ویژگی ناخوشایندی که اخیراً در خودم می‌بینم عدم توانایی همدلی با کسی است که حالش خوش نیست، افسرده و ناآرام است برای مدتی طولانی. شبیه احمق‌هایی که بهتر بودن وضع مالی خودشان را حاصل توانایی و تلاش شخصی‌شان می‌بینند و با کسی که برخوردار نیست رفتار تحقیرآمیز دارند: گویی به حد کافی تلاش نکرده و تقصیر خودش است که اوضاعش خوب نیست. البته نه به این شوری، اما وضع من هم بی‌شباهت به این جماعت نیست. در خلوت و فکر کردن‌های شخصی حواسم هست که حال نسبتاً باثباتم بخشی محصول تصادف و خوش‌شانسی است. بخشی از افسرده بودن یا نبودن احتمالاً فیزیولوژیک است و از این نظر خوش‌شانس بوده‌ام که گرفتارش نیستم. چیزهای دیگری هم هست: هیچ کدام از افراد خیلی نزدیک زندگی‌ام و خودم گرفتاری‌های دردناکی را نداریم که بسیاری را دچار می‌کند. بخش کوچکی هم احتمالاً محصول تمرکز شخصی است. این‌که در طی سال‌ها تلاش کرده‌ام از آن شخصیت ناآرام اوایل جوانی فاصله بگیرم. ثبات برایم ارزش بوده و تلاش کرده‌‌ام به آن نزدیک شوم: بخشی با تغییر ویژگی‌های درونی‌ام و بخشی با اضافه کردن چیزهایی به زندگی‌ام که کمک می‌کنند فشارها را زودتر از سر بگذرانم. با این حال می‌دانم که هنوز سهم آن تلاش و خواستهٔ شخصی برابر خوش‌شانسی‌هایم کم است. این آگاهی بیرونی اما انگار تأثیر کمی بر توانایی همراهی‌ام با کسانی دارد که چنین ثباتی ندارند.

این‌که می‌گویم همدلی‌ام کم است البته مطلق نیست. مطمئن نیستم که همدلی/عدم‌عمدلی بر دوگانهٔ نزدیکی/دوری منطبق می‌شود یا بر دوگانهٔ روابط دوستانه/عاشقانه. به مصادیق که فکر کنم می‌بینم ترکیبی از هر دو. مثلاً نسبت به دوستان خیلی نزدیک چنین همدلی‌ای دارم. انگار غم‌شان غم من است و اگر طولانی و سخت هم باشد راهی غیر از صبوری نیست، تا دوران سخت‌تر بگذرد. اعتراضی نیست و ترک کردنی هم در کار نیست. می‌مانم و سعی می‌کنم بدون این‌که به‌طور حسی درگیر آشفتگی‌شان شوم، همراهی کنم تا دوران سخت‌تر بگذرد و روزهای آرام‌تر برسد.

یادم می‌آید، و شاید قبلاً هم در این‌جا درباره‌اش نوشته باشم، که باری «آقای سیبیل و کلاه» گفت که من به آدم‌ها حق آشفتگی نمی‌دهم. این را دربارهٔ خود آن روزهایش می‌گفت که آن موقع نزدیک نبود و دوست هم نبود. اما به گمانم در محدود روابط عاشقانه‌ای که داشته‌ام، هیچ‌وقت برابر آشفتگی صبور نبوده‌ام. می‌ترسم که این صبرم برابر ناآرامی افراد تنها محدود به دوستان نزدیک باشد، در حالی که نظراً می‌دانم که آشفتگی در اغلب مواقع خودخواسته نیست و افراد محق‌اند که بی‌دلیلی که برای من قابل فهم باشد ناآرام باشند.

دوست داشتم صبورتر باشم و بی‌قضاوت‌تر. نه فقط برابر دوستان نزدیک، که برابر دیگرانی که پیوند عاطفی با آن‌ها دارم. دلم می‌خواستم همان‌طور که در ذهنم می‌گذرد که دلیلی ندارد و خوب نیست که دوستان نزدیکم به خودشان فشار بیاروند تا زودتر از آن‌چه برایشان بی‌دردسر است به وضعیت آرام و باثبات برگردند، برابر دیگران هم چنین حسی داشته باشم.