باید روزمرگی‌هایم را با کسی شریک شوم، نه با هر کسی. این نیاز بسیار دیرپا و قدیمی است. همین نیاز بود که مرا وادار کرد وبلاگ بنویسم، گرچه وبلاگم هیچ‌وقت ماجرای روزمره‌نویسی نشد. بهار آن اوایل که بیشتر از تجارب زنانه‌ی شخصی‌ام می‌نوشتم، هشدا داد که کم‌کم انتظارات از وبلاگم را متعین می‌کنم، دیگران می‌آیند (اگر بیایند) که چنین چیزهایی بخوانند و نوشتن از چیزهای دیگر سخت می‌شود. البته این اتفاق نیفتاد، دوره‌ی آن‌طور نوشتن زود سرآمد. و حالا مدتی است که وبلاگ شده جایی برای «از خودنوشت‌»هایی که به ثبات نسبی رسیده‌اند. یعنی، هرجا که حس می‌کنم نکته‌ی نسبتا پایداری در خودم کشف کرده‌ام، در فکرم، احساسم یا رفتارم، در وبلاگم درباره‌اش نوشته‌‌ام. فقط درباره‌ی آن‌چه پایدار بوده نوشته‌ام، حتی اگر تعریف ماجرایی بوده، ماجرایی ساده و روزمره نبوده، بلکه حادثه‌ای بوده که تاثیرش را ماندگار می‌دیدم.

این نیاز، نیاز به مخاطب داشتن برای روزمره‌ها، با وبلاگ جواب داده نشد. بهار می‌گفت که هروقت چنین حسی دارد، شروع می‌کند به نوشتن وبلاگ و این‌طور مستقل می‌شود از هر آدم مشخصی که ممکن است گاهی بخواهد بخواند و گاهی نه.  وبلاگ که نشد، مقاومتم را کنار گذاشتم و شروع کردم در فیس‌بوک نوشتن. فضای فیس‌بوک محدود و مشخص بود، تقریبا می‌دانستم چه کسانی مطالبم را می‌بینند، این آرامم می‌کرد که برخلاف مخاطبِ نامتعینِ وبلاگ، در فیس‌بوک دوستانم می‌خوانندم. اوایل به نظر می‌رسید که برخلاف وبلاگ که هیچ کنترلی بر خوانندگانش وجود ندارد، وضعیت فیس‌بوک از نظر مخاطب مشخص است. البته فیس‌بوک ایراد مشخصی هم داشت، مطلب را مستقیم می‌فرستاد روی صفحه‌ی دوستانم، برخلاف وبلاگ که سر زدن به آن برای مخاطب انتخابی است. این مرا معذب می‌کرد. فکر می‌کردم چشم بقیه خواه‌ناخواه به این نوشته‌ها می‌خورد و نباید راحت بهلم به روزمره نویسی. با این حال در آن ابتدا بسیار در فیس‌بوک از روزمره‌ها و حس‌های لحظه‌ای‌ام نوشتم. اما کم‌کم دیدم که مخاطبش چقدر نامتعین است و چقدر احتمال این‌که افراد دیگر هم نوشته‌ها را بخوانند بالا. از آن بدتر، کسانی به لیست دوستانم اضافه شدند که مرا از طریق نوشته‌ها می‌شناختند، یعنی دوستی مجازی را می‌خواستند تا نوشته‌ها را دنبال کنند و از آن بدتر «دنبال‌کنندگان»ی که تعدادشان زیاد نیست ولی به هر حال یادآوری می‌کنند که «نوشته‌»هایت را زیرنظر دارند. این است که در فیس‌بوک هم کمتر شخصی می‌نویسم، سعی می‌کنم چیزی بنویسم که برای مخاطبانی که نوشته‌هایم را زیرنظر دارند، خواندنش بیرزد. گاهی پیش می‌آید از حسی شخصی بنویسم ولی بیشتر طوری که علی‌الاصول امکانش باشد دیگران هم با آن هم‌ذات پنداری کنند و با خودشان فکر کنند که من حس آن‌ها را نوشته‌ام. غیر از این، انقدر فیس‌بوک بدل به ابزار آغاز آشنایی شده، که هرچندوقت یک‌بار ناخودآگاه برمی‌گردم ببینم چند پست اخیرم تصویر مطلوبم از خودم را نمایش می‌دهند یا نه، این است که دیگر نمی‌توانم راحت و رها از روزمرگی‌ام بنویسم. می‌دانم تقریبا در آغاز هر آشنایی‌ای طرف مقابل اگر خودش عضو این شبکه باشد، سری به صفحه‌ام می‌زند، این است که هرچندوقت‌‌یک‌بار چک می‌کنم که از دید دیگری این چند مطلب آخر چطور به‌نظر می‌رسند، نمایانگر وجه عمومی‌تر من هستند یا نه. البته فیس‌بوک به خاطر نوع مخاطبش، کاربرد مشخص دیگری هم برای من دارد، آن‌جا که فکر می‌کنم بحثی (عمدتا اجتماعی یا اخلاقی) خوب است به عرصه‌ی بحث عمومی بیاید، درباره‌اش حرف می‌زنم. شاید بیش از همه درباره‌ي حقوق اقلیت‌ها.

