من با وبلاگم رابطه‌ی انسانی دارم. دیده‌اید وقتی مدتی از رابطه‌ای دور مانده‌اید، حرف زدن سخت می‌شود؟ برای من نوشتن در وبلاگ هم مشمول همین قاعده است. وقتی رابطه‌ای هست و صمیمانه هم هست، مدام می‌شود حرف زد، از روزمره‌ها گفت و در میانش هم از سنگین‌ترین دغدغه‌ها و ایده‌ها حرف زد، می‌شود از رابطه‌های انسانی گفت یا از ایده‌ها فلسفی. اما وقتی رابطه‌ی نزدیکی برای مدتی قطع می‌شود، دوباره وصل کردنش عجیب است. انقدر در این مدت حرف‌هایی بوده که می‌خواستی بگویی و به‌خاطر قطع بودن رابطه نگفته‌ای که دیگر نمی‌دانی از چی شروع کنی. نمی‌دانی چه حرفی است که بعد از این مدت سکوت به گفتن بیارزد. وقتی زیاد حرف می‌زنی گزینشی در کار نیست، ابایی نداری از چیزی گفتن، چون می‌دانی انقدر فرصت برای حرف زدن هست که هم برای حرف‌های مهم کافی باشد و هم برای حرف‌های غیرمهم. اما وقتی مدتی طولانی حرف نمی‌زنی، دیگر نمی‌دانی چه چیزهایی بعد از این‌همه سکوت ارزش گفته شدن دارد. دیگر باید فکر کنی و حرف‌هایت را سبک‌سنگین کنی و مشخص کنی کدام مهم‌تر است تا اول آن‌ها را بگویی. سخت است، کم‌تر حرف می‌زنی و آن‌چه مناط اصلی گفت‌و‌گوی صمیمی است، یعنی حرف روزمره، را نمی‌گویی. آخر بعد از مدت‌ها بی‌خبری ناگهان بیایی و تعریف کنی که امروز صبح این اتفاق افتاد و بعدش چنان شد؟ خب که چه؟ واقعا که چه؟ حرف‌هایت را می‌خوری. به‌قول دوستی مدت‌ها به این فکر می‌کنی که چه چیز را نباید بگویی.

اصلا رابطه‌ی انسانی هم مثل وبلاگ است. اگر مدتی زیاد نگویی، دیگر راحت حرف زدن ممکن نیست.