وقتی کسی که دوست داری را ترک می‌کنی، غمش تنها چیزی است که از او باقی می‌ماند. برای همین است که آدم راه می‌دهد به این غم، حتی اگر آدمی باشد که همواره غم را پس می‌زند یا کنترل می‌کند و به زندگی‌اش ادامه می‌دهد.

حرف زده بودیم از خوشایندی‌ها و ناخوشایندی‌های رابطه‌ی راه دور، نمی‌دانم برایت خوشحالم که تجربه‌اش نمی‌کنی یا نه. اما می‌فهمم که در دوری، غم ترک کسی که انقدر عاشقانه دوستش داشته‌ای، یادگاری‌ای است که با خود حمل می‌کنی. برای من غم ترک کردن «او» در همه‌ی این روزهای دور بودنم از ایران، زنده‌ترین یادگار بوده. این غم تنها چیز واقعی و باارزش انسانی است که از «او» باقی مانده. نمی‌خواهم تنها چیزی که از «او» و رابطه‌ای که عزیزش می‌داشتم، باقی مانده را رها کنم.

برای من این‌طور بوده، غم معشوق، حتی از خود معشوق عزیز‌تر شده، غمش بی‌آزارتر بوده، به آن صورت مثالی عشق و دوست داشتن نزدیک‌تر بوده، شخصی‌تر بوده. مثل یادگاری عزیز و زنده‌ای است که همه‌جا با خودم دارم و گنجینه‌ای عمیقا شخصی است. نمی‌شود به سادگی از این یادگاری گذشت. من نمی‌گذرم، شاید تو هم نگذری.

این غم، بخشی از چندپارگی من است. منی که در زندگی معمول، با همان ذهن محاسبه‌گر شدیدم، می‌دانم که باید بروم، باید ترک کنم و می‌کنم. منی که با ذهن محاسبه‌گرم می‌دانم «او» انسان است و رابطه‌ی ما پیش از هرچیز رابطه‌ی انسانی بوده، رابطه‌ای که بده‌بستانی داشته و حالا تناسب بده‌بستانش چنان به هم خورده که امکان ادامه‌اش نیست. اما آخ از شب‌ها، تمام بی‌دریغی بودنم که زمانی برای «او» و رابطه بود، حالا نثار غمش شده. همه‌ی آن شور و بی‌منطقی، همه‌ی آن بی‌دریغی.

راه می‌دهم به غم که بیاید، روزهایم را ببلعد، برود در سیگار و دود شود، برود در دم‌نوش بابونه و هر جرعه‌‌اش گرمم کند، برود لابه‌لای موسیقی و آتشم بزند، برود در شراب‌های قرمزم و بغض بیاورد، برود در سنگ‌فرش خیابان‌هایی که بی‌دلیل گز می‌کنم. برود در همه‌ی لحظات شخصی‌ای که دارم.