تکلیف پلاس هم که از اول تقریبا مشخص بود. وقتی فضا علی‌الاصول بر مبنای «دنبال‌کردن» است، آدم حواسش هست که فقط چیزهایی را به اشتراک بگذارد که ارزش دنبال کردن داشته باشد. در پلاس بسیار کم شده که از روزمرگی بنویسم.

آن‌چه در هر سه‌ی این فضاها مشترک است، تاثیر حضور مخاطب نامتعین بر توانایی من در شخصی‌نویسی است.  چندی است که فضای تازه‌ای پیدا کرده‌ام که تقریبا در ان مخاطبی ندارم و کسی هم از وجودم خبر ندارد. حالا که آن فضای تازه را کشف کرده‌ام در‌ آن فضای بی‌مخاطب، با خیال آرام‌تری، از حال روزمره‌ی شخصی می‌نویسم. بدون این‌که نگران وقت و اعصاب «دنبال‌کنندگان» باشم. تا روزی که احتمالا من و دوستانم در این فضای تازه هم هم‌دیگر را پیدا کنیم و شهوت دور هم بودن، بر شهوت شخصی‌نویسی بچربد.

اما این پراکندگی گاهی مرا می‌ترساند، این‌که چند جا می‌نویسم و هر کدام بخشی از من است. نیاز دارم بتوانم برای کسی (و نه هر کسی) روزمره بنویسم. آن‌هم روزمره‌های من که از احساس شخصی تا گیرهای مقاله و پایان‌نامه و درگیری‌های اجتماعی و اخلاقی در آن هست. نیاز دارم که باز روزمره‌هایم را با کسی شریک شوم. نون که برایش می‌نوشتم، حالا مدتی است که تعادل نوشتنمان به هم خورده و نمی‌توانیم بنویسیم. رفیق امن هم گرچه بسیار امن است، اما همواره نگران آزردنش هستم،‌ نگرانی‌ای که نمی‌گذارد بی‌خیال و راحت بنویسم. کس دیگری که این روزها بسیار دلم می‌خواهد از روزمره‌هایم برایش بنویسم، کسی است که نیمی خودخواسته و نیمی به خواست او، بودنش را از خودم دریغ کرده‌ام. جای خالی کسی که بتوانم برایش از روزمره‌هایم بنویسم یا بگویم و به فهمش اطمینان داشته باشم خالی است، کسی که هم مطمئن باشم می‌فهمد و هم نگران رنجاندنش نباشم و هم فکر کنم برایش مهم است و هم بدانم چنان دوستم دارد که از دیدن هر حد پلشتی روحم نمی‌رمد.