غر و یک حرف نیمه جدی
استاد مربوطه در شرح فصل ۲۴ اشارات فرمودند:"از نظر جسم، انسان ها به سه دسته تقسیم می شوند، ۱. از نظر جسمی در غایت سلامت و زیبایی، این ها در اقلیت اند ۲. از نظر سلامت و زیبایی متوسط، این ها در اکثریت اند ۳. در نهایت زشتی و بیماری، اینها هم در اقلیت اند. دسته ی اول و دوم به سعادت دنیوی می رسند، دسته ی اول و دوم را که جمع کنیم می شود اکثریت آدم ها به سعادت دنیوی میرسند."
این کلمات عین گفتار استاد مربوطه است که هم تحصیلات حوزوی دارد و هم دانشگاهی، این ها حرف های یک استاد فلسفه ی دانشگاه تهران است در توضیح آراء فیلسوف مسلمان درجه اولی چون ابن سینا. فقط بشمارید که چند غلط استدلالی در این یک بند نهفته است؟ استاد مربوطه بعد از مواجه شدن با اعتراض شدید و دنباله دار دانشجویان با لبخندی فرمودند:"من به دلایلی از توضیح بیشتر این مطلب معذورم، ولی اگر شما هم دقت کنید می فهمید که آن هایی که زیبایند به سعادت دنیوی می رسند..." کاش ما معذور نبودیم تا کاملا برای استاد شرح دهیم که چگونه زیبایی به سعادت دنیوی بی ارتباط است.
اوضاع وقتی بدتر شد که استاد مربوطه سعی کرد با استدلالی مشابه اثبات کند که اکثر مردم به سعادت اخروی هم می رسند. صدایم درآمد که می رسند ولی با جادوگری... مدام یاد حرف های حاج اقا موسوی(استاد بسیار باسواد و عمیق درس عرفان نظری در سال گذشته) درباره ی کلامی های تجربی مسلک می افتم. چقدر مشخصاتی که برای این کلامی های منفور می گفت شبیه است به خصوصیات استاد مربوطه. خلاصه که ما داریم دیوانه می شویم اینجا اگر زودتر به دادمان نرسید.
کمی جدی تر: شاید تاثیر کلاس های فلسفه اسلامی دکتر طالب زاده باشد، که من فکر می کنم هر کجا که حرف فیلسوف درجه اولی غیر استدلالی و سطحی و شعر گونه به نظر می رسد، احتمالا تقصیر شارح است یا روند استلالی به درستی تشخیص داده نشده. شاید آنچه مرا به این ذهنیت رسانده درکِ روندِ استدلالیِ جدی و عمیق پشت برخی ایده ها در فلسفه اسلامی، که در ابتدا به نظر شعرگونه می آمدند، بوده. البته منظورم این نیست که فلاسفه ی بزرگ حرف سطحی و بدون استدلال نزده اند، بلکه با الهام از قانون بقای اصلح معتقدم، اگر حرفهای فیلسوفی از استحکام لازم برخوردار نباشند در طول تاریخ بالاخره استدلالی فلسفه باقی نمی مانند. این شیوه ی تحلیل درمورد شاهکارهای ادبی رایج است، البته تاثیر شرایط تاریخی و اجتماعی در اقبال به یک اثر را نمی شود نادیده گرفت ولی برای تعیین شاهکارهای ادبی توجه به آثاری که در طول تاریخ همواره خوانده شده اند، راه استانداردی است.
مسئله این است که فیلسوف بزرگ اشتباه می کند اما جایی که این اشتباه رخ داده دقیقا همان جایی است که می شود فلسفه ی جدیدی پدید آید. اصلا یکی از نقاط قوت یک فیلسوف همین است که انتقاداتی که به او می شود آنقدر بنیادی است که امکان ظهور فلسفه ی جدیدی را فراهم می کند، البته این انتقاد بنیادی معمولا توسط فیلسوف موسس دیگری رخ می دهد که فلسفه ی اش را از نقاط ضعف فیلسوف قبلی شروع می کند. تاریخ فلسفه پر است از مصادیق این حرف، کلاسیک ترینش همان سه گانه ی کانت، فیخته و شلینگ است.
پس هر گاه که با انتقادی سطحی از فیلسوفی بزرگ مواجه شوم، اولین حدسم این است که حرف آن فیلسوف درست فهمیده نشده، و انتظار انتقادات جدی از یک فیلسوف بزرگ را از فلاسفه یا بزرگان فلسفه دارم که با شرح اشکال به تاسیس فلسفه ی جدیدی بپردازند.
می دانم زیادی ایدئولوژیک است، بگذاریدش به پای عصبانیت اگر خواستید.