام راندهام. حتی بعد از اینکه با خود پدر در صلح قرار گرفتم، دوریگزینیام از این مفهوم و هرچه به آن مرتبط میدانستم کمتر نشد.
اما مدتی است، بیش از دو سال، که حتی با این مفهوم هم آشتی کردهام، در پناه دوستی مطمئنِ رفیق امن. فکر میکنم این آخرین و سختتر مرحلهی آشتی کردنم با گذشته بود، آشتی با مفهومی که فکر میکردم بخشی از هویتم در تقابل با آن تعریف شده. شگفتزده میشوم، هروقت به این دو سال نگاه میکنم. اگر این دو سال تنها مرا با گذشتهی رابطهی تنشآلودم با خود رفیق اکنون امن هم آشتی داده بود عجیب بود. امنیت دوست داشتن و دوست داشته شدن در این دو سال مرا به جایی رسانده که با امنیت دوست داشتن پدرانه آشتی کردهام. حالم بد نمیشود از اینکه او حواسش به زندگی من و چیزهایی که در اطرافم رخ میدهد هست و پیش از من حس میکند و هشدار میدهد، حتی اگر مقاومت کنم و نپذیرمش. آزارم نمیدهد که در ذهنش برای همهی زندگی من مسیر و انتخاب مشخصا بهتر وجود دارد. در گذشته بسیار با پدرم جنگیدم که فکر نکند میفهمد چه چیز برای زندگی من بهتر است و موفق شدم، حداقل در ظاهر دیگر هیچ وقت نمیگوید که به نظرش چه کنم بهتر است. اما حالا در حس شدید قبول داشتنی که نسبت به رفیق امن دارم، دیگر آزار نمیبینم از اینکه در کنارم کسی هست که نظر مشخصی دربارهی همهی تصمیمهای مهم زندگی من دارد، و این فقط به این وابسته نیست که با رفیق امن در بسیاری حوزهها همنظرم و مشخصا در خیلی زمینهها تحسینش میکنم. حالا حتی وقتی با پدر هم حرف میزنم و گاهی حواسش نیست و به عادت قدیمی چیزی دربارهی درس و ادامهی زندگی من میگوید، عصبی نمیشوم، گرچه اغلب به دلیل دوری حوزههای کار و فکرمان از هم لبخندی میزنم و به کار خودم ادامه دهم، اما این نوع دوست داشته شدن دیگر آزارم نمیدهد. احساسات جزئی دیگری هم در این مجموعهی مفهوم پدرانگی هست که با آنها آشتی کردهام. مثلا این تجربهی احتمالا مشترک که اغلب پدر حواسش نیست که فرزندش آنقدر که به نظر او فوقالعاده است برای بقیه نیست، اینکه همواره فکر میکند بقیه توجه بسیاری به فرزندش دارند و او باید برابر این بسیار افراد که فرزندش را دوره کردهاند به او هشدار دهد. یا اینکه آنچه بهطور معمول غیراخلاقی یا خیلی بد نمیداند، اگر در مورد فرزندش اتفاق بیفتد و به او آسیب بزند، بدل به امری غیراخلاقی میشود و کسی که این کار را کرده میشود آدم بیارزش. یا حتی این احساس آشنا که معشوق یا حتی عاشق فرزند ارزش این علاقه را ندارد، حالا طرف هرکه باشد. همهی مفاهیمی که در نوجوانی با پدرم بر سر آنها جنگیدهام، حالا در امنیت رابطه با رفیق امن آرامم میکند، طوری که دیگر شنیدن دوبارهشان از پدر هم آزارم نمیدهد.
در یکی از روزهای آخر سفر، مرا امن در برگرفته بود و میگفت که برایش طبیعی است که از من مراقبت کند و من میدیدم که هیچ مخالفتی ندارم با اینکه برای کسی مراقبت کردن از من طبیعی باشد، نه برای هرکسی، بلکه بالاخره یکبار در زندگیام توانستهام انقدر در دوستیای و محبتیای امن باشم که مخالفتی با توجه و مراقبت نداشته باشم، حتی با اینکه رابطه برابر نیست و برای اولین بار این چنین رابطهی نابرابری نمیترساندم. آشتی کردهام با اینکه کسی انقدر امن دوستم بدارد و همواره قابل اطمینان باشد. دوست داشتنی است که محدودم نمیکند، نمیترساندم ولی در عینحال مثل حس مطمئنِ بودن در خانهای است که از آن خودت باشد.