تاملات نابهنگام
در شش ماه گذشته، هیچ وقت حالم به این بدی نبوده. حقیقتش این است که حالم به طور بسیطی بد است. یعنی هیچ التفات خاصی ندارد، علت مشخص هم ندارد. از شدت بیالتفاتی هر دم به شکلی درمیآید. اخیرا به شکل دلتنگی بروز میکند. «علت» اصلی لابد کار نکردن چند وقت اخیر است. همیشه همینطور است. اگر چند وقت پشت سر هم کار نکنم، یا کار جدی و شدید نکنم، حالم بد میشود، بیالتفات بد میشود، طوری بد میشود که انگار هیچ علتی ندارد. راهحل هم مشخص است، باید دوباره و نرمنرم برگردم به روال شدید کار کردن، حتی اگر کار نمیکنم، باید برگردم به هر روز کتابخانه رفتن. میدانم راهحل این است و از خودم دریغ میکنم. مدام منتظرم کسی بیاید و نجاتم دهد. امید بیثمری است. «او» که کلا در خاموشی فرو رفته و دیگر هیچ پاسخی به هیچ تحرکی نمیدهد، شما بگو صدا از سنگ درآید از «او» در میآید. «رفیق امن» هم چند روز است جواب نمیدهد، کمکم نگران رفیق امنم. با «حضرت استاد» هم بعد از عید هرچه تماس گرفتهام هیچ جوابی نداده، نگران «حضرت استاد» هم هستم. میخواستم مشورت کنم دربارهی پایاننامهی بعدی و مسائلی از این دست، ولی حالا منتظرم کسی خبر دهد که حالش خوب است یا نه.
به همان سردرگمیام که همیشه بودهام. به اینکه موجود بیستوپنج سالهای که حالا هستم، برای هرچیزی که آرزو داشته بشود، زیادی عقب است. به اینکه حتی نمیدانم قدم بعدی باید چه باشد ولی این را میدانم که هر چه بخواهد باشد لازم است به سرعت برایش کاری کنم و همین حالا هم دیر است. اینها را دربارهي زندگی حرفهای و درسیام میگویم که دوباره همه چیز مغشوش شده. اینکه حتی نمیدانم قدم بعدی دکترا خواندن در کجاست، چیست، چطور است، کی است و... سردرگمی از این بزرگتر که زندگی حرفهای مهمترین بخش زندگی آدم باشد و آدم برابر از جزئيات تا کلیاتش مبهم باشد و سردرگم که چه میخواهد؟
دربارهی زندگی شخصی، از آن هم بدتر. بیستوپنج سالهام، به حد کافی زندگی کردهام، چیزی از خودم دریغ نکردهام که حالا حسرش را داشته باشم، اما یک چیزهایی است که دقیقا در دریغ کردن به دست میآید. یک چیزهایی که دیگر فرصتی برای بودنشان نیست. زندگی پرماجرای قبلیام، فرصتی برای خیلی از ماجراهای بلند و جانانه نداشته، ماجراهایی که به صبر و ثبات نیاز داشتند. زندگی بیثبات فعلیام هم احتمالا امکانش را بالکل تا چند سال آینده میگیرد. تا پیش از این، جایم ساکن بود و زندگیام مشخص، ناآرامی روحم، تن به ماجرای بلند نمیداد. حالا، پادرهواییام راه نمیدهد. اینکه معلوم نیست دو سال دیگر کجای دنیا مشغول چه کاری هستم و تازه دو سال بعد، هر جای دنیا هم که باشم، خودش یک وضعیت موقتی است. اولین زمان ثبات بعدی میرسد به بعد از دکترا که بتوانم باز برگردم ایران، طوری که واجب نباشد دوباره بلافاصله بیرون بیایم. این میشود حداقل پنج سال بعد، واقعا «حداقل» پنج سال بعد، تخمین خودم بیش از اینها است. یعنی من سیسالگی تازه برمیگردم ایرانی و باید جوانیام را از آنجایی که در بیستوچهارسالگی قطع کردهام پی بگیرم. غمگینکننده نیست؟ خیلی زندگی کردهام تا بیستوچهارسالگی، ولی کافی که نبوده، غمگینکننده است که وقتی برگردم به ثبات و زندگی حداقل سیساله شدهام. دوستان، سفرهای دراز، سبکزندگیهای غیرمنتظرهای، ماجراهای عاشقانه، مطالعات دنبالهدار، ورزشِ نیمهحرفهای، کار نسبتا ثابت و... همه میماند برای سیسالگی به بعد، برای بعد از ثبات.
ناجوانمردانه است که فرصت همه چیز در همین بازهي زمانی بیست تا سی سال است، حالا دو سال اینور و آنور.