هنوز این زخم درمان نشده، این را در حرف زدن با نون فهمیدم، یکی از عمیق‌ترین گفت‌و‌گوهای یک سال اخیر. یک روز نه صبح از بن راه افتادم و رفتم تریر نون را دیدم، شب هم ساعت هشت دوباره بن بودم. در این روز که به قدر کافی طولانی نبود، از خودمان گفتیم. وقتی پراگ بودم، یک روز شین که دوست نون است به پراگ آمد، آنقدر دیدار خوشایند بود که نتوانستم از دیدار نون بگذرم. نون و شین در ذهن من گره خورده‌اند، فراتر از دوستی معمولشان که همه می‌بینند. زمانی فکر می‌کردم از من متنفرند، یا حداقل موضع سختی نسبت به من و حرف‌هایم دارند. و این تقابل‌شان با من دونفره است، طوری که نمی‌شود مسئله را با یکی‌شان بدون آن دیگری حل کرد و در خودم توان درگیری با هردوشان را نمی‌دیدیم. اما حرف زدن جدا با هر کدامشان یکی از بهترین تجربه‌ها در دوران دوریِ از از ایران بود، نزدیک بود و نرم. حرف‌هایمان متفاوت بود. با شین بیشتر از زندگی حرفه‌ای و دغدغه‌های عمومی‌مان گفته بودیم و با نون بیشتر از روابط و آدم‌های زندگی، و بیش از همه از «او» و زخمی که مدتی پیش در این رابطه آمده و نمی‌رود.

یک عمر شعار داده‌ام که به آزادی و رهایی آدم‌ها باور دارم. زندگی خودم هم بی‌تعین و سیال است، نه کسی می‌تواند متعینش کند و نه اصلا من این تعین را می‌خواهم و می‌پذیرم. دیوانه می‌شوم اگر کسی بخواهد جای خودش را در زندگی‌ام متعین کند، دیوانه‌تر می‌شوم اگر فکر کند با پیدا کردن نسبتش با بقیه‌ی آدم‌های زندگی‌ام می‌تواند چنین کند. زندگی ام چنان سیال و متغیر است که حتی نمی‌توانم بگویم «من آدمی هستم که...» هر چیزی شبیه این بگویم، چند مثال نقض از جای‌جای زندگی‌ام برایش پیدا می‌شود، چه برسد به این‌که بتوانم از حس ثابتم به کسی حرف بزنم. حسم به آدم‌های نزدیکم متغیر است و این را می‌دانم و اتفاقا هرقدر برایم جدی‌تر باشند، این تغییر بیشتر است. آدمی مثل من نمی‌تواند انتظار تعین از کسی داشته باشد. با این حال در روابط نزدیکم، منظورم دوستی‌هایم است، اطمینان بسیاری هست. نمی‌دانم این تغییر و سیالیت چطور با امنیت جمع شده، اما این‌طور شده. من اهل دوستی‌های طولانی مدتم، دوستی‌هایی که تمام نمی‌شوند، و هرقدر بی‌خبری باعث گسست‌شان نمی‌شود. تغییرات مدام خودم و اطرافیانم دوستی‌هایم را زخمی نکرده، حداقل آن‌قدرها نکرده.

اما بعد از زخمی که در رابطه با «او» آمد، دیگر انگار نیاز به تایید مدام جایگاهم در رابطه دارم. نیاز دارم مدام توضیح دهد جایگاهم در زندگی‌اش کجاست. رابطه هیچ وقت انقدر ناامن نبوده، هیچ وقت این‌طور نیاز به تایید مدام اهمیتم در رابطه‌ای نداشتم. منی که هنوز می‌دانم اصلا این تعین ممکن نیست، منی که هنوز در همه‌ی زندگی‌ام از تعین می‌گریزم، دلم می‌خواهد مدام توضیح این را بشونم که کجای زندگی‌اش هستم. و مدام در تب‌و‌تابم که نکند از اول اشتباه فهمیده‌ام، نکند توهمی بوده که دوستی‌ای هست و نزدیکی‌ای و مدام‌تر به خودم نهیب می‌زنم که حداقل زمانی بوده، که ناآرامی فعلی نباید نزدیکی مطمئن پیشین را خراب کند. اما آرام نمی‌گیرم. ناآرام و ناامن مانده‌ام پس از آن زخم، بیشتر می‌دانم چقدر دوستش دارم، آگاهانه‌تر شده این دوست داشتن اما پر دردتر. انگار برای چیزی می‌دوم که همه‌ی زندگی جنگیده‌ام و مقاومت کرده‌ام که رسیدن به آن ممکن نیست. انگار از رابطه طلب‌کار شده‌ام، طلب چیزی که همیشه فکر می‌کردم در هیچ رابطه‌ای نباید باشد. نرم نیستم و آرام و مطمئن، آن‌طور که می‌خواستم در این رابطه باشم. و ناامنم و مضطرب و متوقع، طوری که هیچ وقت در این رابطه‌ نبوده‌ام، نمی‌خواستم باشم. 

«او»، می‌دانم که این نوشته آزارت می‌دهد. اما نوشتن بخشی از زیست من است، حتی وقتی نمی‌نویسم هم نوشتن بخشی از نحوه‌ی بودن من است. چیزی است که معامله برنمی‌دارد، حقی است که قابل واگذار کردن نیست.