۱. زبان مکالمه‌مان آلمانی است، که برای او بعد از زبان مادری‌اش، فرانسه و انگلیسی، زبان چهارم است و با این حال آلمانی را بهتر از من صحبت می‌کند. یک هفته هم‌دیگر را دیدیم، در تابستان گذشته و تا آن‌جا که زبان اجازه می‌داده حرف زده‌ایم و حرف، و بعد چند ساعتی چت، همین. دو هفته‌ی دیگر، دوباره هم‌دیگر را می‌بینیم، باز هم برای یک‌هفته. تا شاید آغاز ترم تابستان بعد که ممکن است هم‌کلاس و هم‌شهر شویم. در آستانه‌ی دوباره دیدنش، نمی‌توانم به این فکر نکنم که چه شناخت عجیبی از من دارد، شناخت نقطه‌ای: چه آن یک هفته‌ی پرگفت‌و‌گو چه صحبت‌های بعدی، بیشتر درباره‌ی ایران و اسلام و تشیع بوده و بعد کانت و ایدئالیسم آلمانی. از کار فلسفی جدی هم خبر داریم، یعنی می‌‌دانیم طرف مقابل بر چه موضوعی در کانت تمرکز کرده و پروژه‌ی بعدی‌اش چیست. غیر از این، او، از بی‌خبر و کنجکاوی محض به ایران و اسلام، حالا مدتی است که داستان‌های شاهنامه به زبان فرانسه می‌خواند و هر چند وقت یک‌بار با اصطلاحات مذهبی‌ای که نمی‌دانم از کجا یاد گرفته، مرا به دردسر می‌اندازد. بدترینش روزی بود که برایم نوشت «تو رافضی هستی؟» پشت چت مانده بودم که چطور بدون هیچ مقدمه‌ای بگویم حتی نباید این سوال را بپرسد.

از من چه دیده؟ خیلی کم از خودم گفته‌ام، انقدر فرصت داشته‌ایم که من برخی عقایدم درباره‌ی رابطه و جنسیت را بگویم، خیلی کلی و سربسته، نه توان و نه فرصت شکافتنش بوده. بدون این‌که چیزی از سابقه‌ی زندگی من یا محیط فرهنگی‌ای که در آن زندگی کرده‌ام و برزگ شده‌ام بداند، فقط یک نقطه از این صفحه‌ی زندگی مرا می‌داند، برخی عقاید مجرد درباره‌ی رابطه و جنسیت. می‌داند سیاست برایم مهم است، و این فقط مربوط به کشور خودم نیست، بدون این‌که چیزی از تجربه‌ی سیاسی شدیدی که من محکوم به حمل کردنش بوده‌ام و فضایی که مرا مجبور به این بار کرده بداند، بدون این‌که چیزی از اضطراب دوست در زندان داشتن بداند، بدون این‌که بداند ما چطور در فضای تنش و اضطراب درس خوانده‌ایم و خوش‌گذراندیم و فعال مانده‌‌ایم. بدون آن‌که تصوری داشته باشد از این‌که در خیابان‌های شهر دویده‌ایم و کتک خورده‌ایم و تا صبح در ستادها شعار تبلیغاتی طرح کرده‌ایم یا طرح اقتصادی و اجتماعی کاندیدایی را نقد کرده‌ایم. حتی چیزی از بزرگ شدن من در این مسیر نمی‌داند. حتی بگویم هم بعید است بفهمد که چرا از نظر خود من در آخرین فعالیت سیاسی‌ام بلوغی بوده که در کارهای قبلی نبوده. می‌داند که در کشور من قوانین و محدودیت‌های عجیبی هست و می‌داند که بسیاری از آن‌ها در زندگی روزمره‌ی ما نقض می‌شوند، اما نمی‌فهمد چه حسی در این هست که در شهر بار و مشروب فروشی نباشد و بوسیدن ممنوع باشد، ولی در این محیط من بسیار بیش از او عاشقی کرده باشم. می‌داند من تلاش‌ها اجتماعی کوچکی برای تغییر چیزهایی در فرهنگ کشورم کرده‌ام، ولی فهمی ندارد از معنای فضای مجازی نحیف ایران که در عین حال همه‌ی فضایش را برای نفس کشیدن استفاده می‌کنیم (به جای کتاب بی‌سانسور، به جای مطبوعات آزاد، به جای جلسات گفت‌و‌گو و...). از هر صفحه‌ی زندگی من نقطه‌ای می‌بیند، و این نقاط کمتر از آن هستند که کسی را بدل به دوست کنند، بماند که از خیلی صفحات همان نقطه را هم نمی‌بیند. لابد این نقاط را در ذهنش به هم وصل می‌کند، مثل تخیل صورت فلکی در آسمان. حواسم هست که چقدر آن چیزی که او می‌سازد من نیستم. نمی‌شود حواسم نباشد، هربار که می‌آیم خودم را برایش توضیح دهم، حجم بی‌اطلاعی‌اش از زمینه‌ای که در آن شکل گرفته‌ام، چنان سردرگمم می‌کند که از گفتن پشیمان می‌شوم، می‌هلم به برخی چیزهای جهان‌شمول، چیزهایی که در جهان‌شمولی‌شان دیگر شبیه آن چیزهایی که من حس می‌کنم نیستند.

۲. فاصله‌ی بین آنی که دیگران، خصوصا غریبه‌ها می‌بینند با زندگی شخصی، در زندگی همه هست، برخی کمتر با آن درگیرند، برخی بیشتر. من از آن‌هایی هستم که با این فاصله درگیرم. کم‌و‌بیش تصویر خارجی‌ام را آگاهانه ساخته‌ام، اجزایش را انتخاب کرده‌ام. شاید به این دلیل که فهمیده‌ام رابطه‌های سریع برایم مطلوب نیست، و شاید به این دلیل که آدم‌های نزدیک و عزیز در اطرافم بسیارند، این تصویر بیرونی، گرچه سعی می‌کنم خوشایند باشد، ولی بسته است و تا حدی دور و سخت، راه نمی‌دهد به شناخت نزدیک و صمیمت سریع. این تصویر بیرونی، فاصله‌ی بسیاری دارد با آن‌گونه که در روابط شخصی‌تر هستم، ولی دست‌کم نشان‌دهنده‌ی سلیقه‌ی من و برخی انتخاب‌ها و مطلوبیت‌های من است. برعکس این تصویر بیرونی، که گاهی برای خودم هم خوشایندتر است، تصویر درونی پر است از چیزهای انتخاب نشده و نامطلوب، حداقل به شدت ناسازگار با سلیقه‌ی من. من درونی لوس است، وقتی چیزی را می‌خواهد بر آن اصرار می‌کند، گاهی رفتار معقول ندارد و نمی‌فهمد که چیزهایی را همیشه نمی‌تواند داشته باشد، متوقع است، زیادی حساس است، از هر چیز کوچکی شدیدا به هم می‌ریزد و حسود است. در یک کلام، آن معقولیت اخلاقی که سعی کرده‌ام من بیرونی را به دقت بر اساسش تربیت کنم، در عمق این من درونی نیست. البته همه‌ی این‌ها، معمولا در حد احساس می‌ماند، داشتن این من درونی به این معنی نیست که در روابط شخصی «کار»ی می‌کنم که طبق آن اخلاق عقلانی غیرمجاز باشد. بلکه بحث بیشتر بر سر ویژگی‌هاست، نه اعمال. ویژگی‌هایی مثل طبع بزرگ در برابر دل کوچک. مثلا من درونی، سریع به کسی «دل‌چرکین» می‌شود، اما این باعث نمی‌شود (یا حداقل امیدوارم تا به حال باعث نشده باشد)، به کسی به خاطر موضوع کوچکی که باعث ناراحتی شده بدی کنم یا حتی این ناراحتی را نشان دهم،‌ برعکس سعی کرده‌ام تا جایی ممکن بی‌خیال به‌»ظر برسم.

این فاصله آن‌قدر شدید است که رد شدن آدم‌ها از آن، مرا می‌ترساند. محتاطم در این که کسی را با این من درونی آشنا کنم، می‌دانم که دافعه دارد. یاد گرفته‌ام با آدم‌هایی که برایم جاذبه‌ی بسیار دارند، رابطه برقرار کنم، بدون آن‌که چنان نزدیک شوند که این من را ببیند، همیشه پشت آن در اخلاق عقلانی نگهشان می‌دارم. اسم اولیه‌ی این پست قرار بود باشد «بانو یا صورت تمثیلی یک عشق» این چیزی است که معمولا آدم، برای کسانی که دوستش دارند، بدون این‌که نزدیک باشند، هست.

اکثر آدم‌هایی که این طرف در رفتار انتخاب شده‌ی من هستند، یعنی آن من درونی را می‌شناسند، کسانی هستند که به دوست داشته شدن توسط‌شان، و دوست داشتنشان، آن‌طور که هستم و هر طور که باشند، اطمینان دارم. مثلا، رفیق‌امن، دوستان قدیم که مرا از زمانی می‌شناسند که فاصله‌ی این دو من چنین شدید نبود، یعنی از نوجوانی یا برخی پارتنرهای سابق، که زمانی اطمینان سبب شده پشت این در بیایند. شاید برای همین است که من، برخلاف آن‌ چه معمول است،‌ (غیر از یک استثنا) رابطه‌ی شدیدا دوستانه‌ای با پارنترهای سابقم دارم، آن‌ها من دیگری را دیده‌اند که پیش افراد دیگر جرئت ابرازش را ندارم، هنوز هم می‌توانم برای حرف زدن از این من درونی به آن‌ها پناه ببرم.

در این من درونی، من شدیدا آسیب‌پذیرم، برای همین است که انتظار ندارم، کسی که سال‌ها است این من درونی را می‌شناسد، مرا به خاطر یکی از ویژگی‌هایش سرزنش کند. من می‌دانم که لوسی و اصرار بر چیزی که طرف مقابل مایل به بخشیدنش نیست، خوشایند نیست، به سلیقه‌ی من هم نمی‌خورد، برای همین است که تلاش می‌کنم من اجتماعی‌ام این ویژگی را نداشته باشد. اما انتظار ندارم وقتی حالم بد است و نیاز به پناه بردم به شخصی‌ترین چیز‌های زندگی‌ام را دارم، «او» که چنین نزدیک است، اولا خواسته‌ی انسانی‌ام را نفهمد و بعد که اصرار مرا دید، اخلاقم را سرزنش کند. شوکه می‌شوم که مگر اولین بار است که با این «من» مواجه می‌شود. شوکه می‌شوم وقتی اصل اخلاقی معقولی را در این حال می‌شونم، مثل این‌که «درخواست گفتن چیزهایی که در هیچ وقت دیگر معنایی ندارد، لوسی است و لوسی همیشه قابل سرزنش است.» دلم می‌خواهد تذکر دهم که ببین، بازی دوستانه است. در زندگی رسمی و پای میز مذاکره، من بیش از این گزاره و اصل اخلاقی  و رفتاری برای ردیف کردن دارم. خونسردی معقولم من هم بالاترین از این شعار می‌رود، آن‌قدر که کمابیش هر ابراز احساساتی را بی‌معنی کند. اما من، یک من درونی هم دارم که عمیقا احساساتی و لوس است و حساس، و فکر می‌کردم «او» پس از سال‌ها این من را می‌شناسد و با آن کنار آمده. با این منی که فقط احساس گذرایی است ولی انقدر تحت کنترل هست که عمل غیراخلاقی نکند، حتی همان لوسی و حساسیتش هم، از حدی که بگذرد توسط آن من حساب‌گر کنترل می‌شود. فکر می‌کردم آدمی به نزدیک «او» به این تعادلی که بین این دو من، حتی در زندگی شخصی‌ام برقرار است، عادت کرده. انتظار نداشتم که سرزنش ویژگی انقدر موقتی را بشنوم که توجه به آن حالم را بهتر می‌کرده و می‌دانستیم که پایدار نیست. انتظار ندارم بعد از چند سال، ‌به جای حداقل کنار آمدن و سکوت برابر ویژگی‌ای که برای خودم هم مطلوب نیست و در شرایط معقول، به شدت کنترلش می‌کنم، سرزنش شوم. این حس دوری به من می‌دهد. حس این‌که همواره باید به آدمی که تا پیش از این انقدر نزدیک بوده، فقط آن من کنترل شده و بیرونی را نشان دهم تا دوستی باقی بماند. بخشی از دوستی انقدر نزدیک، برای من، این است که به من اجازه داده شود طوری باشم که جای دیگری نیستم.